بیاییم از کارهای خوبی که از دست دولت در می‌رود ، حمایت کنیم!

سهمیه‌بندی بنزین ؛ چالشی که می توان آن را به فرصتی استثنایی بدل  کرد.

       عنوان این پست را از عباس محمدی عزیز، کش رفتم! که امیدوارم مرا ببخشد. امّا باید اعتراف کنم که هر چه فکر کردم، نتوانستم عنوانی بهتر، طناز‌تر و شفاف‌تر از آن برای آنچه که در این پست قصد ثبتش را دارم، بیابم.
      روی سخنم، به ویژه با دوستان طبیعت‌گرا و به اصطلاح زیست‌محیطی‌چی است.
     دوستان!
    ۲۸ سال از پیروزی انقلاب می‌گذرد؛ در تمام این سال‌ها یکی از محوری‌ترین و راهبردی‌ترین شعارهای دولتمردان در همه‌ی دوران‌ها و دولت‌ها، از ملّی گرا، چپ و توسعه‌‌ی سیاسی‌خواه گرفته تا راست و کارگزار و اصول‌گرا و مهرورز و آبادگر و … «کوشش برای کاهش وابستگی به درآمدهای نفتی و کم‌کردن میزان صدور محصولات خام» بوده است. امّا شوربختانه هرگاه که به نظام بودجه‌ریزی کشور نگاه می‌کنیم و هرگاه که تراز تجاری این حکومت را در سال‌های ماضی ورق می‌زنیم، نه‌تنها توفیقی در این مهم نمی‌یابیم، بلکه روند وابستگی بیشتر به درآمدهای حاصل از فروش نفت خام را کم و بیش در تمام این سال‌ها و با شیبی افزاینده حس می‌کنیم. چرا؟!
     کافی است بدانیم – به گفته‌ی یکی از مدیران ارشد وقت دولت (دکتر بهرام امینی‌پوری): درآمد ارزی جمهوری اسلامی ایران، از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۸۰ بیش از ۴۰۰ میلیارد دلار بوده است، لیکن تنها یک چهارم  از این مقدار را توانسته‌ایم صرف سرمایه‌گذاری‌های ملّی و زیربنایی کنیم و بقیه را صرف امور جاری و هزینه‌های خوراکی کرده‌ایم (سخنرانی در نخستین کارگاه آموزشی ساده‌سازی شبکه‌های فرعی آبیاری و زهکشی وزارت جهاد‌کشاورزی، ۱۳۸۰)، تازه از همان سرمایه‌گذاری صورت گرفته در امور زیربنایی هم، ارزش افزوده‌ی درخوری بدست نیامد! چرا که بسیاری از آن پروژه‌ها چیزی شبیه به سد پانزده خرداد، سیوند، نیروگاه حرارتی همدان، جاده‌های مخرب و «کوتاه عمر» و … از آب درآمده که خسارت‌هایش به مراتب بیشتر از عوایدش تخمین زده می‌شود.
     برخی از منتقدین سهمیه‌بندی بنزین می‌گویند: این خجالت‌آور است در کشوری که صاحب یکی از بزرگترین مخازن نفتی و گازی جهان است، بنزین با محدودیت عرضه شود.
      می‌گویم: درست است، این موضوع واقعاً می‌تواند خجالت‌آور باشد! امّا خجالت‌آورتر آن است که ما برای گریز از سهمیه‌بندی و ترس از عواقب حاکمیتی و امنیتی آن! چیزی در حدود سالانه ۱۰ میلیارد دلار از سرمایه‌ی ملّی را خرج خرید این محصول و ورودش به کشور می‌کنیم و حتا غم‌انگیز‌تر آن که بخشی از این پول را از ذخیره‌ی ارزی برداشت می‌کنیم!
     می‌گویم: غم‌انگیز‌تر آن است که در سال گذشته  (۱۳۸۵) دولت – بر خلاف ماده‌ی ۶۰ قانون برنامه‌ی پنج‌ساله‌ - بیش از ۷/۱۵ میلیارد دلار از موجودی حساب ذخیره ارزی را برای انجام تکالیف بازمانده‌اش (مثل همین خرید بنزین و پرداخت سود وام‌های دریافتی‌اش) برداشت کرد که تقریباً یک‌چهارم کل وجوه واریزی به این حساب از ابتدای تأسیس آن محسوب می‌شود!

     می‌گویم: شرم‌آورتر آن است که ایرانیان خارج از کشور از سرمایه‌ای بیش از ۱۳۰۰ میلیارد دلار برخوردارند و ما نه‌تنها نمی‌توانیم آن سرمایه‌ها را به درون مرز جلب کنیم، که کاری کرده و می‌کنیم تا مجموع سرمایه‌گذاری ایرانیان داخل و خارج کشور در دبی، بیش از داخل کشور شود! آنگاه می‌کوشیم تا با اهداء امتیازها و رانت‌های نامعمول، وام‌های خارجی پربهره بگیریم!
     می‌گویم: غم‌انگیزتر آن است که برای نخستین‌بار در طول تاریخ، میزان واردات کشور از مرز ۶۴ میلیارد دلار در سال گذشت!
     و می‌گویم: غم‌انگیز‌تر و خجالت‌آورتر آن است که مجموع صادرات سال ۲۰۰۶ در همین کشور همسایه (امارات متحده عربی) که کمتر از ۵ درصد خاک ایران و سه درصد جمعیت ما را دارد، از مرز ۱۵۷ میلیارد دلار گذشت – که ۳۴ میلیارد دلار بیش از وارداتش بود – در حالی که ایران، کشوری که ادعای آقایی و سرآمدگی در بین کشورهای منطقه را در سند چشم‌انداز ۲۰ ساله‌اش فریاد می‌زند، در همان سال (۲۰۰۶)، حتا نتوانست به میزان نصف امارات هم صادرات داشته باشد (صادرات ایران در سال ۲۰۰۶ اندکی بیش از ۷۷ میلیارد دلار بود)! که این مقدار کمتر از ۱۳ میلیارد دلار از میزان واردات کشور بیشتر بود! این در حالی است که نمی‌خواهم به عربستان سعودی اشاره کنم، کشوری که یک سوّم ما هم جمعیت ندارد، منابع طبیعی ندارد، طبیعت ندارد، آب ندارد، تاریخ و تمدن و فرهنگ ندارد … امّا ۲۲۰ میلیارد دلار صادرات در برابر ۱۲۰ میلیارد دلار واردات، تراز غرورآفرین تجاری آن در سال میلادی گذشته بوده است!
      آری دوستان! اینهاست که خجالت‌آورتر است و بالآخره ما برای درمان این بیمار مغرور امّا رو به زوال، باید کارد جراحی را برداشته و بی‌رحمانه به جانش بیافتیم و بگذاریم که حتا فریاد برآورد، درد بکشد و خونش بریزد؛ امّا درعوض، بقیه‌ی عمر را با آرامش و مستقل زندگی کرده و توانایی سرپرستی و پذیرایی از شمار فزاینده‌ی اهالی‌اش را داشته باشد.
     برای همین است که باید از این اقدام دولت احمدی‌نژاد، همه‌ی ما، به ویژه طرفداران محیط زیست دفاع کنند و رنج و درد آن را به جان بخرند.
     مگر نمی‌گوییم که سالانه میلیون‌ها ساعت از وقت شهروندان در ترافیک فلج‌کننده‌ی شهرهای بزرگ کشور تلف می‌شود؟ مگر نمی‌دانیم که وضعیت هوا در تهران، اصفهان، تبریز، مشهد، اراک و … به مرز بحرانی و فلج‌کننده رسیده و از آن تعبیر به خودکشی جمعی می‌کنند (۸۰ درصد خودروهایی که در سطح معابر پایتخت تردد می کنند، در سامانه‌ی سوخت و احتراق خود دچار نقص فنی بوده و بیش از حد مجاز آلایندگی دارند. این در حالی است که بیش از ۷۰ درصد آلودگی هوای پایتخت ناشی از تردد خودروهاست)؟ مگر مجموع تلفات جاده‌ای ما در سال از رقم تلفات در ناامن‌ترین کشور جهان (عراق) فزونی نگرفته و نزدیک به ۱۰ درصد از تولید ناخالص ملّی را بدین‌ترتیب از دست نمی‌دهیم و صدها هزار نفر به شمار افسردگان مملکت نمی‌افزاییم؟ مگر اعلام نمی‌کنیم که به طور متوسط بیش از نیمی از ایرانیان با اضافه وزن و بیماری‌های ناشی از آن مواجه هستند؟ و مگر حدود ۱۰ میلیارد دلار از سرمایه‌ی ملّی را ناچار نیستیم تا برای خرید بنزین بسوزانیم؟! چرا؟!
     چون تاکنون هیچ دولت و مجلسی این جرأت و شهامت را نداشته است تا این جام زهر را بنوشد، تبعات آن را بپذیرد و یکبار برای همیشه، فکری اصولی و پایدار برای ریشه‌کنی بحران تردد در ایران بنماید. چرا هنوز که هنوز است از غلامحسین کرباسچی با غرور نام می‌بریم؟ چون نگذاشت تا پایتخت را منتقل کنند (شهری که اینک میزان آلایندگی هوایش ۸۲ برابراستاندارد جهانی است)؛ یعنی شاید در بین همه‌ی کارهای مفیدی که انجام داد، این نابخردانه‌ترین اقدامش را به رخ می‌کشیم!
بیاییم از خود شروع کنیم، بیاییم از دولت بخواهیم که تحمل کند و با تقویت هر چه سریع‌تر وسایل تردد عمومی، به ویژه سامانه‌ی قطار زیرزمینی در شهرهای بزرگ، به وقت و جان شهروندان احترام واقعی بگذارد. بیاییم فرهنگ استفاده از دوچرخه را تقویت کنیم؛ بیاییم از مسئولان و نخبگان خویش بخواهیم که در این حوزه پیشقدم شده و با دوچرخه یا وسایل نقلیه عمومی به سرکار خود بیایند (مشاهده‌ی این تبعیض‌هاست که واقعیت‌ها را هم می‌پوشاند)؛ بیاییم مصرف را کم کرده و از خود شروع کنیم (یادمان باشد، تنها در تهران بیش از ۵۷ درصد عامل ایجاد ترافیک متعلق به خودروهای تک‌سرنشین است)
     ناراحت نشوید! حقیقت تلخ است؛ امّا از مردمی که میانگین دانش آنان – به قول دکتر نادرقلی قورچیان، رییس بنیاد دانشنامه‌ی فارسی – در سطح کلاس ۴ ابتدایی است؛ نباید بیش از این انتظار داشت که در چنین مواقعی چرا به آتش زدن پمپ‌های بنزین و اماکن عمومی می‌پردازند. می‌دانم، با نوشتن این سطور، برخی می‌خواهند تا سر از بدنم جدا کنند، اما تا یاد نگیریم که واقعیت‌ها را عریان بپذیریم، همینی هستیم که هستیم!
     چرا فریاد نزدیم و به خیابان‌ها نریختیم که برای چه آموزش رایگان در این کشور معطل مانده، کیفیت تحصیلی تا این حد پایین آمده، میزان ترک تحصیل دانش‌آموزان از مرز یک میلیون نفر در سال گذشته و در مهاجرت مغزها گوی سبقت را از جهانیان ربوده‌ایم؟ چرا فریاد برنیاورده و نمی‌آوریم که تاراج سرمایه‌های طبیعی ایران هیچگاه اینگونه نگران‌کننده نبوده و میزان ناپایداری سرزمین تا این حد، اسباب شرمندگی را مهیا نکرده است؟ چرا از نابودی بیش از دو هزار گونه‌ی گیاهی و جانوری خود اشک نریختیم و رگ گردن‌مان بیرون نزد؟ چرا نمی‌پرسیم: آخر مردم کشوری با این قدمت غرورآفرین تاریخی و فرهنگی، چرا نباید در بین ۹۰ کشور برخوردار از مواهب و شاخص‌های توسعه‌ی انسانی جای بگیرند؟! چرا داد نمی‌زنیم که کجای دنیا را سراغ دارید که یک جمعیت ۷۰ میلیونی، سالی ۹ میلیون شکایت جدید بر علیه هم در دادگاه‌ها بگشایند؟ چرا اعتراض نمی‌کنیم که یک رئیس جمهور نباید به خود اجازه دهد در حالی که در پیش پا افتاده‌ترین موارد، در ساخت کلاس‌های مورد نیاز مدارس برای کودکان امروز هم درمانده، مردمانش را تشویق کند که دو فرزند کافی نیست  و باید برویم به سوی تشکیل خانواده‌های شش نفره و بیشتر! در کجای دنیا سراغ دارید که کشوری برای کمک به شهروندانی از آن سوی جهان، مردم دردمند خود را از مواهب ابتدایی زندگی محروم سازد؟ مگر نمی‌گوییم و اعتقاد نداریم این پند حکیمانه را: «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.»
     آیا این موارد و موارد پرشمار دیگر، غم‌ناک‌تر، نگران‌کننده‌تر و عذاب‌آورتر از اعلام سهمیه‌بندی بنزین و حرکت در مسیر واقعی‌کردن قیمت همه‌ی حامل‌های کارمایه (انرژی) نیست؟ همان اقدامی که دولت خاتمی با همه‌ی ادعاهایش ترسید تا آن را به اجرا درآورد.
    برای همین است که می‌گویم: ما – اغلب – اولویت‌ها را گم می‌کنیم و آنجا که باید فریاد برآوریم خاموش می‌نشینیم، و آنجا که باید حمایت کرده یا دست‌کم سکوت پیشه کنیم، به خیابان‌ها ریخته و پمپ‌های بنزین، بانک‌ها و اتوبوس‌های شرکت واحد را به آتش می‌کشیم (ماجرای شرم‌آور قرمز و آبی را یادتان هست).

     فرازنای کلام آن که
     به جرأت و با شهامت می‌گویم: اگر دولت احمدی‌نژاد بتواند همین یک معضل را حل کرده و تبعات تورمی‌اش را به خردمندانه‌ترین شیوه‌ی ممکن مهار سازد، نامش تا جاودانه‌ی تاریخ و در کنار بزرگانی چون امیرکبیر، قائم‌مقام، میرزا کوچک‌خان و مصدق زینت‌بخش رهبران این ملک و ملّت خواهد ماند؛ رهبری که خود و موقعیتش را به خطر انداخت تا زندگی مطمئن‌تر و با کیفیت‌تری برای نسل امروز و فردا به ارمغان آورد.
     یادتان باشد که این جمله‌ها متعلق به فردی است که به شهادت همین تارنما، در طول دو سال گذشته، بیشترین نقد و انتقاد جدی را به این دولت و مجلس روا داشته و به ثبت رسانده است. امّا باور کنید همه باید دست به دست هم دهیم و کمک کنیم تا این غده‌ی سرطانی را تا بدخیم‌تر و غیرقابل درمان‌تر نشده، از تن جدا سازیم.

   در همین ارتباط
  - سهمیه‌بندی بنزین، کاری شجاعانه – عباس محمدی
  - واقعاً یکی از مهمترین انتظارات دوستداران محیط زیست برآورده شد، امّا … – وحید نوروزی
  - با تکیه بر تعقل و تجربه می‌توان اثبات کرد که سهمیه‌بندی بنزین تصمیم درستی است؛ البته … – معصومه ابتکار
  - برای خودمان متأسفم – فرداد دولتشاهی

  – سیل، گرمایش جهانی، جنگل و بنزین، کدامیک مهم‌تر است؟! - مژگان جمشیدی

به یاد مادرم و همه‌ی مادرهایی که در چنین روزی رفتند …

به یاد مادرانی که رفتند …


      یادش به خیر، استادی داشتم در دوران دانشکده که در کسوت روحانیت بود و از این که این بخت و اقبال را داشته که یک «معلم» باشد و نه یک «قاضی»، خداوند را شکر می‌کرد. چرا که معلم سرو کارش با جوان‌هاست و دغدغه‌اش علم‌آموزی و علم‌اندوزی؛ در صورتی که قاضی، سروکارش با بزهکاران و مجرمان و قاتلان است و پیوسته مجبور است زیر فشار و مسئولیت و تردید باشد که آیا حکمی را که اعلام کرده و حقی را که ستانده یا فرمان پایان زندگی انسانی را که صادر کرده درست بوده یا نه؟!
     این را گفتم تا تأکید کنم که حقیقتاً صاحبان برخی از مشاغل و مهارت‌ها باید از بخت‌یاری خویش همواره شاکر باشند … و یکی از آن پیشه‌ها، هنرمندان و به ویژه خوانندگان هستند؛ خوانندگانی که حتا در نکوداشت و مراسم یادبودشان نیز، قطعه‌ای از آثار کلامی‌شان پخش می‌شود و بازماندگان و دوستداران‌شان را به جای کوبیدن بر سر و سینه و اشک و آه، با شادی و طرب بدرقه می‌سازند و بدین‌ترتیب نام و یادشان را گرامی می‌دارند. شادروان ایرج بسطامی را یادتان هست؟
     امید که پروردگار مهربان به همه‌ی ما آنقدر مهر بورزد که پس از رفتن، خاطره‌ی بودن‌مان بیش از آن که با افسوس و درد و اشک تؤام باشد، با مرور خاطرات و لحظاتی شاد و آرامبخش برای بازماندگان آکنده گردد.
     شاید برای همین باشد که چهار سال پیش بر روی سنگ مزارش نوشتم:
                                                                     مادرم وقتی رفت، آسمان آبی بود …

مصطفی چمران ؛ از حقیقت تا واقعیت!

شهید دکتر مصطفی چمران

      دیروز، یعنی در آخرین روز از واپسین ماه بهار، برنامه‌ی پربیننده‌ی «سلام مردم ایران» به بهانه‌ی بیست و ششمین سالگرد شهادت عارف معاصر وطن – که شاید بتوان او را خلیل جبران ایرانی نامید – دکتر مصطفی چمران، دو مهمان ویژه داشت. یکی مهدی چمران و دیگری، صادق طباطبایی. مجری برنامه، جناب شهیدی‌پور از برادر شهید چمران – که اینک رئیس شورای مهمترین شهر ایران است – پرسید: آیا شما از همسر نخست ایشان که آمریکایی هستند و نیز سه فرزندشان، اطلاعی دارید؟ مردم از ما خواسته‌اند که با آنها مصاحبه کنیم. مهدی چمران، ضمن تأکید بر اینکه این مسایل پیش پا افتاده است، گفت: نه! من حتا تاکنون آنها را ندیده‌ام و از محل سکونت آنها خبر ندارم! شهیدی‌پور گفت: با همسر دوّم ایشان چطور؟ شنیده‌ایم که در مشهد سکونت دارند. مهدی چمران – در حالی که آشکار بود از ادامه‌ی چنین پرسش و پاسخ‌هایی برآشفته شده است – پاسخ داد: همسر دوّم شهید (که نویسنده‌ای لبنانی است)، هم‌اکنون به بیروت بازگشته و تا آخر تابستان هم فکر نکنم که برگردند!
امّا حیرت‌آور آن که بلافاصله، از مهمان دوّم، دکتر صادق طباطبایی در مورد همسر نخست و فرزندان‌شان پرسیده شد و ایشان برخلاف عموی بچه‌ها! گفتند: با آنها ارتباط داشته و از حال و روزشان بی‌خبر نیستند!!
آیا به نظر شما عجیب نیست؟! آنقدر که در بازپخش مجدد برنامه، مدیران سیما ترجیح دادند، گفتگوی صادق طباطبایی را پخش نکنند! در این میان، بهانه‌ی مدیران سیما نیز در نوع خود جالب توجه است که در تمام طول این ۲۶ سال نتوانسته‌اند نشانی اعضای خانواده‌ی شهید چمران را پیدا کرده و با آنها مصاحبه‌ای انجام دهند! آن هم صدا و سیمایی که اگر بخواهد، نشان داده که می‌تواند دوربین خود را تا دوردست‌ترین نقاط جهان برده و از فرد مورد نظر خود گزارش و فیلم و مصاحبه تهیه کند. مثلاً یک نمونه‌ی دم دست آن، گزارش مفصل سیما در مورد دلایل مرگ مرموز پسر رئیس باشگاه یوونتوس و صاحب کارخانه‌ی معظم فیات در ایتالیا بود که مسلمان شده بود. آن هم به رغم مخالفت پلیس ایتالیا با تهیه‌ی این فیلم. بنابراین، آشکار است که پذیرفتن این ادعا بسیار سخت خواهد بود که بپنداریم، دلیل بی‌خبری کامل از خانواده‌ی شهید چمران، عدم اطلاع از نشانی آنهاست!!
اصلاً این چه رسمی است که سعی می‌کنیم چهره‌ای کاملاً آسمانی، معصوم و بی‌اشتباه به آنان که دوست داریم، بدهیم؟ آیا چنین الگوسازی‌های غلطی از شهدا و شخصیت‌های بزرگ ملّی و انقلابی، یکی از دلایل عدم رغبت نسل جوان امروز برای انتخاب این بزرگان تاریخ‌ساز به عنوان الگوی شخصیتی و رفتاری‌شان نیست؟!
این که بگوییم: مصطفی چمران، فیزیکدانی نابغه از برکلی آمریکا بود که برق را می‌فهمید، در زبان و ادبیات و خطاطی و نقاشی استاد بود و در عین آن که یک عارف بزرگ بود، یک جنگاور سلحشور و یک پارتیزان همه‌فن حریف و بی اشتباه هم بود و همه عاشقانه او را دوست داشتند و … آیا کم لطفی به روح بزرگ او و غیرقابل دسترس کردنش برای جوان امروز نیست؟!
چرا نباید اشاره کنیم که او هم انسانی بوده مثل همه‌ی ما، با غم‌ها و لبخندها و عشق‌های خود؟ چرا نگوییم که او هم دل داشته و عاشق می‌شده و حتا در عشق ممکن بوده که شکست بخورد یا از سوی شریک زندگیش آن گونه که باید درک نگردد یا نتواند با همه‌ی فرزندانش ارتباط شایسته‌ای برقرار کند؟
اصلاً چرا فکر می‌کنید دیگر کسی نمانده تا واقعیت زمان حیات شهید چمران را به خاطر داشته باشد و ما مجازیم که هر آن گونه بخواهیم آن را به تصویر بکشیم؟ (کاری که در مورد بزرگانی دیگر چون دکتر علی شریعتی، غلامرضا تختی و … نیز کم و بیش انجام داده و می‌دهیم.) چرا کسی از دشمنان و مخالفان آن شهید بزرگوار در مجلس و دولت آن زمان چیزی نمی‌گوید؟! چرا کسی از رنج‌ها و اشک‌های او در دوران دو ساله‌ی مسئولیتش در دولت و مجلس نمی‌نویسد؟! راستی! چرا اینگونه بی‌رحمانه تاریخ را تحریف می‌کنیم؟! اگر تکلیف تاریخ ۳۰ ساله‌ی ما این است؛ وای به حال تاریخ ۳۰۰ ساله و سه هزارساله‌ی ما! اصلاً دیگر به چه چیز می‌توان اعتماد داشت؟

مهدی چمران در برنامه سلام مردم ایران - ۳۱ خرداد ۸۶

مهدی چمران عزیز!
بیا و برایمان بگو، چرا در سی‌امین روز خردادماه ۱۳۶۰، در حالی که قرار بود، در بعدازظهر آن روز دکتر چمران در تهران سخنرانی کنند، ناگهان برافروخته و دلگیر شده و تصمیم به بازگشت به اهواز و دهلاویه می‌گیرند؟
برایمان بگو، چرا باید آخرین کلام فردی که به قول شما اینگونه مورد احترام بوده و همه را عاشقانه دوست داشته، این باشد:

خدایا!
دردمندم
روحم از شدّت درد می‌سوزد
قلبم می‌جوشد
احساسم شعله می‌کشد
و بند بند وجودم از شدّت درد سیهه می‌زند
تو مرا در بستر مرگ، آسایش بخش
خسته شدم، پیر شده‌ام‌،
دلشکسته‌ام، ناامیدم، دیگر آرزویی ندارم. احساس می‌کنم که این دنیا دیگر جای من نیست. با همه وداع می‌کنم. فقط می‌خواهم با خدای خود تنها باشم.

خدایا! خدایا! خدایا!
به سوی تو می‌آیم و از عالم و عالمیان می‌گریزم که مرا در جوار رحمتت سکنی دهی

چه کردیم با او که اینگونه احساس خستگی و دردمندی می‌کرد؟! بس است دیگر … مردم را آنقدر کوته‌نظر و ساده مپندارید و عملاً نشان دهید که به ملّت شهیدپروری که ادعایش را دارید، حرمت می‌نهید و حاضرید به بهای واقعیت این شخصیت (آنچه که هست)، حقیقتش (آنچه که باید می‌بود یا دوست داشتید که باشد) را ذبح کنید.

در همین ارتباط
۱- «خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می بینم که نمی‌توانم از عهده‌ی آن به در آیم. تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برایم و شایسته این همه مهر و محبت باشم
۲- مصطفی گفت: اگر رضایت ندهید، شهید نمی‌شوم!
۳- گفتند مصطفی این دختر را جادو و جنبل‌ کرده (ماجرای ازدواج دوّم دکتر چمران).

۴- ناگفته‌هایی از روابط مصطفی چمران و امام صدر.

ملاقاتی که انتظارش را نداشتم!

دکتر فاطمه واعظ جوادی

     چند روز پیش مهمان فاطمه‌ واعظ جوادی، در طبقه‌ی نهم از ساختمان شیک امّا اندکی گیج‌کننده‌ی سازمان حفاظت محیط زیست بودم و باید اعتراف کنم که او را بسیار مقبول‌تر از آن چیزی یافتم که در موردش پیش‌تر شنیده یا خوانده بودم! درست مانند نخستین‌باری که با بازرس ویژه‌ی ایشان، جناب یزدانی مواجه شدم و دریافتم که بسیار منطقی‌تر و هوشمندتر از آن چیزی است که می‌پنداشتم.
    به ویژه انتقاد صریح دکتر جوادی از عملکرد طبیعت‌ستیزانه‌ی برخی از نیروهای نظامی، از جمله در پارک ملّی کویر و نایبند برایم حایز توجه، امیدبخش و البته اندکی غافل‌گیر‌کننده بود! ایشان گفتند: در بازدیدی که چندی پیش از مقر تأسیساتی بسیار مجهز نیروهای سپاه در پارک ملّی کویر داشته‌اند، به صراحت به فرماندهان سپاه مستقر در پارک گفته‌اند: محل استقرار شما غصبی بوده و نماز ندارد و حرکت شما در انجام رزمایش در این محل کاملاً غیرقانونی است. برایش از تجربه‌ای مشابه در منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی دنا گفتم که بسیار ناراحت شد و خطاب به دلاور نجفی (معاون محیط طبیعی‌اش) یادآور شد: «بررسی کن ببین چرا چنین مواردی را در استان پیگیری نکرده و گزارش نمی‌دهند؟» و آنگاه با لحنی ناامیدانه و پرافسوس زمزمه کرد: چرا برخی از مدیرانم تا این حد ملاحظه‌کار و … هستند و از گزارش و برخورد با چنین رخدادهایی می‌گذرند؟
     در هنگام خروج از دفتر عالی‌ترین مقام متوّلی محیط زیست کشور، با خود در این اندیشه بودم که چرا این افکار روشن و این حمایت صریح از طبیعت، از بازخوردی شایسته و اثربخشی درخور در محیط زیست وطن برخوردار نشده و عملاً در ارتقای پایداری سرزمین اثری ملموس ننهاده است؟ و چرا عملکرد دولتی که وی یکی از صندلی‌های کابینه‌اش را از آن خود دارد، تا این حد با گرایه‌های بنیادین زیست پایدار در تضاد قرار دارد؟ آیا او در نشست‌های کابینه و در حین تصویب مصوبات مسأله‌ساز به خوبی از ملاحظات زیست‌محیطی دفاع نمی‌کند؟ یا دفاع می‌کند و حرفش را هم می‌زند، امّا قرار نیست که کسی او را جدی بگیرد؟!

     مؤخره
    – دیدارم با خانم جوادی و مشاهده‌ی گفتار و رفتار ساده و به شدّت طبیعت‌دوستانه‌ی ایشان، مرا یاد مصاحبه‌ی معروف و جنجالی، اینانلوی عزیز با وی در اسفندماه ۱۳۸۴ انداخت؛ در پایان آن مصاحبه، آقای اینانلو گفت:« … دلیل انتخاب شما برای ریاست سازمان حفاظت محیط زیست چه بوده است؟ آیا رییس‌جمهور یک زن را انتخاب کردند، چون یک زن می‌تواند با حس مادرانه و مسئولانه‌ی خود مسایل و مشکلات زمین و محیط‌زیست را بهتر حل کند، یا به این دلیل بوده که فقط یک زن در کابینه باشد؟» و دکتر جوادی اینگونه پاسخ دادند: «برای این که جواب صحیح به شما داده باشم، مستقیماً سخن رییس‌جمهور را نقل می‌‌کنم. زمانی که من از ایشان پرسیدم چرا من را انتخاب کردید؟ نگاهی مصمم به من انداختند و گفتند، به خاطر صداقتت
      باید اعتراف کنم، شاید آن موقع که برای نخستین‌بار این مصاحبه را می‌خواندم، مانند امروز متوجه حقیقت، سادگی و شجاعت پشت این پاسخ نشده بودم! اینکه به راستی گوهر «صداقت» تا چه اندازه حتا در بین عالی‌رتبه‌های سیاسی کمیاب است، که جناب رئیس‌جمهور، وجود آن را در یک فرد کافی می‌داند تا در حد معاون خویش به وی اعتماد نماید؛ و اینکه آیا به راستی وجود «صداقت» به تنهایی کافی است تا یک فرد بتواند با اتکا به آن مدیریت حاکم بر یکی از ناپایدارترین سرزمین‌های جهان را از منظر زیست‌محیطی (ایران در بین ۱۴۶ کشور، از نظر پایداری زیست‌محیطی در رتبه‌ی ۱۳۸ قرار دارد)، با همه‌ی پیچیدگی‌ها و ظرافت‌هایش سامان بخشد؟!

آنچه را که نمی‌دانی به تو لطمه نمی‌زند!

All the King’s Men

      شب گذشته در برنامه‌ی سینما یک، اثری تأمل‌برانگیز از فیلمساز ۵۴ ساله‌ی آمریکایی، “Steven Zaillian” به نمایش درآمد با نام :  “All the King’s Men” که نمی‌دانم چرا با عنوان «همه‌ی مردان دلیر» از رسانه‌ی ملّی پخش شد (شاید به دلیل نحوست استفاده از نام پادشاه)! فیلمی که پخش آن به عنوان آخرین اثر کارگردان و محصول ۲۰۰۶ آمریکا، کاملاً غافل‌گیر‌کننده بود. توجه کنید که چنین فیلم‌های جدیدی را معمولاً نمی‌توانید از هیچیک از شبکه‌های عمومی تلویزیونی در هیچ کشوری ببینید، مگر آن که مشترک یک شبکه‌ی خاص تلویزیون کابلی بوده و حق اشتراک خود را پرداخت کرده باشید. امّا در سیمای ما، حتا ممکن است آخرین اثر مایکل مور را بتوان همزمان با اکران عمومی آن در سینماهای جهان به تماشا نشست!
     این ها را گفتم تا تأکید کنم: انتخاب و پخش این فیلم جدید آمریکایی، حتماً به دلیل پیام نهفته در آن و تناسبش با حال و هوای سیاست‌های امروز بوده است! فیلمی که در آن گروهی از نامداران سینمای هالیوود، از جمله Sean Penn, Jude Law, Kate Winslet, Mark Ruffalo و  Anthony Hopkins به ایفای نقش می‌پردازند تا به روایت یک داستان واقعی دهه‌ی ۱۹۲۰ ایالات متحده‌ی آمریکا بپردازند؛ قصه‌ی فراز و فرود ویلی استارک، مرد ساده، اهل خانواده، عدالت‌خواه و عاشق مردمی که از فروشنده‌ای دوره‌گرد به فرمانداری ایالت لوییزیانا و سناتوری هم رسید، امّا به تدریج همه‌ی سادگی، صداقت و عدالت‌محوری خود را با قدرت‌طلبی، دیکتاتوری و نیرنگ عوض کرد و سرانجام در سکوت یکی از مریدانش ترور شد و رفت!

بازی Jude Law مانند همیشه عالی بودشون پن و کیت وینسلت در نمایی از فیلم

      و از همین روست که پخش فیلم استیون زیلیان، به باور نگارنده، انتخابی هوشمندانه و اندکی زیرکانه بوده است!
      امّا فارغ از پندارینه‌های سیاسی طنازانه! به یک دلیل دیگر هم این اثر، می‌تواند تفکربرانگیز باشد؛ این که خبرنگار جوان فیلم – که روایتگر داستان هم هست – چگونه به موازات افزایش دانایی و نزدیکی بیشترش به فرماندار، احساس کرد تا چه اندازه همه چیز پوچ و دور از آرمان‌هایی است که برای تحققش از ویلی استارک حمایت کرده و حتا کارش را نیز به همین دلیل در مشهورترین روزنامه‌ی شهر از دست داده است! دانایی غم‌انگیزی که می‌رفت خطرناک هم بشود و به قتلش بیانجامد!
     به همین دلیل، این کلام را از او می‌شنویم: « آنچه را که نمی‌دانی به تو لطمه نمی‌زند!»
     و عجیب آن که فکر کنم همه‌ی ما مصداق‌هایی انکارناپذیر از این دریافت را تجربه کرده یا شنیده و دیده باشیم!

فرماندار مردمی لوییزیانا در بین مردم و پیش از آلوده شدن به افیون قدرت!

    راست آن است که ما انسان‌ها، شاید اگر خیلی از خبرها را نمی‌دانستیم و از تحلیل بسیاری از رخدادها عاجز می‌بودیم و فهم درک برخی از پژواک‌ها را نداشتیم، الآن تاریخ تمدّن بشری بسیار کمتر از آنچه که اینک شاهد بوده است، از قتل و اعدام و شکنجه و افسردگی تهی بود!
    راستی! چرا اینگونه است؟ و چرا میوه‌ی درخت دانایی تا این حد باید تلخ و مسموم باشد؟!
    چرا به موازات افزایش آگاهی در حوزه‌ی محیط زیست و درک ارزش‌های انکارناپذیر طبیعت وطن به تناسب دانستن خبرها و رخدادهای ناگوار رویداده در سرزمین مادری، بیشتر بر غم و رنج و دردمان افزوده می‌شود و حتا دیگر مانند سابق نمی‌توانیم از بودن در طبیعت لذت ببریم؟!
    عجیب است؛ امّا باید اعتراف کرد که بسیاری از متخصصان و علاقه‌مندان راستین محیط زیست، امروز از حضور در طبیعت و گردش در آن به مراتب کمتر از آن مردم عامی لذّت می‌برند! مردمی که نمی‌دانند، فرسایش خاک چیست و چرا تشدید می‌شود؛ نمی‌دانند ترسیب کربن چیست و چرا لازم است؛ نمی‌دانند تنوع زیستی به چه معنی است و به کدام دلیل برای حفظش باید همت کرد؛ نمی‌دانند ارزش‌های غیرقابل تبادل منابع طبیعی به چه کار می‌آید و چرا روند قهقرایی دارد و نمی‌دانند …
     وای که یه موقع‌هایی چقدر با این کلام هوشمندانه‌ی خالق آنتیگون (سوفکل)، احساس همذات‌پنداری غریبی می‌یابم؛ آنجا که حدود ۳ هزار سال پیش می‌گوید:

«هنگامی که از خِرد کاری بر نمی‌آید، خردمندی دردمندی ست.» 

        پس تا دیر نشده! برویم پروردگار مهربان را شکر کنیم که ما را خردمند نیافرید …

سایه‌ای که باغ ملّی بوستون را تهدید و دل ما را ریش می‌کند!

پارک عمومی بوستون که در سال ۱۸۳۷ میلادی احداث شده است

دکتر سیامک معطری عزیز، در دور روزگارانش که این روزها کمتر مهمان می‌پذیرد و به سختی می‌توان برایش نظر داد، به رویداد ظریف امّا تأمل‌برانگیزی اشاره کرده است که متأسفانه در هیاهوی خبرها و رخدادهای اغلب ناجور وطنی، به ویژه در حوزه‌ی محیط زیست و منابع طبیعی، توجه سزاوارانه‌ای را جلب نکرد و موج بایسته‌ای نیافرید.
سیامک برای ما نوشته است که در آن سوی آب، در ولایتی که بوستون می‌نامندش و او در آن روزگار می‌گذراند، گروهی از نمایندگان تشکل‌های مردم‌نهاد و هواخواه محیط زیست، در اقدامی هماهنگ و یکپارچه، مخالفت خویش را با ساخت یکی از بلندترین آسمانخراش‌های جهان به ارتفاع یک‌هزار پا، در قلب شهر بوستون اعلام داشته‌اند؛ چرا که اگر بنای آن ساختمان عظیم تا سال ۲۰۱۱ به پایان برسد، این احتمال هست که روزی ۱۵ دقیقه از حضور آفتاب در باغ عمومی ۱۰ هکتاری بوستون – که دقیقاً ۱۷۰ سال از احداثش می‌گذرد – کاسته شده و دست منبسط نور به دلیل سایه‌ی آفریده شده از سوی آن سازه‌ی غول‌پیکر انسان‌ساخت، ۱۵ دقیقه کمتر مجال می‌یابد تا روی شانه‌ی درختان، گل‌ها و سایر زیستمندان باغ عمومی بوستون بلغزد و بتابد و آفتاب بگستراند.
راست آن است که هرگاه چنین پژواک‌های ستایش‌آمیزی را از مردم آن سوی آب می‌بینم، می‌شنوم و یا می‌خوانم، غمی بزرگ، حسرتی جانکاه و آهی ژرف، دل و جانم را فراگرفته و چنگ می‌زند و مجدداً مرا در برابر این پرسش بنیادین قرار می‌دهد که راز و رمز این تفاوت فاحش در نگاه به طبیعت – در آن سو و این سوی آب – چیست؟!
چرا در آن سوی آب، حتا حرمت فضای سه بعدی سرزمین در باغ ملّی بوستون چنان والا پنداشته می‌شود که کسی جرأت اندیشیدن به خلق محدودیت در ساعات آفتابی برخوردار از آن را هم نمی‌یابد؟ و در این سو، دیرینه‌ترین جنگل‌ها و پارک‌های ملّی و شهری و میراث‌های تاریخی و طبیعی در لاکان، گلستان، بجنورد، سرخه‌حصار، لار، لویزان، تنگه‌ی بلاغی، نقش‌جهان، گیلانغرب، ارومیه، نایبند، دنا، چهارباغ و … آشکارا به بهانه‌ی احداث جاده، سد، پتروشیمی، کارخانه، فرودگاه، پل، برج، مترو و … از سوی اغلب متولیان دولتی و مردم محلی مورد بی‌توجهی قرار گرفته که هیچ، برمی‌آشوبند و فریاد برمی‌آورند: که این ژست‌های سبز و فانتزی و لوکس – از سوی عده‌ای مرفه بدون درد و سانتی‌مانتال!! – چه معنا دارد؟ بگذارید مشکل اشتغال را حل کنیم و آب کشاورزی را تأمین سازیم و البته رأی لازم برای دور بعد ماندن بر اریکه‌ی قدرت را بیاوریم!!
راستی چرا باغ ملّی اکولوژی نوشهر می‌رود تا سرانجام در برابر فشار توسعه‌سازان کوته‌نظر دولتی، تسلیم شده و بخشی از حریم و محدوده‌ی خود را قربانی‌شده ببیند؟ چرا نمایندگان مردم و شورای شهر کرج برای نابودی و تغییر کاربری یگانه ایستگاه تحقیقاتی شهرستان‌شان در سیراچال البرز، دندان تیز کرده و از هزاران لابی و رانت فراقانونی بهره می‌برند؟ چرا اغلب مقامات رسمی شهری چون بجنورد، باید در برابر نابودی بوم‌سازگان کوهستانی ارزشمند منطقه به بهانه‌ی ترمیم جانمایی اشتباه فرودگاه شهر، دم فروبندند؟ چرا دشت حاصلخیز و زیستگاه ارزشمند مسیله باید فدای برنامه‌ریزی ابلهانه‌ی مدیریت آب در حوضه‌ی آبخیز دریاچه‌ی نمک قم شود؟ و چرا …
آیا یک دلیل بزرگ این نابخردی آشکار در نظام مدیریت کلان حاکم بر زیست‌بوم مقدّس مادری به این دریافت تلخ باز نمی‌گردد که متوسط سواد جامعه‌ی ۷۰ میلیونی امروز ایران، از آستانه‌ی کلاس ۴ ابتدایی عبور نمی‌کند؟! به راستی از جامعه‌ای که اینگونه در فقر دانایی و اقتصادی غوطه‌ور است – به نحوی که حدود ۷۰ درصد از برخوردارترین شهروندان ساکن در پایتختش بر این گمانند که ثروت بهتر از علم است – چه انتظاری می‌رود که دلش برای زیست پایدار تمامی زیستمندان سرزمینش بسوزد و بلرزد؟ وقتی که به او مجال گشودن منظری فراخ‌تر برای نگریستن نداده‌ایم؟!
و آیا این همه‌ی ماجراست؟ یا …

برگه‌ی بعد »
Rodney's Search Widget plugged in.