جانباز ۷۰ درصد: باید از امام جمعه‌ای که چنین جمعیتی را به دانشگاه تهران کشاند، تقدیر کرد!

یک‌ چشم‌ من‌ از فراق‌ جانانه‌ گریست‌
چشم‌ دگرم‌ حسود بود و نگریست‌
هنگام‌ وصال‌ آن‌ یکی‌ را بستم‌
گفتم‌ نگریستی‌ نباید نگریست‌

خوشا به حال آنان که دیروز "روز از نو" را دیدند ... و با رضا جلالی گریستند ...

      صبح دیروز – ۵ مرداد ۱۳۸۸ -  در برنامه صبحگاهی روز از نو – که همه روزه به صورت زنده از شبکه دوم سیما پخش می‌شود – دکتر رضا جلالی، یکی از مهمانان بود. وی استاد  علوم سیاسی ـ اقتصاد ـ حقوق و روابط بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه آزاد اسلامی است. افزون بر آن، وی سابقه‌ی ریاست بر بسیج دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی را هم در کارنامه‌ی خود دارد؛ فردی که از ۱۳ سالگی تا پایان جنگ در جبهه‌ها حضور داشت و در طول هفتاد ماه مبارزه با دشمن بعثی، ۹ بار مجروحیت را (اعم از شیمیایی و غیر آن) تحمل کرد و سرانجام  یک چشم خویش را نیز در این راه از دست داد. با این وجود و به رغم ۷۰ درصد جانبازی، همچنان امیدوارانه به زندگی نگریست تا به مرتبه‌ی علمی کنونی رسید، آن هم بدون استفاده از هیچ سهمیه‌ای در دوران تحصیل.

جلالی اشاره کرد به خاطره ای از شهید زین الدین که روزی همه را جمع کرده و گفته: آرزو کنید که همینجا شهید شویم و برنگردیم ... چون بعد از جنگ به سه گروه تقسیم می شویم ...دکتر رضا جلالی: کاش نبودم و این روزها را نمی دیدم ...دیروز رضا جلالی عزیز حرف دل خیلی ها را گفت و البته خیلی از حرفها را هم نگفت ...

      این هموطن شاهرودی همچنان خطوط مقدم ۱۳۵۲ کیلومتری مرز مشترک ایران و عراق را از کوچه پس کوچه های شهرش بهتر می‌شناسد و وقتی از  همرزمانش چون شهید باکری و شهید زین‌الدین و … سخن می‌گفت، انگار که از همین دیروز سخن می‌گوید … به همان تر و تازگی و البته با انبوهی از آه و افسوس و حسرت.
     رضا جلالی در این برنامه‌ی زنده – که در برخی از لحظاتش اشک محمّدجعفر خسروی، مجری برنامه را هم درآورد – به صراحت از سیاست‌های کنونی حاکم بر جامعه به انتقاد پرداخت و گفت: بارها از خدا خواسته‌ام که کاش شهید می‌شدم و این صحنه‌ها را نمی‌دیدم.

محمّد جعفر خسروی؛ مجری توانای روز از نو

       وی ضمن تقبیح نگاه خشونت‌آمیز حاکمیت به مردم، به ستایش از هاشمی رفسنجانی پرداخت و گفت: باید از امام جمعه‌ای که می‌تواند طیف گسترده‌ای از مردم را با خواستگاه‌های فرهنگی و مذهبی متفاوت به عرصه‌ی نماز جمعه بکشاند، تقدیر کرد. او گفت: چرا باید از آن جوان هموطنی که با کفش نماز خوانده است، انتقاد کنید و به تمسخرش بپردازید؟ چرا فاصله بین خودی و غیر خودی را آنقدر زیاد کرده‌اید؟

جلالی: آیا از دیدن این تصویر باید گریست یا به آینده امیدوارتر شد؟!

      رضا جلالی دلش پر بود و می‌دانم که حرف‌های بیشتری را هم دوست داشت بزند، که نزد …
     اما همین قدر هم که زد و از مردم مظلوم دیارش دفاع کرد، باید به او دست‌مریزاد گفت و بر پیشانی‌اش بوسه زد.
    همچنین به سهم خود از مدیریت و تهیه کننده برنامه روز از نو که چنین امکانی را فراهم ساخت، صمیمانه قدردانی کرده و امیدوارم که چنین رویه‌ای در صدا و سیما ادامه یابد.

مهدی کلهر: شش میلیون از آرای آقای احمدی نژاد هم کم شده است!

 

 اگه من مثل درختا ایستادم

ریشه هام تو دستای تو محکمه

رگام از تو خون می گیره شب و روز

منو با اسم تو می شناسن همه

 

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوسای مرده بد بشن

وقتی سرما می زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

گفتگوی جنجالی رادیو گفتگو در باره نقش بی بی سی در ناآرامی های اخیر!

      درست خوانده‌اید. این سخن مهدی کلهر، چهره‌ی فرهنگی و نام‌آشنای تیم دولت مهرورزی در کابینه‌ی نهم است. وی روز دوشنبه‌ی گذشته – ۲۹ تیر ۱۳۸۸ – در مقام مشاور رسانه‌ای رییس‌جمهور با بیژن نوباوه و دکتر حسام‌الدین آشنا در رادیو گفتگو سخن می‌گفت. نگارنده هم به طور اتفاقی این بخت را داشت که در ترافیک تهران گیر بیافتد و بتواند قبل از رسیدن به منزل در کرج، این گفتگوی عجیب را – که در برخی لحظات بوی تهدید می‌داد – تا انتها دنبال کند (رادیو گفتگو فقط در محدوده‌ی تهران قابل دریافت است).
     در حقیقت به نظرم اگر هر کس دیگری جای حسام‌الدین آشنا بود، احتمالاً ماجرای این گفتگو را به برخورد فیزیکی می‌کشاند و یا می‌کشاندندش! امّا حسام‌الدین آشنا شاید به دلیل پیشینه‌ی امنیتی‌اش (او رییس دفتر آیت‌الله دری نجف‌آبادی در زمان صدرات وی در وزارت اطلاعات بود)، شاید هم به واسطه‌ی سبقه‌ی عرفانی و روحانی‌اش، یا به دلیل سال‌ها کار آکادمیک در حوزه‌ی روانشناسی، فرهنگ و ارتباطات و یا شاید هم – بنا به روایتی تایید نشده – به سبب مسئولیتش در مقام سخنگوی شورای امنیت ملّی کشور، توانست با خونسردی تحسین‌برانگیزی به اعصاب خویش مسلط مانده و نیش‌ها و تهدیدهای کلهر و برخی پندارینه‌های توهم‌گونه‌ی نوباوه را تحمل کند و بیش از این بحث را به جاده‌ی خاکی نکشاند (البته آقای حسام الدین آشنا در کامنتی که در ذیل همین یادداشت برایم نوشته: حضورش را در وزارت اطلاعات و شورای امنیت ملی تکذیب کرده است).
      با این وجود، در طول این دو سه روز منتظر بودم تا بازخوردهای این گفتگوی جنجالی را در محافل رسانه‌ای ببینم و بخوانم. امّا حیرت‌انگیز‌تر از خود گفتگو، سکوت تقریباً کامل رسانه‌ای و وبلاگی در مورد این گفتگوی حیرت‌انگیز بود. گویا ظاهراً آنقدر در مملکت سوژه وجود دارد و حرف‌های عجیب و غریب و ادعاهای شگفت‌انگیز بر زبان رانده می‌شود که دیگر کسی حوصله‌ی پیگیری و تحلیل این گفتگوی مناظره‌گونه را ندارد!
      به هر حال، سرانجام شب گذشته، تارنمای رادیو گفتگو اقدام به انتشار متن نسبتاً کامل – اما پر غلط – این گفتگو کرد و البته بخش‌هایی از سخنان حاضرین – به ویژه کلهر را – همان گونه که انتظار می‌رفت – سانسور فرمود! از جمله بخشی که اشاره می‌کند: «ما هم در این انتخابات ضرر کردیم و ۶ میلیون از آرای رییس جمهورمان را از دست دادیم! (در این لحظه، دکتر آشنا با حیرت می‌گوید: یعنی شما اعتقاد دارید که باید کاندیدای‌تان ۳۰ میلیون رأی می‌آورده؟! و کلهر هم با قاطعیت پاسخ می‌دهد: بله! جالب‌‌تر آن که حتا نوباوه هم در این صحنه سکوتی معنادار می‌کند … کاش دوربین تلویزیونی می‌توانست چهره‌ی این دونفر را  به همراه دکتر توکلی – مجری برنامه – نشان می‌داد! و جالب تر آن که آقای کلهر در دور هشتم انتخابات هم اعتقاد داشتند که ۳ میلیون از آرای محمود احمدی نژاد خوانده نشده است! که طبیعی است لابد الان آن سه میلیون بشود ۶ میلیون – با توجه به تورم و …- منتها شاید یادشان رفته که اینبار مجری انتخابات خودشان بودند و نه دولت رقیب!) و یا بخشی دیگر که – ظاهراً – به تهدید آشکار هاشمی رفسنجانی پرداخته و می‌گوید: « نظر من این است که اکثریت مردم به محض این که ببینند هر کسی حتا مرجع تقلید، حتا کسی که با امام از پاریس آمد و… (در اینجا می‌گوید: حتا کسی که عضو شورای انقلاب بوده باشد که رادیو گفتگو حذفش کرده است) از انقلاب فاصله بگیرد و رو درروی انقلاب قرار بگیرد، حساب خودشان را با آنها جدا می‌کنند.
    خود حسام‌الدین آشنا در تارنمای شخصی‌اش، گزارشی از این گفتگو را ارایه داده و برخی غلط‌ها را نیز اصلاح کرده است. امید جهان‌شاهی هم تک‌مضرابی در باره‌ی این گفتگو آورده است – که البته به نظر می‌رسه خودش گفتگو را نشنیده باشد – با این وجود، همچنان جای یک تحلیل جدی از سوی نخبگان بی‌طرف و صاحب‌نظر در این حوزه در باره‌ی بررسی روانشناسانه‌ی افکار و اندیشه‌های شرکت‌کنندگان در این گفتگوی مناظره‌گونه خالی است.
     آدم افسوس می‌خورد که چگونه برخی از مدیران عالی‌رتبه‌ی کشور باید شعور و درک مردم‌شان را چنین دست پایین گرفته و اعتراض‌ها و پرسش‌های به حق ایشان را نسبت به نتایج رسمی اعلام شده‌ی انتخابات ۲۲ خرداد، صرفاً متأثر از رفتار رسانه‌ای بیگانه چون بی بی سی فارسی بدانند!
     اینجاست که باید دست‌مریزادی به حسام‌الدین آشنا گفت که دست‌کم نشان داد که به برخی از واقعیت‌های جامعه اشراف داشته و از اعتراف به کج‌روی‌ها و نابخردی‌های رسانه‌‌ی ملی پرهیزی ندارد. او درحقیقت و با زبان بی‌زبانی اذعان داشت: از ماست که بر ماست.
     راستش حالا که این گفتگو را شنیدم، بیشتر درک می‌کنم که چرا حامد قدوسی عزیز، افسوس می‌خورد از کمبود تربیت افرادی نظیر حسام‌الدین آشنا در ساختار قدرت جمهوری اسلامی. حامد می‌نویسد: «این افراد هر چند ممکن است به لحاظ بیش پایه با امثال ما تفاوت‌هایی داشته باشند، ولی به لحاظ زبان و روش‌ها بسیار به هم نزدیک هستیم و این امکان برقراری یک گفت و گوی سازنده در یک وجه و امکان عقلانی‌سازی رفتارهای سیاسی در وجه دیگر را به طرز قابل ملاحظه‌ای افزایش می‌دهد

     یاد جلسه‌ای می‌افتم که در مرکز مطالعات استراتژیک نهاد ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۵ برگزار شد. موضوع آن جلسه امکان‌سنجی ساخت ۱۵ شهر جدید در کشور بود که همین آقای بهمنی مدیرکل بانک مرکزی (که آن زمان معاون بانک ملی بود) و معاون وزیر اقتصاد و چند مدیر دیگر شرکت داشتند. نگارنده نیز به عنوان کارشناس حوزه منابع طبیعی و محیط زیست به این جلسه دعوت شده بود. در آن جلسه، رییس مرکز اعلام داشت که یکی از ویژگی‌های این شهرها آن است که در این شهرها زندان نخواهیم داشت و هر کسی که خلاف کند، از شهر اخراج می‌شود! همچنین در آنها بانکداری اسلامی پیاده خواهد شد … در این لحظه، آقای بهمنی با خونسردی گفت: «ضمن ستایش نیت خیر شما، باید عرض کنم که ما تاکنون حتا نتوانسته‌ایم باجه‌ی یکی از بانک‌های خود را اسلامی کنیم، چه رسد به این که بخواهیم بانکداری اسلامی را به طور کامل پیاده سازیم!»
     امّا من گفتم: «ببخشید! تکلیف افراد بزهکاری که از شهر رانده می‌شوند، چه خواهد شد؟ به هر حال این شهرها قرار است در سرزمینی به نام ایران تأسیس شوند؛ نه؟!»

بگذریم …

آشنا - نوباوه و کلهر در رادیو گفتگو

   و امّا برخی از فرازهای جالب این گفتگو:
- آشنا:  آقای کلهر مردم ما در انتخابات سال ۸۴ با همین نظراتی که الان بیان می کنید آشنا شدند. خیلی از مردم آقای احمدی نژاد را نمی شناختند اما وقتی دیدند کلهری است با این ادبیات از آقای احمدی نژاد دفاع می کند خیلی دلها گرم شد و خیلی امیدها بسته شد. اما شما در تمام مناظره ها با آقای احمدی نژاد بودید و نوع ادبیاتی که به کار رفت ، با نوع گفتار و نگاه امروز شما شباهتی ندارد. یا شما هیچ ربطی با رئیس جمهور ندارید و دو شخصیت متفاوتی هستید که بعضی وقتها کنار هم دیده می شوید یا اینکه شما دو نوع ادبیات دارید. یک بیان کاملا حرفه ای که در مناظره ها خروجی آن را دیدیم و بعد در میدان ولیعصر دیدیم.
- آن چیزی که من در صحبت های اقای احمدی نژاد در سه مناظره و وقت اضافه و سخنرانی ها دیدم ترسیم یک فضای کاملا قطبی بود و حق و باطل به یک نوع ادبیات، یزید و امام حسین را در این فضاها ترسیم می شد. این نوع قطبی کردن در گفتارهای آقای موسوی و آقای کروبی نیز بود اما شاه بیتش در گفتارهای آقای احمدی نژاد دیده می شد.این نوع قطبی کردن فضا قطعا در میزان حضور و میزان احساس حضور نقش داشته است.
- ما نباید با تماشای  جراحی قلب باز از تلویزیون  فکر کنیم جراح هستیم و اقدام به جراحی نماییم.
_ کلهر : مانند فیلم وسریال سازی های ما است.
_ آشنا :  در سریال سازی ها ما کشته نمی دهیم . سه هزار نفر دستگیر نمی شوند و این قدر آشوب و نابسامانی ایجاد نمی شود.
- آشنا: اگر ما اقای ابطحی را بیاوریم و پشت تلویزیون اعتراف کند که من با انگلیس رابطه داشتم ، اگر از مردم نظرسنجی کنید فکر می کنید باور کنند؟

    مؤخره:
- این دو یادداشت از امید جهانشاهی (حکایت سوالات مردم در رسانه ملینوشته عبدالجبار کاکایی قطعه‌ای در متن تاریخ امروز است) و نیز این جدول از دکتر حسام‌الدین آشنا را هم ببینید.

تصویری که اشک می‌آفریند و لبخند می‌نشاند!

این عکس را علی امام برای رویترز گرفته - اردوگاهی در پاکستان و برای گریز از جنگ طالبان

      چهره‌ی معصوم و نمکی این دخترک پاکستانی مرا رها نمی‌کند … در جایی – از قول رابرت آلن – خواندم: «دنیا پر از آموزگارانی است که دانسته‌های آنها به شما کمک خواهند کرد. همه‌ی کاری که باید انجام دهید این است که در جستجوی آن ها باشید.»
     گاه با خود می‌اندیشم که آیا این دخترک چادرنشین، یکی از همان آموزگاران بی‌ادعا و پاک‌نهاد نیست؟ آموزگاری که یادمان می‌دهد: همواره می‌توان با امید به آینده نگریست و بر روی مشکلات لبخند زد و نترسید!
    کافی است باور داشته باشیم که «سبز» را نمی‌شود انکار کرد؛ حتا اگر اندک زمانی بتوان آن را پنهان ساخت!

     مؤخره:
    ۴ صبح روز ۲۳ خرداد به دامنه‌های البرز در پلنگ‌چال پناه آوردم تا بتوانم حقیقت خبرهایی که از طریق وزارت کشور در مورد نتایج شگفت‌انگیز انتخابات و فاصله‌ی باورنکردنی محمود احمدی‌نژاد از رقیب سبزرنگش را شنیده بودم، در خلوت کوهستان و بی هیاهوی ماهواره و اینترنت و تلفن همراه و … درک کنم.

نگذاریم این رگه های آشنای سبز خاک بخورد ...

    در راه این دستبند آشنای سبز را دیدم که مظلومانه خاک می‌خورد و می‌رفت تا زیرپای کوهنوردان محو شود …
    باورم نیامد که این باید پایان تلخ آن همه امید و لبخند میلیون‌ها ایرانی علاقه‌مند به آبادی و عزت وطن‌شان باشد.

نشان سبز رنگ ما پیروزیم در حوالی نماز جمعه تهران دست بالا را داشت - 26 تیر 1388

      تا این که ۳۴ روز بعد در نماز جمعه‌ی تهران شرکت کردم … نمازی که می‌شد برای نخستین بار طیف گسترده‌ای از تمامی طبقات اجتماعی و فرهنگی ایران را در آن جستجو کرد؛ ایرانیانی که اغلب با نشانه‌ای سبزرنگ خود را به حوالی دانشگاه تهران رسانده بودند تا به هم یادآوری کنند: ما از روی هوس و تفنن در ۲۲ خرداد ۸۸ رأی نداده‌ایم که حال با اندک تندبادی بخواهیم از حق و رأی‌مان بگذریم و فراموشش کنیم.
    ممنون از هاشمی رفسنجانی عزیز که نشان داد، پیام مردم ایران و خواست و نیت صلح‌آمیزشان را درک کرده و بیشتر از بسیاری از رهبران بلندپایه‌ی ایران حاضر است برای احقاق حق این مردم شریف از حیثیت و آبرو و آرامش و جایگاه خود هزینه کند.

تقاطع وصال - طالقانی؛ جمعه 26 تیر 1388: ما پیروزیم!

    و برای همین است که اینک که دوباره به آن لبخند سحرآمیز می‌نگرم، بیشتر درمی‌یابم که هرگز نباید باورهای‌مان را در پای سختی‌ها و دشواری‌های دستیابی به آنها ذبح کنیم و ناامید شویم.
   ما حق نداریم که ناامید شویم.

دیروز، روز ناصر انصاری بود …

ناصر انصاری؛ پژوهشگری سخت کوش از دیار لرستان سرفراز

     ناصر انصاری هم سرانجام پس از ۳۲ سال خدمت در حوزه‌ی پژوهشی منابع طبیعی کشور، بازنشست شد و از پیش ما رفت … ناصر یکی از صمیمی‌ترین همکاران ما بود که نه فقط در حوزه‌ی علمی، که به عنوان یک دوست و مشاور امین همواره مورد احترام بود و طرف مشورت قرار میگرفت.

ناصر و سارا انصاری در میان همکارانش

      به همین مناسبت، دیروز در بیست و سومین روز از تیرماه ۱۳۸۸ برای وی نکوداشتی را با حضور همکارانش در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور برگزار کردیم و از نزدیکترین دوستانش خواستم تا به این بهانه چند کلمه‌ای سخن بگویند.

نگارنده در هنگام قرائت لوح تقدیر

     مراسم را اینگونه آغازیدم:
    از این که ایرانی‌ها دنیا را به نام دین یا به نام آزادی به آتش و خون نکشیده‌اند، از این که مردم سرزمین‌های فتح شده را قتل عام نکرده‌اند و دشمنان خود را گروه‌گروه به اسارت نبرده‌اند، از این که در روزگاران قدیم یونانی‌های مطرود را پناه داده‌اند؛ ارامنه را در داخل خانه‌ی خویش پذیرفته‌اند؛ جهودان و پیغمبران‌شان را از اسارت بابل نجات داده‌اند؛‌ از این که در قرن‌های گذشته جنگ صلیبی بر ضد دنیا راه نینداخته‌اند و محکمه‌ی تفتیش عقاید درست نکرده‌اند؛ از این که با گیوتین سرهای مخالفان را درو نکرده‌اند؛ از این که جنگ گلادیاتورها و بازی‌های خونین با گاو خشم‌آگین را وسیله‌ی تفریح نشمرده‌اند؛ از این که سرخ‌پوست‌ها را ریشه‌کن نکرده‌اند و بوئرها را به نابودی نکشانیده‌اند؛ از این که برای آزار مخالفان ماشین‌های شیطانی شکنجه اختراع نکرده‌اند و اگر هم بعضی عقوبت‌های هولناک در بین مجازات‌های عهد ساسانیان بوده است آن را همواره به چشم یک پدیده‌ی اهریمنی نگریسته‌‌اند و از این که روی هم رفته ایرانی‌ها به اندازه‌ی سایر اقوام کهنسال دنیا نقطه‌ی ضعف اخلاقی نشان نداده‌اند، احساس آرامش و غرور می‌کنم.
      و البته اینک به این جملات نرم و روان استاد عبدالحسین زرین‌کوب عزیز، می‌خواهم این را هم  اضافه کنم:
     از این که ایرانیان همواره دوستان‌شان را حرمت نهاده و فراموش نکرده و نمی‌کنند و در هر شرایطی زیباترین کوچه‌ی عالم برای ایشان، کوچه‌ای است که آنها را به سرمنزل دوست برساند، به خود می‌بالم و می‌بالیم و امروز اینجا در بیست و سومین روز از نخستین ماه تابستان ۸۸ گردهم آمده‌ایم تا نشان دهیم گرمی رابطه‌ها در زیباترین پردیس ایران آنقدر زیاد است که هوای گرم این روزهای تهران در برابرش حرفی برای گفتن نخواهد داشت.
    گرمی رابطه‌هایی که گرانیگاه امروزش ناصر انصاری عزیز و دوست‌داشتنی است، همکاری که جوانیش همچنان زنهارمان می‌دهد نکند نشانی را اشتباه آمده‌ایم و قرار امروزمان به بهانه‌ی نکوداشت بیش از سه دهه خدمت صادقانه‌ی او در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور نیست! هست؟!

اعترافهای ناصر!مصطفی خوشنویس مانند همیشه بود و به وسیله یک سوسک همه را به خنده انداخت!اسماعیل رهبر دوست داشتنی: او با هدیه اش همه را غافلگیر کرد!مسعود شکویی عزیزمحمد فیاض - رییس بخش تحقیقات مرتعدکتر علی اصغر معصومی نخستین فردی بود که در ستایش ناصر سخن گفت.

       سپس افراد زیر به ترتیب پشت تریبون رفته و از خاطرات و خصال‌های نیک ناصر سخن گفتند:
      دکتر علی اصغر معصومی – مهندس مسعود شکویی – مهندس محمد فیاض – دکتر مهدی فرح پور – دکتر فرهنگ قصریانی – مهندس اسماعیل رهبر – مهندس محمود معلمی – مهندس محمد حسن قاسمی – دکتر احمد رحمانی – سرکار خانم کرمانی – مهندس مصطفی خوشنویس – دکتر حسن مداح عارفی – مهندس حمیدرضا عباسی و آقای روشنی.

دکتر قصریانی از روزهای سخت جنگ تحمیلی خاطره ای ماندگار نقل کرددکتر عارفی ناصر را هفت خط نامید و همه را خنداند!خانم کرمانی ناصر را یک جنتلمن واقعی معرفی کرد.مهدی فرح پور هم به نمایندگی از مدیریت موسسه از ناصر قدردانی کرد ... او نزدیک بود در این مراسم بغضش بترکد ... مرد دوست داشتنی اداره ماست ...

    همچنین، سارا انصاری، دختر ناصر هم پشت تریبون رفت و از پدرش گفت. او اشاره کرد که پدرش را فردی منظبط و همراه در خانواده می‌داند که نه‌تنها آشپز خوبی است، بلکه همیشه به قول‌هایش هم وفا کرده است … ناصر البته اضافه کرد که او خیاط خوبی هم هست!

دیروز از این خنده ها زیاد دیده شد! البته خود حمید هم خیلی در آن نقش داشت!

     از جمله خصال نیکویی که برای ناصر برشمردند، می‌توان به دقیق بودن، بذله گو، زحمت‌کش، پرکار، وقت شناس، منظبط، شاد و بانشاط، خوش سفر، مردم‌دار، مرتب و شیک‌پوش و جنتلمن اشاره کرد. حسن مداح عارفی اما او را هفت خط خواند! منتها از نوع عرفانی‌اش (کنایه از این که همه مراحل طریقت را پیموده و از هفت خوان عبور کرده و آبدیده شده است).
     اما شاید بامزه‌ترین تعریف را حمید از او ارایه داد! حمید گفت: ناصر آنقدر خوب و روشن‌فکر و زن‌ذلیل است که نمی‌تواند لر باشد!
     در انتهای این مراسم پرخنده – که البته در لحظاتی هم چشم‌ها را خیس کرد – یک لوح و هدیه‌ای ناقابل را آقای دکتر معصومی به نمایندگی از حاضران به ناصر تقدیم کرد.

عکس دسته جمعی در پایان مراسم

     متن آن لوح چنین است:
 
     برای ناصر انصاری عزیز که هنوز باورمان نمی‌شود، بیش از سه دهه از حضورش در بین ما می‌گذرد …
    نوشتن از ناصر، مانند نوشتن از آب، هوا، خاک و آتش می‌ماند. همه‌ی ما آب را می‌شناسیم و یکی از لذت‌هامان شناورشدن در آن است؛ همه می‌دانیم که اگر هوایی در کار نباشد، آب و خاک و آتشی هم نمی‌توانند به کارآیند؛ همه می‌دانیم که این خاک است که ریشه‌گاه است و ما را به سوی خود می‌خواند و قوت‌مان می‌دهد و همه باور داریم که زندگی بدون آتش هرگز چنین خوشمزه و گرم و نرم از کار درنمی‌آمد. با این وجود، همان آب ممکن است ما را غرق کند و یا آتش بسوزاند و یا هوا سمی و خطرناک شود و درنهایت، مانند این روزهای تهران، خاک بر سرمان فرود آید، به جای آن که بر زمین‌مان استوارمان سازد.
     و این‌ها همه ویژگی‌های ناصر هم هست! او جمع شیرین‌ترین ناسازه‌هایی است که تاکنون یکجا متمرکز شده‌اند. ناصر انصاری را شاید بتوان خیامی‌ترین کارمند سختکوش و جدی‌ای دانست که همیشه می‌تواند هر تعداد آدمی را که بخواهد از خنده روده‌بر سازد و این مزیت ناهمتایی است … برای همین است که حالا از رفتنش دلگیریم و این پایان را برای خود تلخ می‌دانیم؛ هرچند که شاید او برای گریز از یک تلخی بی‌پایان چاره‌ای جز این نداشته است! مارک فیشر می‌گوید: «هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند، تخیلات پیروز می‌شوند.» و ناصر از این منظر همیشه پیروز بود، زیرا هرگز نخواست تا رؤیاهایش را به بهای بایدهای زندگی ذبح کند، او پژوهش‌گری بود که با دلش زندگی کرد و با دلش تحقیق را ادامه داد.
     نهایت آرزوی ناصر، مانند همه‌ی کوشندگان حوزه‌ی منابع طبیعی وطن، تحقق آرمان ایران سبز بود و ما امروز و اینجا دور هم جمع شده‌ایم تا به بهانه‌ی نکوداشت همه‌ی ثانیه‌ها و همه‌ی دقیقه‌ها و همه‌ی ساعت‌ها و همه‌ی روزها و همه‌ی ماه‌ها و همه‌ی سال‌هایی که بجایش آوردیم و درکش کردیم، بگوییم که همچنان دوستش داریم و راه سبزش را ادامه خواهیم داد.
آلبرت اینشتین می‌گوید: «اگر شخصی فکر کند که در زندگی هیچ اشتباهی نکرده است،
به این معنی است که هرگز برای راه تازه‌ای در زندگی سعی نکرده است.» شگفتا که ناصر راه‌های تازه‌ی فراوانی را محک زد، بدون آن که بشود نمره‌ی دیکته‌اش را حتا نوزده داد.
     برای این دوست و همکار بیست خود، بهترین‌ها را آرزو داریم و از رفیق آسمانی مشترک‌‌مان می‌خواهیم تا روزگاری پرترانه‌تر را در ایام بازنشستگی از آن او و خانواده‌ی عزیزش بگرداند.

                                                     همکارانت در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور

    از همین نوع جشن‌ها:
امروز، روز اسماعیل رهبر بود.
تقدیر از دو مسعود نازنین!

چرا شیر ناصر کرمی باید مرا یاد شعر برتولت برشت بیاندازد؟!

     واقعاً از کجا می‌داند این ناصر خان کرمی که حالا وقت خوابیدن نیست؟! شاید آن برادر! غذایش را خورده و اتفاقاً حالا نیاز به استراحت و خواب دارد. اصلاً شاید این برادر دیگه پیر شده باشد!

امید که صدای ناصر کرمی به این برادر برسد!

     اما نه؛ ناصر حتماً چیزی را می‌داند که من و تو نمی‌دانیم! او احتمالاً پیچش مو را می‌بیند؛ در حالی که ما محو خود «مو» شده‌ایم و بس!
     به هر حال هر چه باشد، سال‌ها تجربه‌ی دبیری صفحه اجتماعی همشهری را دارد، حواسش به محیط زیست هم هست، با کلوخ هم که میانه‌ای ندارد …

برتولت برشت

     بنابراین، می‌شود حدس زد که برشت را می‌شناسد و زنهار نهفته از شعر اعتراضش را از خاطر نبرده است:

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

     امید که نه‌تنها این آقا شیره از خواب برخاسته و بیداری پیشه کند؛ بلکه دیوار هم – علاوه بر در – پیام ناصر را دریابد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد!

    در آن صورت ایمان دارم که دیگر شاهد چنین ذبح دردناکی نخواهیم بود:

ذبح دردناک پرندگانی که یادمان داده اند: پرواز را به خاطر بسپاریم.

     در همین حوالی!
    - نابودی اکثریت به دست اقلیت!
   - دیروز ناصر کرمی همه را شوکه کرد!

این بار اگر سرخی لاله‌ای دلت را لرزاند، خم شو و با عشق آن را ببوس …

 

     یادبرگ پیش رو را خبرنگار سبزاندیش ایسنا در دیار پرمهر و فرزانه‌پرور خراسان برایم ارسال کرده است … از خواندنش برق امید در چشمانم درخشید و ایمان آوردم به آینده‌ی سبز وطن.
     این جوانان، ناهمتاترین ثروت این آب و خاک مقدس هستند و افتخارم این است که برای چنین جوانانی می‌کوشم و قلم می‌زنم …
     و راستی در برابر این دریای سپهرگونه چه می توان کرد؟ جز آن که دل را به او سپرد و وا داد …

باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد

    

    پس بیاییم با یکدیگر پیمان بندیم که نترسیم و دل را به دریا زنیم … مگر صدایش را نمی‌شنویم؟ یک نفر دارد مرا و تو را و ما را خطاب می‌کند؛ کسی که از عشق سخن می‌گوید … بیا برویم به مهمانی‌اش و نترسیم … نترسیم …

مونتسکیو

    یادتان باشد که به قول شارل دو مونتسکیو بزرگ:

    «آبادی یک کشور از روی نسبت آزادیش سنجیده می‌شود، نه از روی حاصلخیزی زمین‌هایش

کسی آمد که حرف عشقو با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی
چه دور ساحلش … از دور پیدا نیست
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همون جاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم می‌شی تا فردا

    مرضیه ناظری، کلامش را – خطاب به نگارنده – اینگونه می‌آغازد:
    اینم هدیه‌ای برای شما که به اندازه هزار کیلومتر از من دورین!
      با هم هدیه‌ی ارزشمند مرضیه را بخوانیم و پیمان بندیم که دیگر هرگز چیدن را بر بوسیدن گل ترجیح نخواهیم داد.

این سرخی بی بدیل را باید بوسید؛ نباید چید ...

  
    به خاطر مادرم: زمین
   «گل ها را نچینیم؛ گل بر شاخه زیباست» این جمله‌ای بود که دوران بچگی در پارک‌ها زیاد می‌دیدیم( حالا آنقدر بزرگ شده‌ایم و به قدری سرمان شلوغ شده که تابلوهای کوچک زنگ زده لای گل‌های پارک برایمان اهمیتی ندارد).
   بدون این که دلیل بخواهیم، می‌دانستیم نباید گل‌ها را چید؛ با وجود این وسوسه‌ی چیدن‌شان همیشه با ما بود. انگار می‌خواستیم زیبایی جادویی رنگهاشان فقط مال ما باشد. امروز بزرگ شده‌ایم. خیلی‌ها فهمیده‌اند چرا نباید گل‌ها را قتل عام کرد و از آن انحصاری خویش ساخت؛ اما هنوز هم گل‌های سرزمین‌مان چیده می‌شوند و به اسارت گلدان‌های آب در می‌آیند و بعد از ۲-۳ روز به سطل آشغال می پیوندند. چرا؟!
 آن روزها اگر دست‌هامان کوچک بود و زورمان فقط به یکی دو تا گل کوچک از باغچه‌ی همسایه یا پارک سر کوچه می‌رسید، امروز قویتر شده‌ایم و با ماشین می‌تازیم به دشت شقایق‌های اطراف مشهد و دسته دسته گل‌های لاله، علف‌های خوراکی و دارویی ( گاهی هم فقط فکر می‌کنیم علف‌های دارویی)، زیره‌های کوهی و کاکوتی‌های معطر را از ریشه درمی‌آوریم …
   می‌دانم … البته که پرسه زدن لابلای علف‌ها و به دنبال گلی خاص گشتن لذت بخش است، اما وقتی به نتیجه کارمان فکر کنیم، شاید سزاوارتر آن باشد که از این لذت بگذریم و اجازه دهیم گل‌های صحرایی هم چند روزی زنده بمانند.
    گیاه باید در دل خاک زمین ریشه بدواند، به آب برسد، گل بدهد، دانه بسازد تا سال بعد نه یکی که ۳۰-۴۰ گیاه جدید جای آن به بار بنشیند و این ۴۰ گیاه با هم خاک را برای ما حفظ کنند، آب باران را به سفره‌های زیرزمینی برسانند و زیبایی ببخشند. این است رسالت واقعی گیاه!
   و این قصه‌ی نابودی گیاهان سرزمین من است: روزگاری جای جای خراسان مملو از درختان معطر و دیرزیست اُرس بود؛ درختانی که فقط در چند جای جهان می‌رویند، بسیار مقاوم و دیرپا هستند و – اگر بگذارند-  کمینه‌ی عمرشان از هزار سال فزونی می‌گیرد. سال‌های سال است که چوپانان و روستاییان و برخی از کوه‌نوردان با تکیه بر انبوهی درختان کهنسال اُرس، آنها را از ریشه درآوردند، آتش زدند و چای درست کردند، خانه ساختند و نان پختند.
   چنین است که امروز به جز قسمت‌‌هایی از تندوره و هزارمسجد، دیگر در کمتر جایی می‌توان انبوهی درختان مقدس و ارزشمند اُرس را شاهد بود. قصه نابودی همه گل‌ها و گیاهان به همین سادگی و تلخی است. فاجعه‌ی انقراض و نابودی به همین آرامی می‌آید. گون‌ها، درمنه‌ها، آویشن‌ها، زیره‌ها و باریجه‌ها هم امروز می روند تا به داستان اُرس‌ها بپیوندند.

     آهای مشهدی‌ها!
     یادتان می‌آید قبلاً چقدر لاله کوهی و شقایق داشتید؟ خراسان! کجاست شکوه اُرس‌های سر به فلک کشیده‌ی هزار ساله‌ات؟
باور کردنش سخت است، اما همان دختری که به ذوق گل‌های سرخ لاله را می‌چیند، همان پیرزنی که علف‌های کوهی را می‌کند تا آش بپزد و همان مردی که بوته‌های ۲۰-۳۰ ساله‌ی گون را می سوزاند تا آتش درست کند – همه‌ی ما – به راستی همه‌ی ما، طبیعت را از جشن رنگ‌های جادویی گل‌های صحرایی و کوهی محروم کرده‌ایم.
پس این بار اگر سرخی لاله‌ای دلت را لرزاند، خم شو و با عشق آن را ببوس … باور کن لذتش کمتر از چیدن نیست.

مرضیه نظری – خبرنگار ایسنا در خراسان

    مؤخره:
    نمی‌دانم قصه‌ی روباه و شازده کوچولو را یادتان هست یا نه؟ اگر نه، حتماً بخوانید. و اگر پاسخ مثبت است، حتماً حتماً دوباره آن را بخوانید … من ده‌ها بار خوانده‌ام و عجیب آن که هنوز برایم اندکی از طراوت و تازگیش کم نشده است:
و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…

برگه‌ی بعد »
Rodney's Search Widget plugged in.