جایزه‌ی من و آغاز ششمین سال زندگی وبلاگ فارسی!

لوح یادبود پنجمین سال تولد پرشین بلاگ

 

       شامگاهان پنج‌شنبه – چهارم مردادماه ۸۶- تالار الغدیر دانشکده‌ی مدیریت دانشگاه تهران، میزبان وبلاگی‌ترین همایش تمام عمر خویش بود! همایشی که به بهانه‌ی آغاز ششمین سال حیات وبلاگ فارسی برگزار شد. بی‌شک نمی‌توان نقش و همت دکتر مهدی بوترابی و همکاران سخت‌کوش ایشان در گروه پرشین‌بلاگ را در این مهم نادیده گرفت. هرچند که باورم این است، اگر حضور سرویس‌دهنده‌های دیگری چون بلاگفا، میهن بلاگ، بلاگ اسکای، ام‌جی بلاگ، پارسی بلاگ و … نبود، پرشین بلاگ هیچگاه در کوران رقابت قرار نگرفته و اینگونه برای حفظ موقعیت خویش در فضای وبلاگستان نمی‌کوشید. بنابراین جا دارد از همه‌ی عزیزان، به ویژه علیرضا شیرازی عزیز صمیمانه قدردانی کنم و امیدوار باشم در جشن ششمین سال وبلاگ فارسی، همه‌ی این مدیران در کنار هم حاضر باشند.

طبیعت زیباست و هرچه در آن دقیقتر شویم، به زیبایی اش بیشتر پی خواهیم برد. عکس از فلیکر: http://www.flickr.com/photos/۱۴۵۱۶۳۳۴@N۰۰/۳۴۵۰۰۹۲۱۰/

به هر حال از اینکه «مهار بیابان‌زایی» نیز در این جشن، مورد توجه قرار گرفته و عنوان نخست وبلاگ فارسی‌زبان را در حوزه‌ی محیط زیست به خود اختصاص داده است، بسیار شادمانم و صمیمانه از همه‌ی دوستانی که در این انتخاب به «مهار بیابان‌زایی» رأی دادند، قدردانی می‌کنم. امید که لایق این مهربانی‌ها و حمایت‌ها باشم. البته احتمالاً اگر خانم دکتر ابتکار آن گاف بزرگ را در مراسم جشن ۵ سالگی پرشین بلاگ نداده و از مدیر وبلاگ‌شان برای آپ کردن ماهی سه چهار تا پست – برای ایشان – تشکر نمی‌کردند، این جایزه‌ی سبز باید به ابتکار سبز می‌رسید! به هر حال توصیه می‌کنم روایت وبلاگی‌ترین روحانی جمهوری اسلامی را از این جشن حتماً بخوانید. همچنین مانی منجمی عزیز نیز حال و هوای این مراسم را به خوبی شرح داده است. از دیده‌بان محیط زیست ایران و گرگ خاکستری کوشا که در مراسم حضور داشته و نخستین تبریک‌ها را به نگارنده، همسرم و اروند گفتند، سپاسگزارم.

گوشه‌ای از مراسم - عکس از ایسنا

مؤخره:
وبلاگ، شاید یکی از ناب‌ترین امتیازها و تفاوت‌هایی باشد که برخورداری از آن، بشر هزاره‌ی سوّم را از پیشینیان خود جدا می‌سازد؛ وبلاگ از آن موهبت‌هایی است که هرگاه حسرت زیستن در جهانی آرام‌تر، بی‌صدا‌تر و پاک‌تر را در سده‌های پیش می‌خورم، دورانی که طبیعت وحشی و نارام وطن، در آن به راستی نفس می‌کشید و زنده بود؛ خود را با این دلخوش می‌کنم که: به عوض همه‌ی آنچه که از دست داده‌ایم، می‌توانیم از ابزاری استثنایی و پرنفوذ و بهنگام به نام «وبلاگ» بهره بریم و به شناختی دقیق و ارتباطی منحصربه فرد با مخاطبان هم‌زبان‌مان دست یابیم. باید اعتراف کنم که برای نگارنده، اثربخشی ۲۹ ماهه‌ی دست‌نوشته‌های «
مهار بیابان‌زایی» در طبیعت وطن و حوزه‌ی محیط زیست به مراتب بیشتر از همه‌ی یکصد طرح، مقاله، کتاب و سخنرانی‌ است که در طول ۱۸ سال گذشته به رشته‌ی تحریر درآورده و سامان داده‌ام.
از همین رو، ایمان دارم که اثربخشی وبلاگ در دهه‌ی آینده، بسیاری از مفاهیم و بازنمودهای فرهنگی آدم‌زمینی‌ها را تغییر داده و مجالی ناب برای شناختی دقیق‌تر و بی‌واسطه‌تر می‌آفریند.
برای همین است که می‌گویم: بیاییم برای خالق این دفترچه‌ی مجازی با ورق‌های بی‌پایانش کلاه از سربرداریم و به پیشگامان فارسی‌زبانش در وطن درود بفرستیم.

ابطحی، جهانگرد، ابتکار، تاج‌زاده، عماد‌الدین باقی و … از جمله مدعوین مشهور جشن بودند.اهدای جوایز

    در همین ارتباط:

   جشن ۵ سالگی وبلاگ فارسی برگزار شد.

  وب نوردی با انگشت اشاره! - ناصر خالدیان

  یکصد وبلاگ برتر فارسی را در اینجا ببینید.

  پرشین بلاگ یک سال بزرگ تر شد!

شمار انسان‌ها یا سلوک انسان‌ها! کدام خطرناک‌تر است؟

       بی گمان اگر شمار آدم زمینی هایی که بدون دعوت بر خوان پرنعمت این- فعلاً- یگانه سکونتگاه قابل زیست جهان نشسته اند، چنین فزونی نمی گرفت و این گونه با ضرباهنگی شتابان رشد نمی کرد، شاید هیچ یک از بحران هایی که هم اینک زیستمندان حاضر در هزاره سوم، ناچار از درک و تحمل آن هستند، رخ نمی داد. بیابان زایی، جهان گرمایی، آلودگی آب، خاک و هوا، شیوع بیماری های ناشناخته و بنیانکن و سرانجام افت حاصلخیزی اراضی کشاورزی و کمبود پیش برنده منابع آب شیرین در دسترس در شمار مهمترین کابوس هایی است که خواب بشر متمدن و مغرور را در سپیده دم قرن بیست و یکم، بیش از هر زمان دیگری آشفته کرده و چشم انداز پایداری یک زندگی باکیفیت را از همیشه رویایی تر و نامحتمل تر ساخته است. به ویژه اگر بدانیم که تقریباً از بین همه زیستمندان عالم، این تنها انسان (و برخی از دام های اهلی وابسته به بقای او، مانند گوسفند و گاو و…) است که شمارشان در طول یک هزار سال گذشته به طرز معنی داری افزایش یافته است.
      پرسش اساسی این است؛ «میزان فضای زیست محیطی در دسترس برای هر یک از افراد بشر با توجه به بیشینه سرعت ممکن در استخراج منابع، بدون اینکه محیط زیست جهانی به عنوان یک عنصر حیاتی مورد تخریب قرار گیرد، چقدر می تواند باشد؟» در حقیقت آنچه کارشناسان حوزه محیط زیست را نگران می کند، حفظ چیزی است که اقتصاددانان آن را «سرمایه طبیعی» و آنان «خدمات زمین زیست سپهر» می نامند؛ سرمایه ای که هم در معرض کاهش قرار دارد (در نتیجه برداشت منابع توسط انسان) و هم در معرض افت کیفیت (با افزایش میزان آلودگی) است.
    گفتنی آنکه هر منبع طبیعی یا دارایی زیست محیطی، می تواند نوعی «سرمایه طبیعی» محسوب شود که ارزش آن برای جامعه، طبق تعریف معادل با ارزش استهلاک منافع آتی است که می توان از مصرف آن دارایی به دست آورد. به سخنی دیگر، ارزش سرمایه های طبیعی را باید مترادف با بقا و ادامه حیات نسل انسان در نظر گرفت، دریافتی که تا همین اواخر هیچ کوشش قابل توجهی برای کمی کردن آن صورت نگرفته بود و کسی در اندیشه محاسبه ارزش جنگل، تالاب، خاک کشاورزی، آب پاک و… از این منظر نبود.
    راست آن است، محیطی که در آن زیست می کنیم، منبعی است کمیاب که نشاط، تفریح و شادی را در بخش مصرف عرضه می کند. دلیل برخورداری محیط زیست از صفت «کمیابی» را هم باید در کیفیت منحصر به فرد و درجه خلوص تمامی منابع موجود در آن دانست. آب و هوای پاک، چشم اندازهای ناهمتا، آبشارهای دیدنی، گردشگاه های طبیعی، طنین های شنیداری هوش ربا و… در شمار کالاهای زیست محیطی جای می گیرند که منبع اصلی تامین و عرضه نشاط، شادابی و آرامش موجودات زنده، به ویژه انسان محسوب شده و کیفیت برخورداری از آنها، شناسه ای است که عیار رفاه جامعه را نشان داده و محک می زند؛ شناسه ای که در هنگام محدودیت منابع و رشد مصرف، اثر خود را به خوبی آشکار می کند. چه، در جهانی با منابع نامحدود می توان به درستی انتظار داشت انتخابی که یک فرد یا جامعه انجام می دهد، کاملاً عاری از مشکل و بازخوردهای دردسرآفرین باشد، اما مشکل دقیقاً از آنجا آغاز می شود که چنین جهانی تنها در عالم خیال است که عینیت می یابد و به مجرد گام نهادن در سرای واقعی، محدودیت منابع، نخستین حقیقتی است که ناگزیر از پذیرش آن هستیم. از این رو، ناگزیر هر انتخابی، هزینه خاص خود را طلب می کند؛ هزینه ای که در علم اقتصاد از آن با عنوان «هزینه فرصت»۱ یاد می کنند و شوربختانه باید اعتراف کرد که قدر مطلق این هزینه با افزایش شمار انسان ها، به شیوه ای تصاعدی در حال افزایش است. رخدادی که در اثر رویکردی غیردموکراتیک و آزمندانه به محیط زیست و مواهب طبیعی تشدید هم شده و می شود. به نحوی که نه تنها شاهد کنش و واکنش هایی پس رونده در بوم سازگان (اکوسیستم) های طبیعی هستیم، بلکه دامنه ناامنی ها، آشفتگی ها و اضطراب ها در مقوله هایی چون فقر، غذا، کارمایه (انرژی)، آلودگی و افت کارایی سرزمین با شتابی نگران کننده همه ابعاد حیات انسانی را دربرگرفته است.
    در همین ارتباط، در کتاب «بوم شناسی، علم عصیانگر» می خوانیم؛ یکی از ضعف های سامانه حفاظتی موجود، آن است که قسمت اعظم زیستمندان عضو جامعه زمین را که ظاهراً هیچ ارزش اقتصادی ندارند (مانند گل های وحشی و پرندگان آوازخوان)، به حساب نمی آورد. به عنوان مثال، از بین بیش از ۲۲ هزار گونه گیاهی و جانوری بومی شناسایی شده در یکی از ایالت های امریکا، به دشواری بتوان حتی برای فروش ۵ درصد آنها مشتری پیدا کرد.
     در این میان، آنچه که حتی نگران کننده تر به نظر می رسد، وجود برخی باورها و انگاره های ایدئولوژیک است که به طبع آزمند آدمی مجوزی مقبول برای درازدستی های بیشتر به زیست بوم می دهد. به عنوان مثال، کافی است به اصل هشتم از منشور ۳۲ ماده ای باروخ اسپینوزا (۱۶۷۷-۱۶۳۲ میلادی)، یکی از قدیسان اخلاقی غرب بنگریم، که از قضا نام آن را «شرط زندگی بافضیلت» نهاده است. وی می گوید؛ «ما مختاریم هرچیزی را در طبیعت بد می شماریم، یا مانعی برای بقای خود و تنعم از یک زندگی عقلانی می دانیم، به هر طریقی که در نظر ما موثرتر است، از خود دور سازیم و محققاً هر کس به موجب عالی ترین حق طبیعت، مجاز است به کاری دست زند که آن را به نفع خود می داند.» متاسفانه رواج چنین پندارهای باطلی در طول سه سده گذشته راه را بر گستاخی بشر در چپاول روزافزون سرمایه های طبیعی هموار کرد، پندارهایی که هنوز بسیار زود است تا از ریشه کنی آنها سخن رانده شود. مثلاً مک هارگ در کتاب خویش (بشر و محیط زیست) که به سال ۱۹۸۳ منتشر کرد، می گوید؛ «بشر مقدس است و بر همه چیز سلطه دارد. در واقع خدا نیز در تصور انسان، ساخته شده است… انسان وحدت با طبیعت را آرزو نمی کند، بلکه خواهان پیروزی بر آن است… جهان نیز تنها از تبادل افکار و عقاید انسان ها با یکدیگر یا انسان ها با خدا تشکیل می شود و طبیعت تنها پرده تزیینی سستی است که پشت صحنه نمایش بشر قرار دارد.» (ماتلاک، ۱۹۸۹) در ارتباط با برداشت نادرست از فرامین آسمانی، آرنولد توین بی، فیلسوف و مورخ بزرگ انگلیسی قرن بیستم، می گوید؛ «ادیان توحیدی بشر را بیش از حد خود عزیز ساخته اند. از این رهگذر که به او تعلیم داده اند خداوند جهان را برای تو آفریده، همه چیز از آن توست، تمامی کوه ها، دریاها و صحراها برای زندگی بهتر آدمی آفریده شده و در اختیار اوست. هرچه می خواهد می تواند انجام دهد، این طرز تفکر او را به بهره گیری بی رویه رهنمون کرد.»
     بر چنین بنیادی از واقعیت ها و دریافت های تلخ است که ناگزیریم بپذیریم؛ هنوز هم به رغم ورود به هزاره سوم و به دوش کشیدن تجربیاتی گرانبها از بایدها و نبایدهای یک زندگی پایدار، سالم و بانشاط، بسیاری از نخبگان بر یک نقطه ضعف آشکار آدمی اتفاق نظر دارند؛ نقطه ضعفی که به قول پر زدکوئیار دبیرکل اسبق سازمان ملل متحد، می توان آن را چنین توصیف کرد؛ «در حالی که می دانیم چگونه می توان از چرم، کفش ساخت و از نیروی آب یا باد، کارمایه گرفت و چگونه می توان اعماق فضا را شکافت و از کارمایه های خطرناک و مهیب فلزاتی سنگین در اعماق اقیانوس ها بهره برد، اما هنوز نمی دانیم که چگونه باید خدمات اجتماعی، غذای کافی و پاره ای از روابط نهادی را دقیقاً به زندگی مشترک درازمدت، سالم، بارآور، خلاق و رضایت بخش مبدل کرد.»
     مفهوم ساده سخن دبیرکل اسبق سازمان ملل متحد را شاید بتوان این گونه تعبیر کرد؛ نوع بشر در رقابتی عجیب برای تخریب طبیعت، پیوسته و شتابان در حال سبقت گرفتن از همسایه خویش است، اما به درستی نمی داند که حتی چگونه باید از آن همه تلاش، رقابت و شتاب برای آرامش و رفاه واقعی خودش استفاده کند، چه رسد به اینکه انتظار آینده نگری و حرمت نهادن به دیگر زیستمندان عالم و رعایت آموزه های مبتنی بر زیست پایدار را از او داشته باشیم.
     فرازنای کلام آن که هرچند افزایش شمار انسان ها، به خودی خود عاملی تهدیدکننده و تحدیدکننده برای پایداری زیست و برخورداری از کمینه فضای مورد نیاز زندگی محسوب می شود، اما آنچه که به نظر می رسد، به مراتب خطری بیشتر، آنی تر و بزرگ تر از افزایش شمار فیزیکی انسان ها برای پایداری حیات در کره خاک دارد، همانا روح آزمندی و نابخردی حاکم بر مدیریت سرزمین و نگاه طلبکارانه و سلوک سلطه جویانه و منفعت طلبانه افراطی بشر به مواهب طبیعی باشد. شاهد این مدعا را می توان در کشورهایی نظیر ایران بیشتر از هر کشور دیگری لمس و مشاهده کرد؛ کشوری که سرانه شمار جمعیت آن در واحد سطح از سه چهارم کشورهای جهان کمتر است و منابع در اختیار آن هم از سه چهارم کشورهای جهان بیشتر است، اما در بسیاری از شاخص های معرف پایداری سرزمین، در شمار یک چهارم پایین جدول مربوطه قرار دارد، مرگ شتابان پارک های ملی کشور در خجیر، سرخه حصار، گلستان، نایبند، عقب نشینی تالاب ها به سوی نقطه صفر، فزونی نرخ جابه جایی خاک تا آستانه پنج میلیارد تن در سال، در خطر انقراض قرار گرفتن بیش از دوهزار گونه گیاهی و جانوری ارزشمند ایران زمین، تراز منفی بیش از شش میلیارد متر مکعب در سال برای سفره های آب زیرزمینی کشور و فرونشست های پیامد آن و ده ها و ده ها مورد نظیر آن نشان می دهد که مدیریت حال حاضر اعمال شده بر سرزمین، می تواند به مراتب عقوبتی خطرناک تر و ماناتر از افزایش شمار ایرانیان به همراه داشته باشد.

(این مقاله امروز – ۴ مردادماه ۸۶ – همزمان در روزنامه شرق نیز منتشر شده است)

ارومیه و باراندوز و استفانوس!

     امروز فرصتی دست داد تا بزرگترین چالاب داخلی کشور را از آسمان بنگرم. ارومیه همچنان نفس می کشد و البته بهتر از پارسال … فعلاً همین را از من داشته باشید تا برسم به تهران! چرا که پرواز ارومیه با سه ساعت تأخیر روبرو است و نقداً تا ۱۰ شب مهمان مردم خونگرم این دیار زرخیز هستم. جای همگی خالی, ناهار را در بین خانواده ای کردزبان در روستای ممکان در بالادست رودخانه باراندوز صرف کردم؛ روستایی که قرار است به بهانه احداث سد باراندوز تماماً به زیر آب رود و مردم روستا تنها درخواست شان آن است که به جای دادن پول زمین و اموالشان, به آنها روستایی دیگر در مکانی مناسب هدیه دهند تا به سرنوشت اهالی روستاهای بالادست سد شهرچای دچار نشده و آواره حومه شهر ارومیه نشوند و بتوانند همچنان به زراعت و دامداری و باغداری و ماهیگیری خود ادامه دهند. نامش طاهر پایونی بود که به همراه همسر و سه فرزندش, یک پذیرایی بسیار ساده اما شدیداً دلچسب در زیر درختان آلو قطره طلا از من و آلن قربانی (همسفر عزیز آشوری ام که زحمت رانندگی را نیز برعهده داشت) به عمل آوردند.

    حیف که امکان آپلود عکس فعلاً برایم مهیا نیست؛ وگرنه می خواستم برایتان از کلیسایی ۱۵۰۰ ساله به نام استفانوس در روستای بالانج بگویم و از قبرستانی سوخته در روستای خطایلو؛ همچنین از اراضی وسیعی که به بهانه کشت دیم گندم شدیداً تخریب یافته و آثاری عمیق از فرسایش شیاری “rill erosion” در دامنه های شمالی رودخانه باراندوز برجای نهاده است و البته از دخترکی زیبارو با موهایی بلوند به نام شارین که در روستای جرنی زندگی می کرد و عجیب برایم غافلگیرکننده بود … تا بعد و البته به امید کاهش تاخیر در پروازهای هما! بخصوص که پنج صبح فردا هم عازم دماوند و ایستگاه هومند آبسرد هستم؛ جایی که نخستین رودررویی ام با فرود شریفی؛ رییس جدید تشکیلات متولی جنگلها, مراتع و آبخیزداری کشور رخ خواهد داد!

به یاد رادمردی آرانی

یاد و نام آن فرزند پاکنهاد کویر گرامی باد …

      امروز ۲۹ تیرماه ۱۳۸۶ است و مطابق وعده‌ای که پیش‌تر دادم، می‌خواهم به بهانه‌ی پنجمین سال سخنرانی شور‌انگیز و فراموش‌نشدنی شادروان دکتر حسین عظیمی آرانی، بخش‌هایی از آن سخنان تأمل‌برانگیز را برای خوانندگان عزیز این سطور بازگو کنم تا بدانید و بدانیم که این خاک پرگهر، مأمن و آشیان چه فرزندان نیکوخصال و پاکنهاد و آزادمنشی بوده است.
    یادمان باشد که وی در حالی این سخنان یک‌ساعته را بر زبان آورد که مشغول دوره‌ی دردناک شیمی‌درمانی بود و با این وجود، حاضر نشد بر روی صندلی به سخنرانی بپردازد.
    واپسین نکته آن که، ویرایش گزارش پیش رو را برهم نزدم و ترجیح دادم با همان حال و هوای پنج سال پیش، این روایت را بخوانید. بنابراین، اگر از آن شادروان به گونه‌ای یاد می‌شود که گویی هنوز در بین ما هستند، بدین خاطر است … هرچند باورم این است که حسین عظیمی و اندیشه‌های نابش هنوز می‌تواند در بین ما جاری باشد، اگر …

روایت دکتر حسین عظیمی از توسعه ، اقتصاد و کشاورزی در ایران
تالار اجتماعات سازمان حفظ نباتات- ۲۹/۴/۱۳۸۱

آران کاشان هرگز چنین افتخاری و چنین فرزند پاکنهادی را از یاد نخواهد برد …

     این که چرا نیستیم، آنچه که باید باشیم؟ این که چرا با وجود برخورداری از استعدادهای کم‌نظیر و منابع ناهمتای موجود در کشور، کماکان در مرتبه‌های نازلِ توسعه و تحقیق جای داریم؟ این که چرا نام ایران در شمار معدود کشورهای جهان قرار گرفته که در طول دو دهه‌ی گذشته، پیوسته از درآمد سرانه‌ی مردمانشان کاسته شده است؟ این که …  پرسش‌هایی است که ذهن اغلب دوستداران این آب و خاک را مدتهاست به خود مشغول کرده و در التهاب یافتن پاسخ به تکاپو وا‌داشته است.
     سخنان دکتر حسین عظیمی، اقتصاد‌دان برجسته و استاد دانشگاه که به تازگی مسئولیت سنگین ساماندهی آموزش و پژوهش نیروی انسانی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور را نیز پذیرفته و از آمارها و اطلاعاتی دقیق، به‌هنگام و مطمئن برخوردار بود، همان آب سردی است که می‌توانست این عطش پرگداز را، دست‌کم برای مدتی از تب و تاب بیندازد و به آرامش رساند.
    اینک، به پاره‌ای از مهمترین فرازهای سخنان ایشان اشاره می‌شود:  

     نخستین شوک
     ثروت ملی هر کشور، به تنهایی، نه با پول موجود در خزانه‌ی آن،  نه با ابزارها و سخت‌افزارهای آن، نه با اندوخته‌ها و منابع طبیعی آن و نه با میزان دانش‌آموختگان آن می‌تواند سنجیده ‌شود؛ زمان، مهمترین ثروت ملی هر کشور است که اگر بهنگام مورد استفاده قرار نگیرد، برای همیشه از دست رفته تلقی شده و هرگز تجدید‌شدنی نخواهد بود. مملکتی ثروتمند است که بتواند این سرمایه‌ی پرارزش را به درستی، به‌موقع و با بیشترین بهره‌دهی به‌کار گیرد. بنابراین، ایران با جمعیت حدود ۳۰ میلیونی آماده‌ی کار و سرانه‌ی تقریباً ۲هزار ساعت کار در سال، از ثروتی ملی، بالغ بر ۶۰ میلیارد ساعت در سال زمان بالقوه برخوردار است (این ثروت، تقریباً  از همه‌ی کشورهای اروپایی پیشی می‌گیرد؛ با این وجود، ما از همه‌ی آنان فقیرتریم! چرا؟!).

     دوّمین شوک
    تنها حدود ۴۰ میلیارد ساعت را می‌توانیم وارد بازار کار کنیم  و ۲۰ میلیارد ساعت یا یک‌سوّمِ باقیمانده  در همان لحظه‌ی نخست حذف می‌شوند (به دلیل نارسایی‌های ساختاری یا ویژگی‌های فرهنگی، مانند نوع انتظار از کار زنان، مشکلات نظام‌وظیفه‌ی عمومی، بیکاری و …). از ۴۰ میلیارد ساعت موصوف نیز، فقط ۲۷ میلیارد ساعت کار مولد انجام می‌شود. بنابراین، در نخستین گام و بدون وارد شدن به بحث کیفیت کار تولید شده، ما ۵۵ درصد از ثروت ملی خود را در سال از دست می‌دهیم که رقم تکان‌دهنده‌ای در مقیاس جهانی است.
   سهم کشاورزی در این میان، ۷ میلیارد ساعت است (یعنی: کشاورزی اندکی بیش از ۲۵ درصد از ثروت ملی مولد را مصرف کرده و در مقابل اندکی کمتر از ۲۰درصد از تولید ناخالص داخلی را می‌آفریند).

      داستان فرش گل‌ابریشم تبریز
     در بخش فرش دستی، سالانه بیش از ۲ میلیارد ساعت مصرف می‌کنیم. یکی از مرغوب‌ترین، زیباترین و گران‌بهاترین فرش‌های کشور، موسوم به فرش گل‌ابریشم تبریز است که برای خلق هر قطعه‌ی آن یکهزار ساعت زمان لازم است و با پول حاصل از صادرات آن کالایی صنعتی از غرب وارد می‌شود که یک‌ساعت زمان، صرف تولیدش شده است. به بیانی دیگر، کارایی صنعت فرش کشور در بهترین حالت از یک به هزار تجاوز نمی‌کند! بنابراین، من در اینجا به جرأت می‌گویم: هر چه که ما بیشتر در این صنعت سرمایه‌گذاری کنیم و هر چه که این شیوه‌ی سنتی و تکراری قالی‌بافی بیشتر رشد کند، کشور فقیرتر خواهد شد (البته ایشان متذکر شدند که مفهوم سخن وی این نیست که باید صنعت فرش‌بافی را به کل تعطیل کرد، بلکه می‌بایست سازوکاری اقتصادی برای این میراث فرهنگی خویش ابداع نمود. به عنوان مثال، کاری که اسکاتلندی‌ها با صنعت سفالگری خود کرده، آن را به ارزش واقعی خویش رسانده و پایداریش را نیز در طول زمان تضمین کردند).  

     سومّین شوک 
    در خوشبینانه‌ترین برآوردها، درآمد سرانه‌ی ایران را برای سال ۲۰۰۲ بیشتر از ۱۵۰۰ دلار تخمین نمی‌زنند، این در حالی‌است که درآمد سرانه‌ی سوئیس با ۴۰ هزار دلار، ژاپن با ۳۹ هزار دلار و آمریکا با ۳۸ هزار و ۷۰۰ دلار در مکان‌های نخست سال جاری (۲۰۰۲) پیش‌بینی می‌شوند. جالب است که دو کشور ثروتمند جهان، یعنی سوئیس و ژاپن در شمارِ ممالکی محسوب می‌شوند که از کمترین و ضعیف‌ترین منابع طبیعی غیر‌قابل تجدید در جهان برخوردارند. همچنین میانگین کل درآمد سرانه‌ی شهروندان جهان صنعتی را برای سال ۲۰۰۲، حدود ۳۲۵۰۰ دلار تخمین می‌زنند. این میانگین نشان‌دهنده‌ی متوسط استعداد تولید درآمد در سال جاری نیز معرفی شده است؛ یعنی: ایرانیان نیز می‌توانستند به جای ۱۵۰۰ دلار، از درآمدی نزدیک به ۲۲ برابرِ این مقدار برخوردار باشند که البته برخودار نیستند!

     چهارمین شوک
     با این درآمد سرانه، جامعه‌ی ایران می‌تواند – در بهترین حالت – ۸۰ تا ۸۵ درصد از نیازهای معیشتی خود (نیازهای امروز)، ۵۰ تا ۵۵ درصد از نیازهای سرمایه‌گذاری خود (نیازهای فردا) و تنها ۳۷ درصد از نیازهای آموزشی خود (نیازهای پس‌فردا) را تأمین کند، که تبعات رخدادِ سوّم از همه خطرناک‌تر است. به عبارت دیگر، با چنین روندی، انتظار داریم که شرایط زیست در این کشور پیوسته دشوارتر شده و دورنمای آبادانی و بهبود تیره‌تر گردد.

     چرا به این روز افتاده‌ایم؟!
    مطابق یکی از تعاریف پذیرفته شده از توسعه، « فرآیند کشف و بومی‌کردنِ توانایی، برای استفاده از ظرفیت تاریخی را توسعه گویند.» با این تعریف، کشوری مانند کویت، به رغم برخورداری از درآمد سرانه‌ی بالای ۲۰هزاردلاری، یک کشور توسعه‌یافته محسوب نمی‌شود، چراکه سازوکاری برای بومی‌کردن توانایی‌های برخوردار از آن که همگی وامدار مخازن نفتی است، از خود نشان نداده است. در مقابل کشوری مانند آلمان یا ژاپن به رغم ویرانی کامل زیرساخت‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی‌شان در طول جنگ جهانی دوّم، دوباره به صدر ثروتمند‌ترین کشورهای جهان باز‌می‌گردند، چرا که دانایی در آن کشورها سرمایه‌ای ملی‌ تلقی شده و در فرهنگ آنان ریشه دوانیده است. در اینجا به تعریف دیگری از توسعه می‌رسیم؛ مطابق این تعریف، « توسعه در هیچ کشوری اتفاق نمی‌افتد مگر آنکه در آن کشور مبانی اندیشه‌ای و سازمانی دنیای قدیم، دچار تحول و نوسازی کامل شود.»
     چنین است که انتظار نمی‌رود در جوامعی که هنوز بر اساس مبانی دنیای قدیم، یعنی فرمان (Command) و سنت (Tradition) اداره می‌شوند، بتوان شاهد توسعه‌ای واقعی و درخور بود. درعوض، در جوامع توسعه‌یافته شاهد حذف کامل این دو شاخص و جایگزینی آنها با دو مؤلفه‌ی جدید به نام‌های  علم(Science) و عقل(Intellect)  هستیم. بنابراین، نظامی می‌تواند ادعای مردم‌سالار (دموکراتیک) بودن کند که مشروعیت علم را به معنای واقعی کلمه و در تمامی سطوح و آحاد آن پذیرفته باشد. در چنان نظامی، بدیهی است که تنها اخذ تصمیم در مورد موضوعاتی، به حوزه‌ی عمل مجالس قانونگذاری کشیده می‌شود که علم در مورد آنها به نتایج قطعی نرسیده باشد. چه، در مسایل قطعی علمی، رجوع به آرای مردمی، نوعی بی‌خردی معنا می‌شود. در چنین فضایی، دولت بزرگ، دولتی بازدارنده و غیرعلمی به حساب می‌آید. درعوض، دولت کوچک ولی مقتدر که به فضاهای خصوصی و عمومی شهروندانش حرمت می‌نهد؛ دولتی مولد و علمی محسوب می‌شود. این درحالی است که در دنیای قدیم، اساساً دو نوع فضا بیشتر وجود نداشته است: فضای خصوصی و فضای حکومتی. اما در دنیای جدید، دولت‌ها و حکومت‌ها با تفویض اختیارات خود به شوراهای شهری و روستایی، انجمن‌های محلی و تشکل‌های تخصصی یا صنفی، عملاً با محدود کردن فضای حکومتی، به زایش و گسترش فضای جدیدی به نام فضای عمومی کمک کرده‌اند که قوانین آن توسط خود شهروندان تنظیم شده و به اجرا درمی‌آید. این فضا، فضایی مولد و رقابت‌پذیر بوده و به موازات بالندگی و تکامل بیشتر آن، کارایی ملی نیز افزایش می‌یابد. میدان عمل آزادی، به ویژه آزادی‌های اجتماعی نیز در چنین فضایی فرصت بروز و شکوفایی پیدا می‌کند. از این رو، در حکومت‌هایی که ادعای مردم‌سالاری و پایبندی به اصول دموکراسی را مطرح می‌کنند، امّا در عمل مطابق دنیای قدیم اداره شده و اعتقادی به فضای عمومی ندارند، نمی‌توان شاهد رشد و تکامل آزادی و خلاقیت‌های فردی و اجتماعی بود. در کشور ما نیز فارغ از گرایش‌های سیاسی چپ و راست، می‌توان به وضوح مشاهده کرد که منش حکومتی دنیای قدیم و جدید تا چه میزان در روح و شخصیت این گرایش‌ها نفوذ دارد. به بیان دیگر، نه گرایش چپ و به اصطلاح اصلاح‌طلب را می‌توان کاملاً متعلق به دنیای جدید دانست و نه این امکان وجود دارد که گرایش راست یا محافظه‌کار را تماماً در اردوی دنیای قدیم جا داد.

    چه باید کرد؟
    در توسعه، سرمایه‌گذاری اولویت نخست نیست، هر چند که بدون آن، توسعه‌ای اتفاق نخواهد افتاد. توسعه در گرو دانش و دانایی ملی است و اولویت نخست، پرداختن به حوزه‌ی اندیشه و نهادینه‌کردن نگرش علمی است. بنابراین، توسعه را می‌بایست از مدارس ابتدایی آغاز کرد. همانجایی که نونهالان ما برای نخستین بار با کتاب و قلم و دانش آشنا می‌شوند. باید کاری کرد همانگونه که نسبت به شنیدن واژگانی همچون: محبت، عشق، جوانمردی، گل، دوستی و نظایر آن احساس خوبی را تجربه می‌کنیم، کودکان‌مان را به گونه‌ای بپرورانیم که واژگانی چون علم و کتاب را نیز با همان احساس حرمت نهند و دوست بدارند. نباید با ترس از نمره، گرفتن امتحانات متعدد و وادار کردن آنان به انجام تکلیف‌های سنگین شبانه، بلایی به سر آنان آوریم که به مجرد فارغ‌التحصیل شدن، برای همیشه با کتاب و مطالعه و دانش‌اندوزی خداحافظی کنند. به همین دلیل است که در برخی کشورهای  شمال، نظیر انگلستان، تا ۱۳ سالگی اصولاً از دانش‌آموزان امتحانی گرفته نمی‌شود و کلاس‌های آنان به کلاس‌های هفت‌ساله‌ها، هشت ساله‌ها و … تقسیم می‌شود.

    در حاشیه‌ی مراسم
   - آقای مهندس میلانی، مدیرعامل بانک تجارت و رئیس انجمن دانش‌آموختگان دانشکده‌های کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران، به عنوان میزبان مراسم، پس از پایان سخنان دکتر عظیمی (که دقیقاً یک‌ساعت به طول انجامید)، در حالی که آشکار بود به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است، اعلام کرد: طرح برخی مباحث در این نشست بی‌شک به جسارتی نیاز داشت که تنها در وجود شخصیتی چون ایشان(دکتر عظیمی) به چشم می‌خورد. امیدوارم که تمامی مسئولین از اندیشه‌ها و نظریات این استاد گرانقدر بیش از پیش بهره‌ برند. وی ادامه داد: امروز براین باور راسخ‌تر شدم که نیاز امروز ما تربیت متخصص در حوزه‌ی علوم انسانی است نه معماری، پزشکی، مهندسی و نظایر آن. او نقل قولی از مهندس وکیلی – یکی از پیشکسوتانِ به نام این رشته – کرد که صبح امروز در دفتر کار آقای دکتر قره‌یاضی، ریاست (وقت) سازمان تحقیقات کشاورزی، گفته بود: اگر می‌توانستم، حتماً فرزندم را از مطالعه‌ی معماری بازداشته و به مطالعه‌ی علوم انسانی ترغیب می‌کردم. جالب است که پیش از شروع سخنرانی‌ی دکتر عظیمی، آنجا که دکتر یوسف قریب – یکی از معاونان اسبق وزارت کشاورزی در دهه‌های گذشته (سردبیر کنونی ماهنامه دهاتی) – به معرفی سخنران پرداخته بود، به همین وجه از شخصیت وی اشاره کرد: «او که در ۱۶ سالگی، به عنوان دانشجوی ممتاز راهی دانشگاه شده بود، به‌رغمِ اصرار همه‌ی اطرافیان برای ادامه‌ی تحصیل در یکی از رشته‌های پزشکی یا مهندسی، به یکی از رشته‌های علوم انسانی یعنی اقتصاد روی آورد.»   
    -  دکتر عظیمی در فرازی از سخنان خویش – آنجا که به چالش‌های فراروی بخش کشاورزی اشاره کرده و از این که هنوز مدیران مسئول این بخش به ویژه در استان‌ها، نمی‌دانند که ظرفیت تاریخی کشور در این حوزه چقدر است و ما به چند نفر کشاورز و چه مقدار و نوعی از تولید نیاز داریم، اظهار تعجب می‌کرد – گفت: نخستین ضربه‌ای که بخش کشاورزی در این مملکت خورد، آن است که فضایی درست کردیم تا ذهن‌های خلاق از بخش کشاورزی خارج شده و دیگر بدان جذب نشوند.
     -  یکی از شرکت‌کنندگان پس از پایان مراسم، پرسشی در گوشی را بدین مضمون از دکتر عظیمی پرسید: «اگر ثروت ملی متناسب با شمار جمعیت باشد، بنابراین کشوری که جمعیت بیشتری دارد، ثروتمند‌تر بوده و با این حساب، شما بر شتاب زاد و ولد انسانی مهر تأیید می‌زنید!» دکتر در پاسخش گفت: « اگر در کشور ما ۱۰۰ میلیارد ساعت زمان بالقوه هم وجود داشت، ساختارها و سازو کارهای آن اجازه‌ی استفاده‌ی بیشتر از ۲۷ میلیارد ساعت را نمی‌داد، رشد جمعیت و شمارِ شهروندان هنگامی مفید است و ثروت ملی تلقی می‌شود که امکان بکارگیری آنها در سازو کار تولید ملی مهیا باشد.»
- حضور چشمگیر محققان پیش‌کسوت و کارمندان بازنشسته‌ی وزارت متبوع، کاملاً محسوس می‌نمود. گویا جوانان را دیگر چنین نشست‌هایی جذب نمی‌کند (یکی دیگر از بازخوردهای نظام آموزشی بیمار کنونی)!

شادروان دکتر حسین عظیمی

 

    مؤخره
   ۱- چند ماه پس از آن سخنرانی شورانگیز و صادقانه، روزی دکتر قریب به من گفت: درویش! نسخه‌ای از گزارشی که از مراسم آن روز نوشتی را به دکتر عظیمی دادم و او پس از خواندن آن گزارش به من زنگ زد و گفت: خوشحالم که چنین شنوندگانی آن روز در سخنرانی من حاضر بودند و پیام آن سخنان را به خوبی درک کرده‌اند.
  ۲- یاد آن بزرگمرد را گرامی می‌داریم و از سویی خوشحالم که امروز در میان ما نیست! در میان ما نیست تا ببیند سازمانی که برای اعتلای آن، خون دل‌ها خورد (سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور)، اینک کاملاً فروپاشیده و منحل شده است …

سد آسوان ؛ متهم شماره یک بیابان‌زایی در مصر!

نمای هوایی از سد عظیم آسوان مصر - روی تصویر کلیک کنید.

در کامنت پست قبلی، مدیر محترم وبلاگ ارزشمند آلماگل، فرموده‌اند: «درخصوص سد عظیم آسوان با شما هم رای نیستیم. گویا منابع علمی در دسترس شما در باره این سد جامع و کامل نیست.»
از این رو، برای آگاهی علاقه‌مندان و تنویر افکار عمومی، به ویژه آن دوست عزیز و نیز مرد خاکی گرامی که ظاهراً شیفته‌ی کلام زیبای چرچیل شده و از مفهوم خطرناک نهفته در پشت آن، غفلت ورزیده است، توجه شما را به مرور دریافت‌های زیر جلب می‌کنم:
۱- بیش از ۱۳ سال پیش یعنی در سال ۱۹۹۴ میلادی، نمایندگان ۳۲۶ گروه و اتحادیه‌ی تخصصی مردم‌نهاد از ۴۴ کشور جهان، طی بیانیه‌ای که از آن با عنوان «میثاق مانیبلی» یاد می‌شود، از بانک جهانی خواستند تا دیگر برای احداث سدهای بزرگ وامی را به هیچ کشوری اختصاص ندهند (بانک جهانی یک میلیارد دلار برای ساخت سد آسوان هزینه کرده است)؛ چرا که هیچ تحلیل مستقل یا شاهدی برای نشان دادن این که هزینه‌های مالی، اجتماعی و زیست‌محیطی ۵۰۰ سدی را که آن بانک در ۹۲ کشور جهان ساخته و یا در ساختش مشارکت مالی داشته، با فواید تحقق یافته‌ی آنها هم‌ارز باشند، وجود ندارد.
۲- سه سال بعد، یعنی در مارس ۱۹۹۷، در شهر کوریتیبا برزیل بیانیه‌ی مشابه ای به امضای نمایندگان ۲۰ کشور دیگر رسید.
۳- تا پیش از ساخته شدن سد آسوان، رود نیل سالانه ۱۲۴ میلیون تن رسوب را به مدیترانه می‌برد و نزدیک به ۱۰ میلیون تن رسوب را نیز در دشت سیلابی باریک و دلتایی که خانه‌ی همه‌ی مردم مصر است، انباشت می‌کرد؛ جایی که کشاورزی و زراعت حرف اوّل را می‌زد. امروزه امّا بیش از ۹۸ درصد از رسوبات نیل، در مخزن بزرگ سد آسوان تلمبار می‌شود. بسیاری از دانشمندان بر این باورند که از دست رفتن این لای (سیلت) – که ازت چندانی ندارد، اما سرشار از سلیس، آلومینیوم، آهن و سایر عناصر حیاتی است – پیامدهای جدی در کشاورزی مصر داشته است و نیاز به کودهای شیمیایی را به نحوی گسترده و نگران‌کننده افزایش داده است. این در حالی است که در گذشته این سیلت و گل و لای نهشته شده می‌توانست سالی یک میلیمتر به عمق خاک کشاورزی و بسیار مرغوب دلتای مصر بیافزاید. اما اینک افت حاصلخیزی خاک، یکی از شدیدترین اشکال بیابان‌زایی را در منطقه آفریده است. افزون بر آن نرخ عقب‌نشینی دلتای حاصلخیز مصر، که از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۹۱ به ۲۰ متر در سال می‌رسید، نزدیک به دو دهه است که به سالی ۲۴۰ متر افزایش یافته است!
۴- در باره‌ی بحران شوری در دلتای مصر ناشی از احداث سد آسوان می‌توانید به مقاله‌ی تکان‌دهنده‌ی زیر که در شماره ۳۰ آوریل ۱۹۹۳ مجله معتبر ساینس (شماره ۲۶۰) منتشر شده است، نظری بیاندازید:
Impact of Irrigation Control Works on the Nile Delta Coast after the Construction of High Aswan Dam.
افزون بر آن لینک‌های زیر نیز می‌توانند به دانستگی جنابعالی در خصوص فجایع ناشی از احداث سد‌های بزرگ مخزنی، به ویژه آسوان کمک کند:
۱- The southeastern Mediterranean ecosystem revisited: Thirty years after the construction of the Aswan High Dam.
2- The Nile in Crisis.
3- Dams & Fish.
4- Silenced Rivers.

لطفاً امضا کنید.

خطری که آب‌سالاران بنیاد‌گرا برای پایداری زیست دارند!

آیا پیش‌بینی چرچیل تحقق یافته است؟!!

«یک روز، هر قطره از آبی که در دره نیل می‌ریزد و جاری می‌شود، دوستانه و به تساوی میان مردم رودخانه تقسیم خواهد شد و خود نیل شکوه‌مندانه خواهد مرد و هرگز به دریا نخواهد رسید.»
وینستون چرچیل، ۱۹۰۸
چرچیل راست می‌گفت! پول نیل را سرانجام جمال عبدالناصر با احداث سد غول‌پیکر آسوان، سر سفره‌‌ی مردم آورد! و اینک چیزی جز زمین‌هایی از همیشه شورتر، لم‌یزرع و مسموم، با کمترین زیستمند گیاهی و جانوری برای مصری‌های ساحل‌نشین باقی نمانده است. در عوض مالاریا کماکان بیداد می‌کند و …
به جرأت می‌توان گفت: فرجام نامیمون ساخت بیش از ۴۰ هزار سد توسط حمایت آب‌سالاران بنیادگرایی (fundamentlist hydrocrasts) که با غرور تمام به جنگ قوانین طبیعی رفتند، هیچ زمان چون امروز ملموس و قابل درک نبوده است.

یادمان باشد:
افراط‌‌گرایی در هر حوزه‌ای می‌تواند خطرناک باشد، حتا در صنعت آب و حتا در محیط زیست (اکولوفاشیست‌ها یا خمرهای سبز). این فقط افراط گرایی مذهبی و بن‌لادنیسم نیست که می‌تواند بحران بیافریند!
برای همین است که اینک دولت فدرال آمریکا تصمیم گرفته تا به تخریب سدهای بزرگ خویش همت گمارد. افزون بر آن، حدود ۱۶ هزار کیلومتر از بخش‌های حساس رودخانه‌های این کشور، زیر پوشش قانون مصوب سال ۱۹۶۸ «حیات وحش و چشم‌اندازهای رودخانه‌ای»، در شرایط جریان آزاد و طبیعی نگهداشته شده‌اند.
امّا در این سوی آب، سیاست رسمی آب‌سالاران حکومتی این است که تا ۱۰ سال دیگر نگذاریم یک قطره‌ی آب وارد دریاهای آزاد شده یا به چالاب‌های داخلی کشور بریزد و همه را مهار کنیم!!
در این ارتباط بیشتر خواهم نوشت …

برگه‌ی بعد »
Rodney's Search Widget plugged in.