بیاییم از کارهای خوبی که از دست دولت در می‌رود ، حمایت کنیم!

سهميه‌بندي بنزين ؛ چالشي كه مي توان آن را به فرصتي استثنايي بدل  كرد.

       عنوان اين پست را از عباس محمدي عزيز، كش رفتم! كه اميدوارم مرا ببخشد. امّا بايد اعتراف كنم كه هر چه فكر كردم، نتوانستم عنواني بهتر، طناز‌تر و شفاف‌تر از آن براي آنچه كه در اين پست قصد ثبتش را دارم، بيابم.
      روي سخنم، به ويژه با دوستان طبيعت‌گرا و به اصطلاح زيست‌محيطي‌چي است.
     دوستان!
    ۲۸ سال از پيروزي انقلاب مي‌گذرد؛ در تمام اين سال‌ها يكي از محوري‌ترين و راهبردي‌ترين شعارهاي دولتمردان در همه‌ي دوران‌ها و دولت‌ها، از ملّي گرا، چپ و توسعه‌‌ي سياسي‌خواه گرفته تا راست و كارگزار و اصول‌گرا و مهرورز و آبادگر و … «كوشش براي كاهش وابستگي به درآمدهاي نفتي و كم‌كردن ميزان صدور محصولات خام» بوده است. امّا شوربختانه هرگاه كه به نظام بودجه‌ريزي كشور نگاه مي‌كنيم و هرگاه كه تراز تجاري اين حكومت را در سال‌هاي ماضي ورق مي‌زنيم، نه‌تنها توفيقي در اين مهم نمي‌يابيم، بلكه روند وابستگي بيشتر به درآمدهاي حاصل از فروش نفت خام را كم و بيش در تمام اين سال‌ها و با شيبي افزاينده حس مي‌كنيم. چرا؟!
     كافي است بدانيم – به گفته‌ي يكي از مديران ارشد وقت دولت (دكتر بهرام اميني‌پوري): درآمد ارزي جمهوري اسلامي ايران، از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي تا سال ۱۳۸۰ بيش از ۴۰۰ ميليارد دلار بوده است، ليكن تنها يك چهارم  از اين مقدار را توانسته‌ايم صرف سرمايه‌گذاري‌هاي ملّي و زيربنايي كنيم و بقيه را صرف امور جاري و هزينه‌هاي خوراكي كرده‌ايم (سخنراني در نخستين كارگاه آموزشي ساده‌سازي شبكه‌هاي فرعي آبياري و زهكشي وزارت جهاد‌كشاورزي، ۱۳۸۰)، تازه از همان سرمايه‌گذاري صورت گرفته در امور زيربنايي هم، ارزش افزوده‌ي درخوري بدست نيامد! چرا كه بسياري از آن پروژه‌ها چيزي شبيه به سد پانزده خرداد، سيوند، نيروگاه حرارتي همدان، جاده‌هاي مخرب و «كوتاه عمر» و … از آب درآمده كه خسارت‌هايش به مراتب بيشتر از عوايدش تخمين زده مي‌شود.
     برخي از منتقدين سهميه‌بندي بنزين مي‌گويند: اين خجالت‌آور است در كشوري كه صاحب يكي از بزرگترين مخازن نفتي و گازي جهان است، بنزين با محدوديت عرضه شود.
      مي‌گويم: درست است، اين موضوع واقعاً مي‌تواند خجالت‌آور باشد! امّا خجالت‌آورتر آن است كه ما براي گريز از سهميه‌بندي و ترس از عواقب حاكميتي و امنيتي آن! چيزي در حدود سالانه ۱۰ ميليارد دلار از سرمايه‌ي ملّي را خرج خريد اين محصول و ورودش به كشور مي‌كنيم و حتا غم‌انگيز‌تر آن كه بخشي از اين پول را از ذخيره‌ي ارزي برداشت مي‌كنيم!
     مي‌گويم: غم‌انگيز‌تر آن است كه در سال گذشته  (۱۳۸۵) دولت – بر خلاف ماده‌ي ۶۰ قانون برنامه‌ي پنج‌ساله‌ - بيش از ۷/۱۵ ميليارد دلار از موجودي حساب ذخيره ارزي را براي انجام تكاليف بازمانده‌اش (مثل همين خريد بنزين و پرداخت سود وام‌هاي دريافتي‌اش) برداشت كرد كه تقريباً يك‌چهارم كل وجوه واريزي به اين حساب از ابتداي تأسيس آن محسوب مي‌شود!

     مي‌گويم: شرم‌آورتر آن است كه ايرانيان خارج از كشور از سرمايه‌اي بيش از ۱۳۰۰ ميليارد دلار برخوردارند و ما نه‌تنها نمي‌توانيم آن سرمايه‌ها را به درون مرز جلب كنيم، كه كاري كرده و مي‌كنيم تا مجموع سرمايه‌گذاري ايرانيان داخل و خارج كشور در دبي، بيش از داخل كشور شود! آنگاه مي‌كوشيم تا با اهداء امتيازها و رانت‌هاي نامعمول، وام‌هاي خارجي پربهره بگيريم!
     مي‌گويم: غم‌انگيزتر آن است كه براي نخستين‌بار در طول تاريخ، ميزان واردات كشور از مرز ۶۴ ميليارد دلار در سال گذشت!
     و مي‌گويم: غم‌انگيز‌تر و خجالت‌آورتر آن است كه مجموع صادرات سال ۲۰۰۶ در همين كشور همسايه (امارات متحده عربي) كه كمتر از ۵ درصد خاك ايران و سه درصد جمعيت ما را دارد، از مرز ۱۵۷ ميليارد دلار گذشت – كه ۳۴ ميليارد دلار بيش از وارداتش بود - در حالي كه ايران، كشوري كه ادعاي آقايي و سرآمدگي در بين كشورهاي منطقه را در سند چشم‌انداز ۲۰ ساله‌اش فرياد مي‌زند، در همان سال (۲۰۰۶)، حتا نتوانست به ميزان نصف امارات هم صادرات داشته باشد (صادرات ايران در سال ۲۰۰۶ اندكي بيش از ۷۷ ميليارد دلار بود)! كه اين مقدار كمتر از ۱۳ ميليارد دلار از ميزان واردات كشور بيشتر بود! اين در حالي است كه نمي‌خواهم به عربستان سعودي اشاره كنم، كشوري كه يك سوّم ما هم جمعيت ندارد، منابع طبيعي ندارد، طبيعت ندارد، آب ندارد، تاريخ و تمدن و فرهنگ ندارد … امّا ۲۲۰ ميليارد دلار صادرات در برابر ۱۲۰ ميليارد دلار واردات، تراز غرورآفرين تجاري آن در سال ميلادي گذشته بوده است!
      آري دوستان! اينهاست كه خجالت‌آورتر است و بالآخره ما براي درمان اين بيمار مغرور امّا رو به زوال، بايد كارد جراحي را برداشته و بي‌رحمانه به جانش بيافتيم و بگذاريم كه حتا فرياد برآورد، درد بكشد و خونش بريزد؛ امّا درعوض، بقيه‌ي عمر را با آرامش و مستقل زندگي كرده و توانايي سرپرستي و پذيرايي از شمار فزاينده‌ي اهالي‌اش را داشته باشد.
     براي همين است كه بايد از اين اقدام دولت احمدي‌نژاد، همه‌ي ما، به ويژه طرفداران محيط زيست دفاع كنند و رنج و درد آن را به جان بخرند.
     مگر نمي‌گوييم كه سالانه ميليون‌ها ساعت از وقت شهروندان در ترافيك فلج‌كننده‌ي شهرهاي بزرگ كشور تلف مي‌شود؟ مگر نمي‌دانيم كه وضعيت هوا در تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، اراك و … به مرز بحراني و فلج‌كننده رسيده و از آن تعبير به خودكشي جمعي مي‌كنند (۸۰ درصد خودروهايي كه در سطح معابر پايتخت تردد مي كنند، در سامانه‌ي سوخت و احتراق خود دچار نقص فني بوده و بيش از حد مجاز آلايندگي دارند. اين در حالي است كه بيش از ۷۰ درصد آلودگي هواي پايتخت ناشي از تردد خودروهاست)؟ مگر مجموع تلفات جاده‌اي ما در سال از رقم تلفات در ناامن‌ترين كشور جهان (عراق) فزوني نگرفته و نزديك به ۱۰ درصد از توليد ناخالص ملّي را بدين‌ترتيب از دست نمي‌دهيم و صدها هزار نفر به شمار افسردگان مملكت نمي‌افزاييم؟ مگر اعلام نمي‌كنيم كه به طور متوسط بيش از نيمي از ايرانيان با اضافه وزن و بيماري‌هاي ناشي از آن مواجه هستند؟ و مگر حدود ۱۰ ميليارد دلار از سرمايه‌ي ملّي را ناچار نيستيم تا براي خريد بنزين بسوزانيم؟! چرا؟!
     چون تاكنون هيچ دولت و مجلسي اين جرأت و شهامت را نداشته است تا اين جام زهر را بنوشد، تبعات آن را بپذيرد و يكبار براي هميشه، فكري اصولي و پايدار براي ريشه‌كني بحران تردد در ايران بنمايد. چرا هنوز كه هنوز است از غلامحسين كرباسچي با غرور نام مي‌بريم؟ چون نگذاشت تا پايتخت را منتقل كنند (شهري كه اينك ميزان آلايندگي هوايش ۸۲ برابراستاندارد جهاني است)؛ يعني شايد در بين همه‌ي كارهاي مفيدي كه انجام داد، اين نابخردانه‌ترين اقدامش را به رخ مي‌كشيم!
بياييم از خود شروع كنيم، بياييم از دولت بخواهيم كه تحمل كند و با تقويت هر چه سريع‌تر وسايل تردد عمومي، به ويژه سامانه‌ي قطار زيرزميني در شهرهاي بزرگ، به وقت و جان شهروندان احترام واقعي بگذارد. بياييم فرهنگ استفاده از دوچرخه را تقويت كنيم؛ بياييم از مسئولان و نخبگان خويش بخواهيم كه در اين حوزه پيشقدم شده و با دوچرخه يا وسايل نقليه عمومي به سركار خود بيايند (مشاهده‌ي اين تبعيض‌هاست كه واقعيت‌ها را هم مي‌پوشاند)؛ بياييم مصرف را كم كرده و از خود شروع كنيم (يادمان باشد، تنها در تهران بيش از ۵۷ درصد عامل ايجاد ترافيك متعلق به خودروهاي تك‌سرنشين است)
     ناراحت نشويد! حقيقت تلخ است؛ امّا از مردمي كه ميانگين دانش آنان – به قول دكتر نادرقلي قورچيان، رييس بنياد دانشنامه‌ي فارسي - در سطح كلاس ۴ ابتدايي است؛ نبايد بيش از اين انتظار داشت كه در چنين مواقعي چرا به آتش زدن پمپ‌هاي بنزين و اماكن عمومي مي‌پردازند. مي‌دانم، با نوشتن اين سطور، برخي مي‌خواهند تا سر از بدنم جدا كنند، اما تا ياد نگيريم كه واقعيت‌ها را عريان بپذيريم، هميني هستيم كه هستيم!
     چرا فرياد نزديم و به خيابان‌ها نريختيم كه براي چه آموزش رايگان در اين كشور معطل مانده، كيفيت تحصيلي تا اين حد پايين آمده، ميزان ترك تحصيل دانش‌آموزان از مرز يك ميليون نفر در سال گذشته و در مهاجرت مغزها گوي سبقت را از جهانيان ربوده‌ايم؟ چرا فرياد برنياورده و نمي‌آوريم كه تاراج سرمايه‌هاي طبيعي ايران هيچگاه اينگونه نگران‌كننده نبوده و ميزان ناپايداري سرزمين تا اين حد، اسباب شرمندگي را مهيا نكرده است؟ چرا از نابودي بيش از دو هزار گونه‌ي گياهي و جانوري خود اشك نريختيم و رگ گردن‌مان بيرون نزد؟ چرا نمي‌پرسيم: آخر مردم كشوري با اين قدمت غرورآفرين تاريخي و فرهنگي، چرا نبايد در بين ۹۰ كشور برخوردار از مواهب و شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني جاي بگيرند؟! چرا داد نمي‌زنيم كه كجاي دنيا را سراغ داريد كه يك جمعيت ۷۰ ميليوني، سالي ۹ ميليون شكايت جديد بر عليه هم در دادگاه‌ها بگشايند؟ چرا اعتراض نمي‌كنيم كه يك رئيس جمهور نبايد به خود اجازه دهد در حالي كه در پيش پا افتاده‌ترين موارد، در ساخت كلاس‌هاي مورد نياز مدارس براي كودكان امروز هم درمانده، مردمانش را تشويق كند كه دو فرزند كافي نيست  و بايد برويم به سوي تشكيل خانواده‌هاي شش نفره و بيشتر! در كجاي دنيا سراغ داريد كه كشوري براي كمك به شهرونداني از آن سوي جهان، مردم دردمند خود را از مواهب ابتدايي زندگي محروم سازد؟ مگر نمي‌گوييم و اعتقاد نداريم اين پند حكيمانه را: «چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است.»
     آيا اين موارد و موارد پرشمار ديگر، غم‌ناك‌تر، نگران‌كننده‌تر و عذاب‌آورتر از اعلام سهميه‌بندي بنزين و حركت در مسير واقعي‌كردن قيمت همه‌ي حامل‌هاي كارمايه (انرژي) نيست؟ همان اقدامي كه دولت خاتمي با همه‌ي ادعاهايش ترسيد تا آن را به اجرا درآورد.
    براي همين است كه مي‌گويم: ما – اغلب - اولويت‌ها را گم مي‌كنيم و آنجا كه بايد فرياد برآوريم خاموش مي‌نشينيم، و آنجا كه بايد حمايت كرده يا دست‌كم سكوت پيشه كنيم، به خيابان‌ها ريخته و پمپ‌هاي بنزين، بانك‌ها و اتوبوس‌هاي شركت واحد را به آتش مي‌كشيم (ماجراي شرم‌آور قرمز و آبي را يادتان هست).

     فرازناي كلام آن كه
     به جرأت و با شهامت مي‌گويم: اگر دولت احمدي‌نژاد بتواند همين يك معضل را حل كرده و تبعات تورمي‌اش را به خردمندانه‌ترين شيوه‌ي ممكن مهار سازد، نامش تا جاودانه‌ي تاريخ و در كنار بزرگاني چون اميركبير، قائم‌مقام، ميرزا كوچك‌خان و مصدق زينت‌بخش رهبران اين ملك و ملّت خواهد ماند؛ رهبري كه خود و موقعيتش را به خطر انداخت تا زندگي مطمئن‌تر و با كيفيت‌تري براي نسل امروز و فردا به ارمغان آورد.
     يادتان باشد كه اين جمله‌ها متعلق به فردي است كه به شهادت همين تارنما، در طول دو سال گذشته، بيشترين نقد و انتقاد جدي را به اين دولت و مجلس روا داشته و به ثبت رسانده است. امّا باور كنيد همه بايد دست به دست هم دهيم و كمك كنيم تا اين غده‌ي سرطاني را تا بدخيم‌تر و غيرقابل درمان‌تر نشده، از تن جدا سازيم.

   در همين ارتباط
  - سهميه‌بندی بنزين، کاری شجاعانه – عباس محمدي
  - واقعاً یکی از مهمترین انتظارات دوستداران محیط زیست برآورده شد، امّا … – وحيد نوروزي
  - با تكيه بر تعقل و تجربه مي‌توان اثبات كرد كه سهميه‌بندي بنزين تصميم درستي است؛ البته … – معصومه ابتكار
  - براي خودمان متأسفم – فرداد دولتشاهي

  - سیل، گرمایش جهانی، جنگل و بنزین، کدامیک مهم‌تر است؟! - مژگان جمشيدي

به ياد مادرم و همه‌ي مادرهايي كه در چنين روزي رفتند …

به ياد مادراني كه رفتند …


      يادش به خير، استادي داشتم در دوران دانشكده كه در كسوت روحانيت بود و از اين كه اين بخت و اقبال را داشته كه يك «معلم» باشد و نه يك «قاضي»، خداوند را شكر مي‌كرد. چرا كه معلم سرو كارش با جوان‌هاست و دغدغه‌اش علم‌آموزي و علم‌اندوزي؛ در صورتي كه قاضي، سروكارش با بزهكاران و مجرمان و قاتلان است و پيوسته مجبور است زير فشار و مسئوليت و ترديد باشد كه آيا حكمي را كه اعلام كرده و حقي را كه ستانده يا فرمان پايان زندگي انساني را كه صادر كرده درست بوده يا نه؟!
     اين را گفتم تا تأكيد كنم كه حقيقتاً صاحبان برخي از مشاغل و مهارت‌ها بايد از بخت‌ياري خويش همواره شاكر باشند … و يكي از آن پيشه‌ها، هنرمندان و به ويژه خوانندگان هستند؛ خوانندگاني كه حتا در نكوداشت و مراسم يادبودشان نيز، قطعه‌اي از آثار كلامي‌شان پخش مي‌شود و بازماندگان و دوستداران‌شان را به جاي كوبيدن بر سر و سينه و اشك و آه، با شادي و طرب بدرقه مي‌سازند و بدين‌ترتيب نام و يادشان را گرامي مي‌دارند. شادروان ايرج بسطامي را يادتان هست؟
     اميد كه پروردگار مهربان به همه‌ي ما آنقدر مهر بورزد كه پس از رفتن، خاطره‌ي بودن‌مان بيش از آن كه با افسوس و درد و اشك تؤام باشد، با مرور خاطرات و لحظاتي شاد و آرامبخش براي بازماندگان آكنده گردد.
     شايد براي همين باشد كه چهار سال پيش بر روي سنگ مزارش نوشتم:
                                                                     مادرم وقتي رفت، آسمان آبي بود …

مصطفي چمران ؛ از حقيقت تا واقعيت!

شهيد دكتر مصطفي چمران

      ديروز، يعني در آخرين روز از واپسين ماه بهار، برنامه‌ي پربيننده‌ي «سلام مردم ايران» به بهانه‌ي بيست و ششمين سالگرد شهادت عارف معاصر وطن – كه شايد بتوان او را خليل جبران ايراني ناميد - دكتر مصطفي چمران، دو مهمان ويژه داشت. يكي مهدي چمران و ديگري، صادق طباطبايي. مجري برنامه، جناب شهيدي‌پور از برادر شهيد چمران – كه اينك رئيس شوراي مهمترين شهر ايران است – پرسيد: آيا شما از همسر نخست ايشان كه آمريكايي هستند و نيز سه فرزندشان، اطلاعي داريد؟ مردم از ما خواسته‌اند كه با آنها مصاحبه كنيم. مهدي چمران، ضمن تأكيد بر اينكه اين مسايل پيش پا افتاده است، گفت: نه! من حتا تاكنون آنها را نديده‌ام و از محل سكونت آنها خبر ندارم! شهيدي‌پور گفت: با همسر دوّم ايشان چطور؟ شنيده‌ايم كه در مشهد سكونت دارند. مهدي چمران – در حالي كه آشكار بود از ادامه‌ي چنين پرسش و پاسخ‌هايي برآشفته شده است - پاسخ داد: همسر دوّم شهيد (كه نويسنده‌اي لبناني است)، هم‌اكنون به بيروت بازگشته و تا آخر تابستان هم فكر نكنم كه برگردند!
امّا حيرت‌آور آن كه بلافاصله، از مهمان دوّم، دكتر صادق طباطبايي در مورد همسر نخست و فرزندان‌شان پرسيده شد و ايشان برخلاف عموي بچه‌ها! گفتند: با آنها ارتباط داشته و از حال و روزشان بي‌خبر نيستند!!
آيا به نظر شما عجيب نيست؟! آنقدر كه در بازپخش مجدد برنامه، مديران سيما ترجيح دادند، گفتگوي صادق طباطبايي را پخش نكنند! در اين ميان، بهانه‌ي مديران سيما نيز در نوع خود جالب توجه است كه در تمام طول اين ۲۶ سال نتوانسته‌اند نشاني اعضاي خانواده‌ي شهيد چمران را پيدا كرده و با آنها مصاحبه‌اي انجام دهند! آن هم صدا و سيمايي كه اگر بخواهد، نشان داده كه مي‌تواند دوربين خود را تا دوردست‌ترين نقاط جهان برده و از فرد مورد نظر خود گزارش و فيلم و مصاحبه تهيه كند. مثلاً يك نمونه‌ي دم دست آن، گزارش مفصل سيما در مورد دلايل مرگ مرموز پسر رئيس باشگاه يوونتوس و صاحب كارخانه‌ي معظم فيات در ايتاليا بود كه مسلمان شده بود. آن هم به رغم مخالفت پليس ايتاليا با تهيه‌ي اين فيلم. بنابراين، آشكار است كه پذيرفتن اين ادعا بسيار سخت خواهد بود كه بپنداريم، دليل بي‌خبري كامل از خانواده‌ي شهيد چمران، عدم اطلاع از نشاني آنهاست!!
اصلاً اين چه رسمي است كه سعي مي‌كنيم چهره‌اي كاملاً آسماني، معصوم و بي‌اشتباه به آنان كه دوست داريم، بدهيم؟ آيا چنين الگوسازي‌هاي غلطي از شهدا و شخصيت‌هاي بزرگ ملّي و انقلابي، يكي از دلايل عدم رغبت نسل جوان امروز براي انتخاب اين بزرگان تاريخ‌ساز به عنوان الگوي شخصيتي و رفتاري‌شان نيست؟!
اين كه بگوييم: مصطفي چمران، فيزيكداني نابغه از بركلي آمريكا بود كه برق را مي‌فهميد، در زبان و ادبيات و خطاطي و نقاشي استاد بود و در عين آن كه يك عارف بزرگ بود، يك جنگاور سلحشور و يك پارتيزان همه‌فن حريف و بي اشتباه هم بود و همه عاشقانه او را دوست داشتند و … آيا كم لطفي به روح بزرگ او و غيرقابل دسترس كردنش براي جوان امروز نيست؟!
چرا نبايد اشاره كنيم كه او هم انساني بوده مثل همه‌ي ما، با غم‌ها و لبخندها و عشق‌هاي خود؟ چرا نگوييم كه او هم دل داشته و عاشق مي‌شده و حتا در عشق ممكن بوده كه شكست بخورد يا از سوي شريك زندگيش آن گونه كه بايد درك نگردد يا نتواند با همه‌ي فرزندانش ارتباط شايسته‌اي برقرار كند؟
اصلاً چرا فكر مي‌كنيد ديگر كسي نمانده تا واقعيت زمان حيات شهيد چمران را به خاطر داشته باشد و ما مجازيم كه هر آن گونه بخواهيم آن را به تصوير بكشيم؟ (كاري كه در مورد بزرگاني ديگر چون دكتر علي شريعتي، غلامرضا تختي و … نيز كم و بيش انجام داده و مي‌دهيم.) چرا كسي از دشمنان و مخالفان آن شهيد بزرگوار در مجلس و دولت آن زمان چيزي نمي‌گويد؟! چرا كسي از رنج‌ها و اشك‌هاي او در دوران دو ساله‌ي مسئوليتش در دولت و مجلس نمي‌نويسد؟! راستي! چرا اينگونه بي‌رحمانه تاريخ را تحريف مي‌كنيم؟! اگر تكليف تاريخ ۳۰ ساله‌ي ما اين است؛ واي به حال تاريخ ۳۰۰ ساله و سه هزارساله‌ي ما! اصلاً ديگر به چه چيز مي‌توان اعتماد داشت؟

مهدي چمران در برنامه سلام مردم ايران - ۳۱ خرداد ۸۶

مهدي چمران عزيز!
بيا و برايمان بگو، چرا در سي‌امين روز خردادماه ۱۳۶۰، در حالي كه قرار بود، در بعدازظهر آن روز دكتر چمران در تهران سخنراني كنند، ناگهان برافروخته و دلگير شده و تصميم به بازگشت به اهواز و دهلاويه مي‌گيرند؟
برايمان بگو، چرا بايد آخرين كلام فردي كه به قول شما اينگونه مورد احترام بوده و همه را عاشقانه دوست داشته، اين باشد:

خدايا!
دردمندم
روحم از شدّت درد مي‌سوزد
قلبم مي‌جوشد
احساسم شعله مي‌كشد
و بند بند وجودم از شدّت درد سيهه مي‌زند
تو مرا در بستر مرگ، آسايش بخش
خسته شدم، پير شده‌ام‌،
دلشكسته‌ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم. احساس مي‌كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست. با همه وداع مي‌كنم. فقط مي‌خواهم با خداي خود تنها باشم.

خدايا! خدايا! خدايا!
به سوي تو مي‌آيم و از عالم و عالميان مي‌گريزم كه مرا در جوار رحمتت سكني دهي

چه كرديم با او كه اينگونه احساس خستگي و دردمندي مي‌كرد؟! بس است ديگر … مردم را آنقدر كوته‌نظر و ساده مپنداريد و عملاً نشان دهيد كه به ملّت شهيدپروري كه ادعايش را داريد، حرمت مي‌نهيد و حاضريد به بهاي واقعيت اين شخصيت (آنچه كه هست)، حقيقتش (آنچه كه بايد مي‌بود يا دوست داشتيد كه باشد) را ذبح كنيد.

در همين ارتباط
۱- «خدايا، مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نمي‌توانم از عهده‌ي آن به در آيم. تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برايم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم
۲- مصطفي گفت: اگر رضايت ندهيد، شهيد نمي‌شوم!
۳- گفتند مصطفي اين دختر را جادو و جنبل‌ كرده (ماجراي ازدواج دوّم دكتر چمران).

۴- ناگفته‌هايي از روابط مصطفي چمران و امام صدر.

ملاقاتي كه انتظارش را نداشتم!

دكتر فاطمه واعظ جوادي

     چند روز پيش مهمان فاطمه‌ واعظ جوادي، در طبقه‌ي نهم از ساختمان شيك امّا اندكي گيج‌كننده‌ي سازمان حفاظت محيط زيست بودم و بايد اعتراف كنم كه او را بسيار مقبول‌تر از آن چيزي يافتم كه در موردش پيش‌تر شنيده يا خوانده بودم! درست مانند نخستين‌باري كه با بازرس ويژه‌ي ايشان، جناب يزداني مواجه شدم و دريافتم كه بسيار منطقي‌تر و هوشمندتر از آن چيزي است كه مي‌پنداشتم.
    به ويژه انتقاد صريح دكتر جوادي از عملكرد طبيعت‌ستيزانه‌ي برخي از نيروهاي نظامي، از جمله در پارك ملّي كوير و نايبند برايم حايز توجه، اميدبخش و البته اندكي غافل‌گير‌كننده بود! ايشان گفتند: در بازديدي كه چندي پيش از مقر تأسيساتي بسيار مجهز نيروهاي سپاه در پارك ملّي كوير داشته‌اند، به صراحت به فرماندهان سپاه مستقر در پارك گفته‌اند: محل استقرار شما غصبي بوده و نماز ندارد و حركت شما در انجام رزمايش در اين محل كاملاً غيرقانوني است. برايش از تجربه‌اي مشابه در منطقه‌ي حفاظت‌شده‌ي دنا گفتم كه بسيار ناراحت شد و خطاب به دلاور نجفي (معاون محيط طبيعي‌اش) يادآور شد: «بررسي كن ببين چرا چنين مواردي را در استان پيگيري نكرده و گزارش نمي‌دهند؟» و آنگاه با لحني نااميدانه و پرافسوس زمزمه كرد: چرا برخي از مديرانم تا اين حد ملاحظه‌كار و … هستند و از گزارش و برخورد با چنين رخدادهايي مي‌گذرند؟
     در هنگام خروج از دفتر عالي‌ترين مقام متوّلي محيط زيست كشور، با خود در اين انديشه بودم كه چرا اين افكار روشن و اين حمايت صريح از طبيعت، از بازخوردي شايسته و اثربخشي درخور در محيط زيست وطن برخوردار نشده و عملاً در ارتقاي پايداري سرزمين اثري ملموس ننهاده است؟ و چرا عملكرد دولتي كه وي يكي از صندلي‌هاي كابينه‌اش را از آن خود دارد، تا اين حد با گرايه‌هاي بنيادين زيست پايدار در تضاد قرار دارد؟ آيا او در نشست‌هاي كابينه و در حين تصويب مصوبات مسأله‌ساز به خوبي از ملاحظات زيست‌محيطي دفاع نمي‌كند؟ يا دفاع مي‌كند و حرفش را هم مي‌زند، امّا قرار نيست كه كسي او را جدي بگيرد؟!

     مؤخره
    - ديدارم با خانم جوادي و مشاهده‌ي گفتار و رفتار ساده و به شدّت طبيعت‌دوستانه‌ي ايشان، مرا ياد مصاحبه‌ي معروف و جنجالي، اينانلوي عزيز با وي در اسفندماه ۱۳۸۴ انداخت؛ در پايان آن مصاحبه، آقاي اينانلو گفت:« … دليل انتخاب شما براي رياست سازمان حفاظت محيط زيست چه بوده است؟ آيا رييس‌جمهور يك زن را انتخاب كردند، چون يك زن مي‌تواند با حس مادرانه و مسئولانه‌ي خود مسايل و مشكلات زمين و محيط‌زيست را بهتر حل كند، يا به اين دليل بوده كه فقط يك زن در كابينه باشد؟» و دكتر جوادي اينگونه پاسخ دادند: «براي اين كه جواب صحيح به شما داده باشم، مستقيماً سخن رييس‌جمهور را نقل مي‌‌كنم. زماني كه من از ايشان پرسيدم چرا من را انتخاب كرديد؟ نگاهي مصمم به من انداختند و گفتند، به خاطر صداقتت
      بايد اعتراف كنم، شايد آن موقع كه براي نخستين‌بار اين مصاحبه را مي‌خواندم، مانند امروز متوجه حقيقت، سادگي و شجاعت پشت اين پاسخ نشده بودم! اينكه به راستي گوهر «صداقت» تا چه اندازه حتا در بين عالي‌رتبه‌هاي سياسي كمياب است، كه جناب رئيس‌جمهور، وجود آن را در يك فرد كافي مي‌داند تا در حد معاون خويش به وي اعتماد نمايد؛ و اينكه آيا به راستي وجود «صداقت» به تنهايي كافي است تا يك فرد بتواند با اتكا به آن مديريت حاكم بر يكي از ناپايدارترين سرزمين‌هاي جهان را از منظر زيست‌محيطي (ايران در بين ۱۴۶ كشور، از نظر پايداري زيست‌محيطي در رتبه‌ي ۱۳۸ قرار دارد)، با همه‌ي پيچيدگي‌ها و ظرافت‌هايش سامان بخشد؟!

آنچه را كه نمي‌داني به تو لطمه نمي‌زند!

All the King’s Men

      شب گذشته در برنامه‌ي سينما يك، اثري تأمل‌برانگيز از فيلمساز ۵۴ ساله‌ي آمريكايي، “Steven Zaillian” به نمايش درآمد با نام :  “All the King’s Men” كه نمي‌دانم چرا با عنوان «همه‌ي مردان دلير» از رسانه‌ي ملّي پخش شد (شايد به دليل نحوست استفاده از نام پادشاه)! فيلمي كه پخش آن به عنوان آخرين اثر كارگردان و محصول ۲۰۰۶ آمريكا، كاملاً غافل‌گير‌كننده بود. توجه كنيد كه چنين فيلم‌هاي جديدي را معمولاً نمي‌توانيد از هيچيك از شبكه‌هاي عمومي تلويزيوني در هيچ كشوري ببينيد، مگر آن كه مشترك يك شبكه‌ي خاص تلويزيون كابلي بوده و حق اشتراك خود را پرداخت كرده باشيد. امّا در سيماي ما، حتا ممكن است آخرين اثر مايكل مور را بتوان همزمان با اكران عمومي آن در سينماهاي جهان به تماشا نشست!
     اين ها را گفتم تا تأكيد كنم: انتخاب و پخش اين فيلم جديد آمريكايي، حتماً به دليل پيام نهفته در آن و تناسبش با حال و هواي سياست‌هاي امروز بوده است! فيلمي كه در آن گروهي از نامداران سينماي هاليوود، از جمله Sean Penn, Jude Law, Kate Winslet, Mark Ruffalo و  Anthony Hopkins به ايفاي نقش مي‌پردازند تا به روايت يك داستان واقعي دهه‌ي ۱۹۲۰ ايالات متحده‌ي آمريكا بپردازند؛ قصه‌ي فراز و فرود ويلي استارك، مرد ساده، اهل خانواده، عدالت‌خواه و عاشق مردمي كه از فروشنده‌اي دوره‌گرد به فرمانداري ايالت لوييزيانا و سناتوري هم رسيد، امّا به تدريج همه‌ي سادگي، صداقت و عدالت‌محوري خود را با قدرت‌طلبي، ديكتاتوري و نيرنگ عوض كرد و سرانجام در سكوت يكي از مريدانش ترور شد و رفت!

بازي Jude Law مانند هميشه عالي بودشون پن و كيت وينسلت در نمايي از فيلم

      و از همين روست كه پخش فيلم استيون زيليان، به باور نگارنده، انتخابي هوشمندانه و اندكي زيركانه بوده است!
      امّا فارغ از پندارينه‌هاي سياسي طنازانه! به يك دليل ديگر هم اين اثر، مي‌تواند تفكربرانگيز باشد؛ اين كه خبرنگار جوان فيلم – كه روايتگر داستان هم هست – چگونه به موازات افزايش دانايي و نزديكي بيشترش به فرماندار، احساس كرد تا چه اندازه همه چيز پوچ و دور از آرمان‌هايي است كه براي تحققش از ويلي استارك حمايت كرده و حتا كارش را نيز به همين دليل در مشهورترين روزنامه‌ي شهر از دست داده است! دانايي غم‌انگيزي كه مي‌رفت خطرناك هم بشود و به قتلش بيانجامد!
     به همين دليل، اين كلام را از او مي‌شنويم: « آنچه را كه نمي‌داني به تو لطمه نمي‌زند!»
     و عجيب آن كه فكر كنم همه‌ي ما مصداق‌هايي انكارناپذير از اين دريافت را تجربه كرده يا شنيده و ديده باشيم!

فرماندار مردمي لوييزيانا در بين مردم و پيش از آلوده شدن به افيون قدرت!

    راست آن است كه ما انسان‌ها، شايد اگر خيلي از خبرها را نمي‌دانستيم و از تحليل بسياري از رخدادها عاجز مي‌بوديم و فهم درك برخي از پژواك‌ها را نداشتيم، الآن تاريخ تمدّن بشري بسيار كمتر از آنچه كه اينك شاهد بوده است، از قتل و اعدام و شكنجه و افسردگي تهي بود!
    راستي! چرا اينگونه است؟ و چرا ميوه‌ي درخت دانايي تا اين حد بايد تلخ و مسموم باشد؟!
    چرا به موازات افزايش آگاهي در حوزه‌ي محيط زيست و درك ارزش‌هاي انكارناپذير طبيعت وطن به تناسب دانستن خبرها و رخدادهاي ناگوار رويداده در سرزمين مادري، بيشتر بر غم و رنج و دردمان افزوده مي‌شود و حتا ديگر مانند سابق نمي‌توانيم از بودن در طبيعت لذت ببريم؟!
    عجيب است؛ امّا بايد اعتراف كرد كه بسياري از متخصصان و علاقه‌مندان راستين محيط زيست، امروز از حضور در طبيعت و گردش در آن به مراتب كمتر از آن مردم عامي لذّت مي‌برند! مردمي كه نمي‌دانند، فرسايش خاك چيست و چرا تشديد مي‌شود؛ نمي‌دانند ترسيب كربن چيست و چرا لازم است؛ نمي‌دانند تنوع زيستي به چه معني است و به كدام دليل براي حفظش بايد همت كرد؛ نمي‌دانند ارزش‌هاي غيرقابل تبادل منابع طبيعي به چه كار مي‌آيد و چرا روند قهقرايي دارد و نمي‌دانند …
     واي كه يه موقع‌هايي چقدر با اين كلام هوشمندانه‌ي خالق آنتيگون (سوفكل)، احساس همذات‌پنداري غريبي مي‌يابم؛ آنجا كه حدود ۳ هزار سال پيش مي‌گويد:

«هنگامي كه از خِرد كاري بر نمي‌آيد، خردمندي دردمندي ست.» 

        پس تا دير نشده! برويم پروردگار مهربان را شكر كنيم كه ما را خردمند نيافريد …

سايه‌اي كه باغ ملّي بوستون را تهديد و دل ما را ريش مي‌كند!

پارك عمومي بوستون كه در سال ۱۸۳۷ ميلادي احداث شده است

دكتر سيامك معطري عزيز، در دور روزگارانش كه اين روزها كمتر مهمان مي‌پذيرد و به سختي مي‌توان برايش نظر داد، به رويداد ظريف امّا تأمل‌برانگيزي اشاره كرده است كه متأسفانه در هياهوي خبرها و رخدادهاي اغلب ناجور وطني، به ويژه در حوزه‌ي محيط زيست و منابع طبيعي، توجه سزاوارانه‌اي را جلب نكرد و موج بايسته‌اي نيافريد.
سيامك براي ما نوشته است كه در آن سوي آب، در ولايتي كه بوستون مي‌نامندش و او در آن روزگار مي‌گذراند، گروهي از نمايندگان تشكل‌هاي مردم‌نهاد و هواخواه محيط زيست، در اقدامي هماهنگ و يكپارچه، مخالفت خويش را با ساخت يكي از بلندترين آسمانخراش‌هاي جهان به ارتفاع يك‌هزار پا، در قلب شهر بوستون اعلام داشته‌اند؛ چرا كه اگر بناي آن ساختمان عظيم تا سال ۲۰۱۱ به پايان برسد، اين احتمال هست كه روزي ۱۵ دقيقه از حضور آفتاب در باغ عمومي ۱۰ هكتاري بوستون - كه دقيقاً ۱۷۰ سال از احداثش مي‌گذرد - كاسته شده و دست منبسط نور به دليل سايه‌ي آفريده شده از سوي آن سازه‌ي غول‌پيكر انسان‌ساخت، ۱۵ دقيقه كمتر مجال مي‌يابد تا روي شانه‌ي درختان، گل‌ها و ساير زيستمندان باغ عمومي بوستون بلغزد و بتابد و آفتاب بگستراند.
راست آن است كه هرگاه چنين پژواك‌هاي ستايش‌آميزي را از مردم آن سوي آب مي‌بينم، مي‌شنوم و يا مي‌خوانم، غمي بزرگ، حسرتي جانكاه و آهي ژرف، دل و جانم را فراگرفته و چنگ مي‌زند و مجدداً مرا در برابر اين پرسش بنيادين قرار مي‌دهد كه راز و رمز اين تفاوت فاحش در نگاه به طبيعت - در آن سو و اين سوي آب - چيست؟!
چرا در آن سوي آب، حتا حرمت فضاي سه بعدي سرزمين در باغ ملّي بوستون چنان والا پنداشته مي‌شود كه كسي جرأت انديشيدن به خلق محدوديت در ساعات آفتابي برخوردار از آن را هم نمي‌يابد؟ و در اين سو، ديرينه‌ترين جنگل‌ها و پارك‌هاي ملّي و شهري و ميراث‌هاي تاريخي و طبيعي در لاكان، گلستان، بجنورد، سرخه‌حصار، لار، لويزان، تنگه‌ي بلاغي، نقش‌جهان، گيلانغرب، اروميه، نايبند، دنا، چهارباغ و … آشكارا به بهانه‌ي احداث جاده، سد، پتروشيمي، كارخانه، فرودگاه، پل، برج، مترو و … از سوي اغلب متوليان دولتي و مردم محلي مورد بي‌توجهي قرار گرفته كه هيچ، برمي‌آشوبند و فرياد برمي‌آورند: كه اين ژست‌هاي سبز و فانتزي و لوكس – از سوي عده‌اي مرفه بدون درد و سانتي‌مانتال!! - چه معنا دارد؟ بگذاريد مشكل اشتغال را حل كنيم و آب كشاورزي را تأمين سازيم و البته رأي لازم براي دور بعد ماندن بر اريكه‌ي قدرت را بياوريم!!
راستي چرا باغ ملّي اكولوژي نوشهر مي‌رود تا سرانجام در برابر فشار توسعه‌سازان كوته‌نظر دولتي، تسليم شده و بخشي از حريم و محدوده‌ي خود را قرباني‌شده ببيند؟ چرا نمايندگان مردم و شوراي شهر كرج براي نابودي و تغيير كاربري يگانه ايستگاه تحقيقاتي شهرستان‌شان در سيراچال البرز، دندان تيز كرده و از هزاران لابي و رانت فراقانوني بهره مي‌برند؟ چرا اغلب مقامات رسمي شهري چون بجنورد، بايد در برابر نابودي بوم‌سازگان كوهستاني ارزشمند منطقه به بهانه‌ي ترميم جانمايي اشتباه فرودگاه شهر، دم فروبندند؟ چرا دشت حاصلخيز و زيستگاه ارزشمند مسيله بايد فداي برنامه‌ريزي ابلهانه‌ي مديريت آب در حوضه‌ي آبخيز درياچه‌ي نمك قم شود؟ و چرا …
آيا يك دليل بزرگ اين نابخردي آشكار در نظام مديريت كلان حاكم بر زيست‌بوم مقدّس مادري به اين دريافت تلخ باز نمي‌گردد كه متوسط سواد جامعه‌ي ۷۰ ميليوني امروز ايران، از آستانه‌ي كلاس ۴ ابتدايي عبور نمي‌كند؟! به راستي از جامعه‌اي كه اينگونه در فقر دانايي و اقتصادي غوطه‌ور است – به نحوي كه حدود ۷۰ درصد از برخوردارترين شهروندان ساكن در پايتختش بر اين گمانند كه ثروت بهتر از علم است - چه انتظاري مي‌رود كه دلش براي زيست پايدار تمامي زيستمندان سرزمينش بسوزد و بلرزد؟ وقتي كه به او مجال گشودن منظري فراخ‌تر براي نگريستن نداده‌ايم؟!
و آيا اين همه‌ي ماجراست؟ يا …

وقتي كه شفافيت، گريبان «شب شيشه‌اي» را نيز مي‌گيرد!

احمدرضا درويش - عكس از ايسنا

     بايد قبول كنيم با هر معيار و شاخص و سنجه‌اي هم كه بنگريم، حضور و استمرار برنامه‌ي تلويزيوني«شب شيشه‌اي» يك حادثه و رخداد تأمل‌برانگيز وخط شكن در روند برنامه‌سازي شديداً محافظه‌كارانه و اغلب پاستوريزه‌ي سيماي جمهوري اسلامي ايران بوده است.
     شايد از همين منظر است كه شب شيشه‌اي توانسته در پرمخاطب‌ترين ساعت جذاب تلويزيون‌هاي رنگارنگ اين سو و آن سوي آب، بيننده‌ي پرشماري را براي خود جذب كرده و از همين رو، بيشترين توجه و نقد را در رسانه‌هاي نوشتاري و مجازي از آن خود سازد.
     بي‌گمان حادثه‌ي عجيب پيش‌آمده در برنامه‌ي امشب شب شيشه‌اي و هنجارشكني غريب رخداده در آن، تا مدت‌ها از خاطره‌ي تماشاگر حرفه‌اي سيما، زدوده نخواهد شد. اين كه مجري برنامه (رضا رشيدپور) با قاطعيت اعلام دارد: تنها فردي كه تاكنون و در مواجهه با درخواست‌هاي متعدد اين برنامه، از حضور بر روي صندلي شب شيشه‌اي سرباز زده، استاد محمّد نوري بوده است و در پاسخ از مهمان سرشناس برنامه (احمدرضا درويش) بشنود: «شما در طول يك ماه اخير بارها از من درخواست حضور كرده و من نمي‌پذيرفتم (نوار درخواست‌هاي شما بر روي انسرينگ تلفن منزل من موجود است!)، چرا كه اعتقادم اين است كه نبايد وارد حيطه‌ي خصوصي زندگي هنرمندان شويد!»
    امّا چرا احمدرضا درويش، فيلمساز ظاهراً خودي جمهوري اسلامي، اينگونه برآشفت و برنامه‌سازان شب شيشه‌اي را با جدي‌ترين چالش عمر خويش در طول  تقريباً۸۰ شب گذشته مواجه ساخت؟!
    اين همان فرازي است كه به باور نگارنده، ارج و قرب احمدرضا را در نزد مردم ايران به شكلي ستايش‌آميز و پيش‌برنده افزايش داد – و در صورت پژواك هوشمندانه‌ي مديران سيما، حتا خواهد توانست چنين اثر مثبتي را براي آنها نيز به ارمغان آورد - اين كه يك هنرمند اينگونه برآشوبد كه چرا منت شهادت دو برادرش را در جبهه‌هاي جنگ، به رُخ مردم و هموطنانش كشيديد؛ رازي كه تاكنون با احدي در رسانه‌هاي جمعي در مورد آن سخن نگفته بود!
    فرياد احمدرضا بر نظام تبعيض‌آميز و رانت‌خوارانه و سهم‌گيرانه‌اي بود كه در طول دو دهه‌ي گذشته، نه تنها شوكت و منزلت بسياري از خانواده‌هاي شهدا را حفظ نكرد؛ بلكه ارزش شهيد آنها را تا حد ارزش يك معامله و داد و ستد اقتصادي پايين آورده بود!
    بياييم اميدوار باشيم، برنامه‌سازان و مديران فرهنگي ما از چنان ظرفيتي برخوردار باشند كه بتوانند چنين گفتگوهاي صريح و شيشه‌اي را كماكان در رسانه‌ي ملّي تحمل كرده و ادامه دهند. هرچندكه تقريباً مطمئن هستم، چنين آرزويي به ويژه در شرايط امروز مديريت حاكم بر جامعه، تا چه اندازه رؤيايي و غيرقابل باور مي‌نمايد.
     با اين وجود، قلباً آرزو مي‌كنم عزت‌الله ضرغامي از اين آزمون روسفيد بيرون آيد.

    در همين ارتباط:

    - متن كامل گفتگوها

    - دوئل بر سر حريم خصوصي! تحليل ايسنا

   - همه چيز لو رفت!

   - اي كاش همه ما درويش بوديم!

   - فيلم گفتگوي جنجالي شب شيشه اي

  - دوئل در شب شيشه‌اي

تو روزنامه نمي‌‌خوني نهنگ‌ها خودكشي كردند …

چرا؟!!

نمي‌دانم چند نفر از مخاطبين «مهار بيابان‌زايي» آنقدر بدشانس بوده‌اند كه روز پنج‌شنبه‌ي گذشته، گذرشان به لينكي داغ در تارنماي پربيننده‌ي بالاترين افتاده و از آن طريق به سايتي روسي (احتمالاً) هدايت شده‌اند كه در آن بيش از ۳۰ تصوير از مراحل وحشيانه‌ي صيد ماهي در كشتي‌هاي بزرگ صيادي در معرض ديد كاربران نگون‌بخت دنياي مجازي قرار گرفته است!
در اينجا – البته – قصد برخوردي فرا آرماني با پديده‌ي صيد ماهي را ندارم، بلكه حيرت و افسوسم از اين است كه چگونه ما آدم‌ها مي‌توانيم تا اين درجه افراط‌‌ گر، بي‌ملاحظه و سنگ‌دل بوده و در مهار آزمندي جنون‌آميز خويش ناتوان و عاجز نشان دهيم كه هيچ؛ عكس يادگاري نيز در قتلگاه ماهي‌ها گرفته و چنان به آفرينش درياي خون غره باشيم كه در برابر دوربين، چون فاتحان كليمانجارو لبخند بزنيم؟!
مي‌خواهم با باوري راسخ بگويم: شكارچيان يا صياداني كه اينگونه فاجعه‌بار و شنيع به كشتار جانداران مي‌پردازند، بسيار بسيار بيشتر از آناني مستعد تشديد بي‌عدالتي و ناامني و رواج خون‌ريزي در جهان هستند تا آن مردماني كه هنوز نجوايشان اين است كه: «سبزه‌اي را بكنم، خواهم مُرد … هم آناني كه هنوز باورشان اين است كه نبايد آب را گل كرد، شايد در فرودست كفتري مي‌خورد آب …»
مايلم دوباره از شاملو مدد بگيرم، او كه در آخرين مقطع از عمر دراز خويش و پس از خواندن شعري كوتاه از يك دختربچه‌ي كودكستاني به نام «Genevieve Gerst» چنان منقلب مي‌شود كه مي‌گويد: «من يقين دارم دست‌هاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است.»
آن دختر آمريكايي در وصف گل مي‌گويد:

اين گل رنگ است
شكفته تا جهان را بيارايد
قانوني هست كه چيدن آن را منع مي‌كند
ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود
و دوباره سپيد و سياه خواهد شد.

شاملو در جاي ديگري نيز به صراحت بر پندارينه‌ي سهراب سپهري عزيز – كه زماني منتقد وي بود - مهر تأييد زده و مي‌نويسد: «آن كه خنده و (گل) ياس را مي‌شناسد، چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله‌ي منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند؟»
با اين وجود، راست آن است كه شوربختانه هر چه در زمان بيشتر پيش مي‌رويم و در جهان بيشتر مي‌نگريم، بيشتر با جلوه‌هايي نااميد‌كننده و خودخواهانه از زندگي آدم زميني‌ها روبرو مي‌شويم و بيشتر با سهراب هم‌آوا مي‌شويم كه:
مانده تا برف زمين آب شود …

يك اعتراف!
وقتي براي لحظه‌اي … فقط لحظه‌اي در جاي آن آبزيان اسير و درمانده خود را متصور مي‌شوم، چقدر با نهنگ‌هايي كه گزينه‌ي خودكشي را براي خود برمي‌گزينند، احساس همراهي و همدلي مي‌كنم.

پيوست:
اگر آن خون‌آشامان نام خود را صياد و ماهيگير مي‌نهند، اين هموطن عزيز را بايد چه ناميد (با سپاس از مهدي جعفران)؟

آيا احمد شاملو «طبيعت‌ستيز» بود؟!

سهراب سپهري

     يكي از نادلپذيرترين خصلت‌هاي زمانه‌ي ما، شايد اين باشد كه كسي حوصله‌ي «شنيدن» ندارد و اغلب اگر گفتگويي هم – به ظاهر – در‌مي‌گيرد، بيشتر از اين باب است كه بتوانيم حرف خود را بزنيم و نه آن كه پاسخ گفتار طرف مقابل را پس از شنيدن سخنش بدهيم! كافي است نگاه كنيد به وضعيت نوشتارهاي امروز در اغلب روزنامه‌ها، هفته‌نامه‌ها، مجلات و كتب؛ كمتر پيش مي‌آيد در بين فوج عظيم و پرشمار دست‌نوشته‌هاي رنگارنگ روي پيشخوان روزنامه‌فروشي يا كتابفروشي‌هاي شهر، پاسخي مستدل و نقدي روشنگر بيابي كه با خواندنش احساس كني، نويسنده واقعاً و عميقاً گفته‌ها و سخنان فردي را كه اينك به نقد افكار و نظرياتش پرداخته، پيش‌تر و با دقت و عاري از تعصب خوانده و شنيده است. و شوربختانه اين مسأله، به ويژه در حوزه‌ي دانش‌هاي فني و پژوهشي هم بسيار مصداق داشته و اغلب، كسي نه حوصله‌ي خواندن مقاله‌ي علمي و پژوهشي را دارد و نه اگر هم مقاله‌اي را ورق مي‌زند، به صرافت قلمي كردن كاغذ و دادن نقدي در تكميل يا اعتراض به ادعاي پيش‌گفته مي‌افتد. انگار همه در خلاء و براي مستمعيني به اندازه‌ي منيت فرد سخن مي‌گويند!
     به كلامي شفاف‌تر، نگارنده بر اين باور است كه در زمانه‌ي ما نه‌تنها، آدم‌ها كمتر و كمتر حوصله‌ي خواندن دارند، بلكه به طريقي اولاتر، اگر هم افرادي پيدا شوند كه حوصله‌ي خواندن داشته باشند، شمار آن گروه كه وقت نهاده و در پي رمزگشايي و پاسخ‌دهي و روشنگري از نظرگاه‌هاي ديگران باشند، بسيار بسيار نادر است.
     و درست از همين منظر است كه خواندن ديدگاه و پاسخ هموطن ناديده‌ام، جناب فرشاد كاميار عزيز كه به بهانه‌ي انتشار دستنوشته‌ي نگارنده  در روزنامه‌ي هم‌ميهن، آفريده شده است، برايم سخت مغتنم و ارزشمند است. حتا اگر ايشان يكسره آن دستنوشته و مسير ارايه شده در آن را نپسنديده باشند.
    ايشان مي‌نويسند: «ديد‌گاه شما در مورد رودرو قرار دادن شاملو و محيط زيست، فقط به واسطه‌ي اينكه شاملو شعر سپهري را نمي‌پسندد؛ آن هم با دلايل ويژه‌ي خودش، كاملاً ناپخته و شتابزده است.»
    و سؤتفاهم  دقيقاً از همين جا آغاز مي‌شود!
    برادر اديب، من كجا شاملو را با محيط زيست روردر رو قرار داده‌ام؟! آيا رودررو قرار دادن شاملو و سهراب سپهري، به معناي رودررو قرار دادن شاملو و محيط زيست است؟! يعني به گمان شما هر كه با سهراب مخالفت كند، لاجرم بايد دشمن طبيعت و محيط زيست هم باشد؟!
      اصلاً چرا نمي‌شود منظري را براي نگريستن به جهان برگزيد كه از قاب آن، حرمت هر يك از آفريدگان شعر و ادب پارسي محفوظ نگه داشته شده باشد؟ چه آن فرد، خالق اثري باشد كه مي‌گويد: «در سياهي جنگل، يك شاخه به سوي نور فرياد مي‌كشد (احمد شاملو).» و يا فرزانه‌اي كه مي‌سرايد: «خوشا به حال درختان كه عاشق نورند و دست منبسط نور، روي شانه‌ي آنهاست (سهراب سپهري).»

    مؤخره:
    فرشاد عزيز! شايد برخي از رفتارها و سلوك شاملوي بزرگ را نپسندم، بخصوص آنجا كه به سرآمدگان ادب پارسي، چون فردوسي، سعدي، مولانا، فروغ، سپهري و … مي‌تازد. امّا هرگز به خود اجازه نمي‌دهم كه به وي انگ طبيعت‌ستيزي بزنم.
     شاملو، شاعر جسور و پراحساسي بود كه عميقاً باور داشت:
    هزار كاكلي شاد در چشمان و هزار قناري خاموش در گلوي ماست … چنين انسان عاشق و دل‌سوخته‌اي مگر مي‌تواند به طبيعت عشق نورزد.
    مشكل ما شايد اين است كه عادت كرده‌ايم، همه چيز را سياه و سفيد ببينيم و هنوز باور نكرده‌ايم كه منطق غالب دوران ما مي‌تواند منطقي فازي باشد؛ منطقي كه بين سياه و سفيد، اجازه‌ي انتخاب طيف گسترده‌اي از رنگ‌ها را به ما مي‌دهد.
    سهراب مي‌گويد:
    «مى دانم، سبزه اى را بكنم خواهم مرد». در هيچستاني كه سهراب راوي آن است، حيات چنان يكپارچه شده كه هر آسيبى به هر جاندارى، مي‌تواند به مرگ راوى حيات منجر شود. چرا كه در شعر او، جهان كتابى است كه بايد خوانده شود:
   و نخوانيم كتابى كه در آن باد نمى‌آيد،
   و نخوانيم كتابى كه در آن ياخته‌ها بى بعدند.

    جالب است كه بعدها، شاملو تا حد زيادي نظر خويش را در مورد سهراب تعديل كرد و نوشت: «سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقاً و قلباً شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو منظر مختلف نگاه مي‌كرديم، بي اينكه شيله پيله‌اي در كارمان باشد
    همه‌ي حرفم اين است كه كاش شاملوي بزرگ و دوست‌داشتني ما، هيچگاه در شرايط روحي ناپايدار و غمناك، به صرافت نقد فرزانگاني چون فردوسي گرانسنگ نمي‌افتاد تا برخي اين بيت حكيمانه را به رخش نمي‌كشيدند:
   بزرگش نخوانند اهل خرد، كه نام بزرگان به زشتي برد.
   مايلم به نقل از آقاي دكتر ملكي كه در زمان گفتگوهاي هيأت مذاكره‌كننده‌ي ايراني پس از پذيرش قطعنامه‌ي ۵۹۸ سازمان ملل متحد با همتايان عراقي، حضور داشت، رخدادي عبرت‌آموز را يادآوري كنم: ايشان در خاطرات خود با ويژه‌نامه همشهري (تابستان سال ۸۱) مي‌گويد: «گفت‌وگوي طرفين خطاب به دبير كل سازمان ملل بيان مي‌شد. طارق عزيز سرپرست هيأت عراقي با ادعا بر روي عربي بودن شط‌ ‌العرب، تأكيد داشت. وقتي جواب ما را كه رودخانه ايراني است و نامش اروندرود است شنيد، يكه خورد. و ما با خواندن بيتي از شاهنامه فردوسي آن را اثبات كرديم و…»
    مي‌خواهم بگويم: اگر شاهنامه‌ي فردوسي هيچ خدمت ديگري هم به اين آب و خاك نكرده باشد – كه كرده است – همين يك بازخورد مي‌ارزد كه تا هميشه‌ي تاريخ فردوسي عزيز و حكيم را بزرگ داشته و حرمت نهيم.
    كاري كه متأسفانه شاملو در مقاطعي از زندگي انجام نداد!
   هر چند در روزهاي پاياني عمرش بسيار كوشيد تا به جبران آن خام‌دستي‌ها بپردازد. او مي‌نويسد: «من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي‌كنم كه ” آن كه مي‌خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است”، چون به اين حقيقت واقف شده‌ام كه تنها انسان است كه مي‌تواند بخندد؛ و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه “در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است”؛  چون به اين اعتقاد رسيده‌ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي‌آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره‌اند و با ياس ها به داس سخن مي‌گويند.»
    و اين همان پاسخي بود كه حدود دو دهه پيش‌تر، سهراب به شاملو داده بود و من آن زنهار هوشمندانه را براي صفار هرندي تكرار كردم.

چرا سيگار‌هاي آمريكايي در شمار كالاهاي تحريم‌شده نیستند؟!

هيولاي سيگار را جدي بگيريم!

چندي پيش، اداره‌ي آمار ايالات متحده‌ي آمريكا در گزارشي كه بخش‌هايي از آن را خبرگزاري ايسنا نيز منتشر كرد، اعلام داشت: «ايران بعد از ژاپن و عربستان، سوّمين مصرف‌کننده‌ي بزرگ سيگارهاي آمريکايي در جهان است.» اين اداره مي‌افزايد: «دست‌كم نيمي از حدود ۱۰۰ ميليون دلار کالايي که شرکت‌هاي آمريکايي در سال ۲۰۰۵ به ايران صادر کرده‌اند، سيگار بوده است.» گزارش‌ سازمان بهداشت جهاني حاکي از آن است که شرکت‌هاي دخانيات آمريکايي مانند آر جي رينولدز، همواره به كشور ما، همچون يک بازار پر رونق براي محصولات خود نگاه کرده و محصولات دخاني خويش را از طريق واسطه به ايران صادر کرده‌اند.»
اين در حالي است كه به گفته‌‌ي مت مايرز (كارشناس صنعت دخانيات در واشنگتن): «مصرف سيگار در آمريکا و بيشتر کشورهاي توسعه‌يافته سير نزولي را طي مي‌کند و شرکت‌هاي دخانياتي مجبورند محصولات خود را در کشورهاي ديگر بفروشند. از اين رو، ايران براي آينده‌ي شرکت‌هاي توليد‌کننده‌ي سيگار بسيار مهم است.»
اين را گفتم تا يادمان باشد: براي زيرسلطه ‌قراردادن و متأثر كردن يك ملّت و كشور، راه‌هاي فراواني وجود دارد كه تنها يكي از آنها جنگ و اشغال سرزمين است؛ راهي كه به دليل پرهزينه و غيراقتصادي بودن، اغلب به عنوان آخرين گزينه مطرح مي‌شود. دولت و ملّتي كه – به حق - ادعاي استقلال و خودكفايي دارد، بايد نشان دهد كه در گام نخست از اراده‌ي لازم و بالندگي و آگاهي كافي براي پرهيز از استعمال دخانيات و ديگر مواد مخدر برخوردار بوده و دست‌كم روند مصرف آن را با شيبي كاهنده مواجه ساخته است؛ نه اينكه ميزان مصرف سيگار را به ۵۰ ميليارد نخ در سال افزايش دهد.
باور كنيد، اين شايد بزرگترين دستاورد دولت جمهوري اسلامي ايران و خوش‌ترين خبر سال باشد، اگر بتواند در آستانه‌ي دهه‌ي فجر سال پيش رو اعلام كند: مصرف سيگار در كشور را ۱۰ ميليارد نخ در سال كاهش داده‌ايم.
امّا به راستي بر سر مردمان چه آمده است كه تحقق اين آرمان، به مراتب رؤيايي‌تر از شنيدن خبر ساخت بمب اتم در ايران است؟!

صفحه بعد »