چه راحت فرصت‌سوزی می‌کنیم!

گرگ‌ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست، نترسید که در قافله‌مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

                                                     زهرا رهنورد

     همیشه در این اندیشه بوده و هستم که چرا ایران من و ما هرگز نتوانسته همپای سرمایه‌های انسانی و اندوخته‌های ناهمتای طبیعی‌اش از سهمی درخور و اعتباری سزاوارانه در جهان برخوردار شده و مردمانش در رفاهی متناسب با این توانمندی‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری‌اش روزگار بگذرانند؟
     به راستی چرا باید نرخ فرسایش آبی و بادی در این کشور بیش از ۶ برابر میانگین جهانی باشد؟ چرا باید ذخیره‌ی ۱۰۰۰ سال خود را در عرض کمتر از ۱۰ سال از سفره‌های آب زیرزمینی بمکیم و به هدر دهیم؟ چرا باید نیمی از آبادبوم‌های ما متروکه شوند و چرا باید در بیش از ۸۰ روز سال، هموطنان عزیزمان در اهواز و آبادان نتوانند به درستی نفس بکشند؟
     این چند روزه من هم مثل بسیاری از هموطنان عزیزم، غرق در حیرت و اندوه و شوک و غم بوده و هستم. باورم نمی‌شود که یک دولت به خود حق دهد که منافع ملّی یک ملت و مملکت را به نفع خود چنین مصادره کرده و از این شور و حمایت کم‌نظیر مردمش به نفع پایداری و اقتدار و عزت نام ایران بهره‌برداری نکند.
    دلم از این همه نابخردی به درد آمده و به شدت برای آینده‌ی وطن و فرزندان پاکنهادش نگران هستم. حکومتی که حتا اجازه‌ی نفس کشیدن و داشتن یک روزنامه را به خودی‌ترین و وفادارترین یاران خود ندهد؛ و به نخست‌وزیر زمان جنگش اجازه برگزاری یک سخنرانی و اعتراض مسالمت‌آمیز را ندهد، به که یا چه می‌خواهد رحم کند؟!
     آیا این است مفهوم آزادترین ملت جهان آقای احمدی نژاد؟!

    می‌خواستم از مناسبت‌های این روزها بنویسم … می‌خواستم از ۱۷ ژوئن – روز جهانی مقابله با بیابان‌زایی و کاهش اثرات خشکسالی بنویسم – روزی که علی‌القاعده برای صاحب تارنمای مهار بیابان‌زایی باید مهم‌ترین روز سال باشد؛ حتا پیش‌تر ۵ برنامه رادیویی برای این مناسبت با همکاری رادیو فرهنگ آماده پخش کرده بودم. اما مگر می‌شود صحنه‌های عجیب و شرم‌آور ضرب و شتم جوانان وطن را در خیابان‌های پایتخت و بسیاری از شهرهای دیگر کشور دید و خون گریه نکرد و همچنان بی‌تفاوت ماند؟
     ما می‌توانستیم از فرصت استثنایی ۲۲ خرداد بهره گرفته و به همه‌ی دنیا نشان دهیم که جمهوری اسلامی ایران در شمار یکی از مردمی‌ترین حکومت‌های جهان قرار دارد؛ اما افسوس که قدر این موهبت و فرصت طلایی را ندانسته و چه آسان بزرگترین فرصت‌سوزی قرن را برای وطن رقم زدیم. هرچند همچنان امیدوارم تا عقلای قوم به پاخیزند و دوباره چالش بوجود آمده را به فرصت بدل سازند.

    به قول کوروش بزرگ: برای مقابله با اژدهای تاریکی باید از شمشیر روشنایی استفاده کرد.

     مؤخره:
    سه روز است می‌خواهم این یادداشت کوتاه را در خانه‌ی مجازی‌ام منتشر سازم، اما سرعت اینترنت آنقدر کم شده که نتوانسته‌ام … شگفتا! چرا باید حضور یا عدم حضور پیامک و اینترنت پایه‌های نظامی را بلرزاند که بیش از ۸۵ درصد مردمش در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به پای صندوق‌های رأی رفتند؟
     چه راحت فرصت سوزی می‌کنیم …

تصویری از بوشهر که امید می‌افشاند و شور می‌آفریند!

درود بر این سه جوان بوشهری

همه‌ی ما روزی چشم باز کرده و خود را در دنیای آدم‌زمینی‌ها دیده‌ایم؛ اون هم اغلب ناغافلکی!
و همه‌ی ما روزی هم چشم بر این دنیا خواهیم بست که اتفاقاً آن هم اغلب ناغافلکی است!
در بین این آمدن و رفتن، اما می‌تواند اتفاقی رخ دهد که احساسی ناب از رضایت‌مندی و سرخوشی را تجربه کنی و تا آخرین لحظه‌ی حضورت در واژه‌ی اکنون شناور باشی و سرمستانه از آب‌تنی کردن منتهای لذت را ببری …
می‌دانی آن اتفاق چیست؟
این که هر یک از ما بکوشیم تا دنیا را در وضعیتی بهتر نسبت به زمانی که در آن وارد شدیم، ترک کنیم.
به همین راحتی!
برای همین است که وقتی این دو تصویر را در کلبه‌ی مجازی ابوحنانه‌ی عزیز دیدم، دلم به شوق آمد، چشمانم خیس شد، تنم لرزید و سراپای وجودم را غروری ناب فراگرفت؛ غرور از داشتن چنین هموطنان عاشقی، که حاضرند خود را به زحمت اندازند تا هم‌نوعان خویش و نیز دیگر زیستمندان دریایی و کنارآبزی در وضعیتی بهتر زندگی کنند.
و مگر عشق جز این است؟
عشق یعنی:
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم
و آن سه هموطن بوشهری عمیقاً نشان دادند که عاشق طبیعت و زیستمندان آن هستند. آنها نشان دادند که ترجیح می‌دهند به جای آن که فقط نام خود را در آغوش گرفته و بغل گیرند، نام آنهایی را به آغوش کشند که نمی‌شناسند و شاید هرگز هم نبینند … و این یعنی: عشق واقعی به انسانیت.

آری …
آن چند جوان بی‌ادعای بوشهری به من و تو درس بزرگی دادند؛ این که می‌شود همواره با کمترین امکانات هم کاری کرد کارستان و دنیایی ساخت شبیه هیچستان … همان هیچستانی که می‌شود سراغ سهراب را آنجا گرفت.
هیچستانی که
تا نسیم اتشی در بن برگی بوزد
زنگ باران به صدا در می‌آید

بیاییم از امروز پیمان بندیم که در به صدا درآوردن زنگ باران امساک نخواهیم کرد
بیاییم قول دهیم در گفتن جمله‌ی دوستت دارم، مصلحت‌سنجی نخواهیم کرد
و بیاییم عهد ببندیم که نکته‌های شیرین زندگی را که در‌می‌یابیم با دیگران به اشتراک خواهیم نهاد.
روایت مصور و دلنشین ابوحنانه‌ی عزیز را از این ماجرای دلپذیر اینجا بخوانید و دعا کنید و دعا کنیم که بر شمار این گونه هموطنان در دور و برمان افزوده شود.

باور کنید:
دنیا در حال فریاد است که به شما بگوید: بله!
چرا صدای مهربانی‌هایش را گاه نمی‌شنویم یا جدی نمی‌گیریم؟

چه بد شد که اروند غم را نمی‌داند!

«ما باید به کودکانِ جهان ، به آنها که آینده را در تملّک خویش دارند ، اطمینان دهیم: از طریق اقدامات خود دنیایی پیراسته از ذلّت و تحقیرِ حاصل از فقر ، تخریب محیط زیست و الگوهای توسعه‌ی ناپایدار برایشان به ارث می گذاریم.»

بند سوّم از بیانیه‌ی نهایی اجلاس زمین در ژوهانسبورگ (۲۰۰۲) 

شاگردان اول تا پنجم دبستان در کلاس عشایری لنگرآباد کهنوج - ۲۱/۱/۱۳۸۵(آنها در پاسخ من که چه کمبودی دارید؟ گفتند: هیچ!)

زینب؛دخترکی با چشمان میشی در روستای قرقری - مرز ایران و افغانستان (سیستان)

 

در حاشیه مطلب اروند غم را نمی‌داند

 
     به مناسبت اول جون – روز جهانی کودک (۱) - مطلب زیر را به همه‌ی کودکان محروم جهان با امید به برخورداری همه‌ی آنان از امکانات مناسب و یکسان رفاهی، آموزشی، تفریحی و درمانی تقدیم می‌دارم.

روز جهانی کودک

    در سراسر دنیا سازمان‌هایی با هدف مطالعه‌ی خشونت، به جمع‌آوری اطلاعات در مورد فقر شایع و خشونت علیه کودکان پرداخته‌اند. نکته‌ اینجاست که بعضی از کودکان ممکن است درباره‌ی رنجی که می‌کشند – به واسطه‌ی فقر و خشونتی که با آن روبه رو هستند – هرگز نتوانند صحبت کنند و بسیاری از آنان حتی از حقوق خود نیز بی اطلاع باشند. درتمام کشورهای جهان و در هر فرهنگ و هر نژاد، در هر خانواده تحصیل کرده یا بی سواد، ثروتمند یا فقیر، ممکن است مظاهر رنج، فقر و خشونت علیه کودکان دیده شود.

برگرفته از کنوانسیون جهانی حقوق کودکان

    مثلاً تحصیل کودک محدود می شود، یا دارای کیفیت نیست (ماده ۲۸ و ۲۹)؛ کودک مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد (ماده ۱۹)؛ کودک درگیر کار خطرناک می شود (ماده ۳۲)؛ کودک فرصتی برای استراحت، تفریح و سرگرمی ندارد (ماده ۳۱)؛ ممکن است سلامت کودک به خطر بیافتد (ماده ۲۴).

این تصویر را در آخرین روز از نخستین ماه سال 86 در محوطه‌ی تاریخی دنا، گرفته‌ام ... میلاد، بیژن، سهراب، فرهاد و رضا نمونه‌ای از شکوفه‌های تشنه‌ی این دیار هستند، ما باید که دوباره بپاخیزیم و – دست‌کم - مشتی برف برای آنان به ارمغان داشته باشیم ...

 

     جناب مهندس درویش:
    من هم مانند شما خدا را شاکرم که اروند دیکته‌ی درست کلمه‌ی غم را نمی‌داند؛ اما مطمئناً می‌تواند مفهوم آن را به ویژه در ارتباط با همنوعان هم سن و سال خود به خوبی درک کند و با غم کودکان جهان خود آشنا شود. کودکان معنا و مفهوم غم را به درستی درک می‌کنند. همان گونه که معنا و مفهوم عدالت را و هر مفهوم انتزاعی دیگر را. مهم نیست که دیکته‌ی درست کلمه غم را ندانند. اروند باهوش شما نیز حتماً با غم کودکان وطن و جهان خود آشناست. آیا تاکنون عکس‌های هنرمندانه‌ای را که از کودکان محروم وطن‌تان تهیه کرده و در وبلاگ وزین و ارزشمند مهار بیابان‌زایی نمایش داده‌اید یا نوشته‌هایی را که در ارتباط با متن‌هایی با سر تیتر «نامش زینب است!» و «هر چی آرزوی خوبه مال تو» را که درسفرنامه‌های مورخ ۲۹ بهمن ماه ۱۳۸۴ و اوّل فروردین۱۳۸۶ در وبلاگتان تحریر و ثبت شده، به اروند نشان داده یا برایش خوانده‌اید؟ ما در جهان‌مان چند زینب و چند لیلا و چند ریحانه داریم؟ آنها فقط در حاشیه‌ی روستای قرقری، در کنار ساحل خشکیده‌ی هامون پوزک، در منتها‌الیه شرقی مرز ایران یا در پای قلعه کره، استان کهکیلویه و بویر‌احمد و چهارمحال و بختیاری نیستند. تماشای تصاویر همه‌ی آنها و خواندن مطالب برگزیده ذیل تصاویرشان هر انسانی را با غم آشنا و روبرو می‌کند. بگذارید اروند با غم کودکان جهان خود آشنا شود تا بتواند برای رفع و یا کاهش بار اندوه آنان در هر کجای جهان که هستند، بیاندیشد. شاید روزی بتواند در زدودن تیره‌گی‌های قلب‌های پر اندوه‌شان نقشی بیافریند. امید به این که کودکان امروز بتوانند زمینه‌های مولد غم و اندوه را از دل کودکان فردای جهان بزدایند. 

در کهنوج - ساحل جازموریان - 1385

     در ضمن چه خوب است اگر آرشیو پیوندهای روزانه‌ی وبلاگتان قابلیت بازیابی بهتر و آسان‌تری داشته باشد تا دیگر بار به دنبال جستجوی ناب‌ترین تصاویر و نوشته‌هایتان مانند مطلب “آن فرشته ساده است و خط خطی ا‌ست” ساعت‌ها وقت صرف نشود. امید که این گلچین نیز در آرشیو دیگری به نام محبوب‌ترین تصاویر و ” به بهشت نمی‌روم، اگر مادرم آنجا نباشد” در مجموعه مطالب عزیز‌ترین نوشته‌ها گنجانده شود.
 
   منابع:
۱- برگی از تاریخ جهان،” انستیتوی بین‌المللی تاریخ اجتماعی -آمستردامhttp://www.Shahrzadnews.com/ ( 11/3/88)  
۲- فاونتین، سوزان،” مصونیت در برابر خشونت حق ماست – فعالیت‌هایی برای یادگیری و اقدام ویژه کودکان و نوجوانان”، «اتحادیه بین المللی نجات کودکان» (ISCA)، یونیسف و «سازمان جهانی جنبش پیشاهنگی»
 

    پاورقی:

   (۱) -«کنفرانس جهانی رفاه کودکان” که در سال ۱۹۲۵ در ژنو، برگزار شد منشأ بنیان‌گذاری روز جهانی کودک، بود. پس از کنفرانس، دولت‌های جهان یک روز را به روز کودک اختصاص دادند تا مسایل کودکان را در مرکز توجه قرار دهند. بسیاری از کشورها، از جمله شوروی روز اول ژوئن را انتخاب کردند.»

اگر و تنها اگر: بیابان را می‌شناسی!

بر فراز تپه های مواج مصر - جندق

      یه موقع‌هایی که روی آخرین یال زرین تپه‌ی ماسه‌ای مصر قدم برمی‌دارم؛ یه وقت‌هایی که در کنار شورترین رود عالم در جوار گندم بریان شهداد نفس می‌کشم و یه زمان‌هایی که از بالای تپه‌های سرخ‌رنگ میوسن جنوب دامغان به انتهای ناپیدای دشت کویری می‌نگرم که آن سویش، جندق با همه‌ی نجابت و صلابتش ایستاده است … بله  درست در همون برهوت خاموش و اهورایی کویر بر خود می‌لرزم … بر خود می‌لرزم که آیا توانستم رسالتم را در برابر آن بیابان‌زاده‌ی بیابان‌گرد ادا کنم؟ آیا توانستم خطی مثبت از حضورم در این دنیای فانی، باقی نهم  و آیا توانستم ذره‌ای از آلام سرزمین مقدس مادری‌ام را کم کنم؟

    گوش کنید!
    ساربانگ صحرا می‌نوازد … در این صحرا، نه ترنم شاد جویباری روان است، نه سبزینه‌ی زوهمندی و نه بازی مستانه‌ی رودی … درعوض؛ تندیس‌های ماسه‌ای، همان بردنگ‌های زرگون، سپید و خاکستری مدام جابه جا شده تا تازیانه‌ی ناپیدای باد را برملا سازند …
   و باید اینجا در پیشگاه خوانندگان عزیزی که دوستشان دارم، اعتراف کنم: محمّد درویش از دریافت این تازیانه‌ها نفس می‌گیرد و به اوج بال می‌گشاید …

    یادداشت زیر را همکار عزیزم عهدیه کالیراد آفریده است و آن را تقدیم کرده به خوانندگان عزیز این کلبه‌ی مجازی … خوشحالم که چنین همکارانی دارم.

به نام خدایی که همین نزدیکی است

بیابان‌زاده‌ای بیابان گرد
کویرنشینی کپرنشین
او که همیشه آسمانش چراغانی است از نوع بی مصرف، حتی نه کم مصرف
کهکشان را زمانی یافت که مادرش در راه شیری لالایی کویر را برایش زمزمه کرد
او، فرزند شن زار است و عاشق شترهایش
می خواهد بداند مدیریت سرزمین‌های بیابانی از نوع علمی او را به کجا خواهد رساند
او نمی خواهد شب چراغ‌هایش را گم کند
فقط می خواهد فرهنگ کویر را محترم شمارند
می خواهد ستارگانی در آسمان پر ستاره‌اش باشند
می خواهد ثقل دایره‌ای باشد که گردش می‌کنند
می‌خواهد زادگاهش را پاس بدارند
می‌خواهد مدیریت سرزمینش پایداری بومش باشد
می خواهد منابع سرزمینش را پاسدار باشند
می خواهد همچنان بیابانگرد باشد، آن هم از نوع روستایی
او در آینه تو را میبیند
تجلی آرمان‌هایش در حریم دانش
او را، بومش را، دیارش را و فرهنگ و هویتش را محترم شمار
و به مدیریت سرزمینش مفتخر باش
اگر و تنها اگر
بیابان را می‌شناسی

Rodney's Search Widget plugged in.