آشنایی با چند شکارگر لحظه‌ها!

     به باور من، اگر نبودند انسان‌های هوشمند، عاشق و جسوری که لحظه‌ها و مناظر ناب طبیعی را شکار کرده و به ثبت رسانند، بی‌گمان عشقی که امروز به طبیعت و زیستمندان آن در بین مردم وجود دارد، شاید تا این حد شتابناک و رو به صعود نبود …
    برای همین است که می‌خواهم در این پست و در زیست‌محیطی‌ترین ماه سال، شما را با چهار تن از مشهورترین آنها آشنا کنم.
    ایمان دارم وقتی لحظات شکارشده توسط این انسان‌های خوش‌ذوق و هنرمند را ببینید، بیشتر پی می‌برید و باور می‌کنید که جهان چقدر اسرارآمیز و زندگی تا چه اندازه فریبنده و طبیعت چه مقدار زیباست …
    تصویر نخست که مربوط می‌شود به دریاچه‌ای مارنی موسوم به ” Glen Canyon” که در اثر خشکسالی شدید اتفاق افتاده بیش از دو سوم از عمقش را از دست داده، اما همین خشکسالی، منظری بدیع و بسیار زیبا آفریده است! منظری که مایکل ملفورد، عکاس مشهور نشنال جغرافی آن را با استادی جاودانه ساخته است. نگاه کنید:

حتا خشکسالی هم می‌تواند زیبا باشد … چشم‌ها را باید شست …

    تصویر دوم متعلق است به ولش در ایرلند (celtic)، سرزمینی که می‌گویند خانه‌ی شیاطین است! ببینید و لذت ببرید هدیه‌ای که Jim Richardson  برایمان به ثبت رسانده است:

خانه‌ی شیاطین هم می‌تواند زیبا باشد!!

    و اما در باره‌ی سرزمین پنگوئن‌ها چه نظری دارید؟ آیا پنگوئن‌ها بیشتر از آن چیزی که نشان می‌دهند، نمی‌فهمند؟ ببینید لحظه‌ای را که Micheal Pliza شکار کرده است:

دالان‌های عشق و زندگی و آرامش در سرزمین پنگوئن‌ها …

    آخرین تصویر به گمانم شاهکار یک عکاس برزیلی به نام   Sergio Brant Rosha  است. نگاه کنید فوج عظیم پرنده‌ها را در ژرفای آن آبشار زیبا … موافقید؟

عجیب است یا اسرارآمیز و اهورایی؟

     می‌ماند یک آرزو …
    کاش نظیر چنین تصاویر و شکارگرهای هنرمندی در وطن عزیزمان نیز افزون شود … (البته می‌دانم که خواهند گفت: با کدام پول و امکانات؟!)

تأثیرگذارترین‌های محمّد درویش

      پزشکی که هنوز دوست دارد «گیج منگولی» باشد و با هری‌پاتر به اوج هیجان و کودکی برسد؛ روزنامه‌نگاری که به رغم اقتصادی‌بودن، ترجیح می‌دهد فرمان زندگی در دستان دلش باشد و مادری که می‌کوشد آونگ آهنگین خاطره‌های این دیار را از گزند فراموشی برهاند، از نگارنده خواسته‌اند تا در بازی جدید دنیای وبلاگستان وارد شده و از تأثیرگذارترین‌های زندگیش بنویسد. وظیفه‌ای که اینک می‌کوشم در نخستین صفحه‌های خانه‌ی جدید مجازی‌ام اجابت کنم:
۱- شاید تأثیرگذارترین رخدادی که در شکل‌گیری شخصیتم نقش داشته، خانه‌به دوش بودن خانواده‌ام تا پیش از ۲۰ سالگی بوده است! در حقیقت، به واسطه‌ی شغل پدرم – که یک نظامی بود – هرگز بیش از چند سال پابند هیچ محل و شهری نمی‌شدیم … بروجرد، اصفهان، آبادان، ساوه، نجف‌آباد، مراغه و تهران در شمار مهمترین سکونت‌گاه‌هایی هستند که از هر یک از آنها خاطراتی را در ذخیره‌ی ذهنی خود پرورانده و حمل می‌کنم و به همین دلیل، تعلق خاطر یا تعصب خاصی نیز به منطقه‌ی ویژه‌ای ندارم. البته هرچند که این رخداد، لزوماً نمی‌تواند یک امتیاز محسوب شود، امّا احساسم این است که با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌هایش شخصیت مرا به شدّت متأثر کرده است.
۲- سینما، بی‌تردید یکی دیگر از مؤلفه‌های تأثیرگذار در شخصیت من است. سینما را از کودکی بسیار دوست داشتم، یادم هست که وقتی با پدر و مادرم به دیدن فیلم لورنس عربستان در سینما چهارباغ اصفهان رفته بودم (حدود سال ۱۳۵۳ یا ۵۴)، طاقت دیدن برخی از صحنه‌های خشونت‌آمیز آن را نداشته و به زیر صندلی می‌رفتم و به مادرم می‌گفتم: وقتی اون صحنه تموم شد، بگو تا بیام بالا!! با این وجود، سینما را رها نکردم … در دوران نوجوانی و جوانی، کارم این بود که صبح از خونه‌مون (در میدان ۸۸ نارمک) بزنم بیرون، یه روزنامه بخرم و ببینم چه فیلم‌هایی روی پرده هست که هنوز ندیده‌ام! به جرأت می‌توانم ادعا کنم که کمتر سینمایی در تهران هست که من دست‌کم یک فیلم در آن ندیده باشم؛ از سینما ریولی (که در سال ۱۳۵۵ برای نخستین‌بار و همزمان با اکران جهانی آن فیلم کینگ‌کونگ را نمایش می‌داد) تا امپایر، رادیو سیتی، آتلانتیک، اونیورسال، کاپری، پانوراما، المپیک، ماژستیک، مراد، میامی، ب ب و …  عاشق فیلم‌های نورمن ویزدوم و لویی دوفونس و هارولوید و اولیور هاردی دوست‌داشتنی بودم و از دیدن چندباره‌ی آنها، آنقدر می‌خندیدم که نفسم بند می‌آمد … بعدها که بزرگتر شدم و مجله‌ی فیلم هوشنگ گلمکانی و خسرو دهقان هم به بازار آمد، سینما را جدی‌تر دنبال کردم و از شماره ۹ مجله‌ی فیلم تا شماره‌ی ۳۰۰ این ماهنامه‌ی وزین را خریدم و با جزئیات می‌خواندم … هنوز هم آن شماره‌ها در انبار خانه‌ی پدری محفوظ است (البته اگر موش‌ها بگذارند!). با سینما احساس می‌کردم که تمام جهان را گشته‌ام و رسم و رسوم اغلب مردم را می‌دانم … یادش به خیر در ایام جشنواره‌ی فجر (که از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۸ تقریباً تمامی ۱۰ روز جشنواره را سعی می‌کردم که ببلعم) کمتر فیلمی بود که از دستم در می‌رفت … حتا اگه شده برای دیدنش از ساعت ۵ صبح در صف به ایستم (مثل دیکتاتور بزرگ چاپلین که بعد از انقلاب برای نخستین‌بار در سالن شماره ۲ عصرجدید – فکر کنم سال ۱۳۶۸ – اکران شد). سینما هنوز هم برای من مقوله‌ی ارزشمندی است، هرچند که دیگر بسیاری از فیلم‌های آن روزها را نمی‌توانم تحمل کنم! یادمه همین چند وقت پیش تلویزیون فیلم رستوران بزرگ از لویی‌دوفونس را پخش می‌کرد، فیلمی که من در سال ۱۳۵۸ آن را در سینما مولن‌روژ دیده بودم و در سکانسی از فیلم آنقدر خندیدم که بی‌اختیار سرم به دیوار پشت صندلی (ردیف اول بودم) اصابت کرد و تا مدت‌ها درد می‌کرد! اما این بار نه‌تنها خنده‌ام نمی‌گرفت، بلکه تحمل دنبال کردن آن فیلم را تا به انتها هم نداشتم! با این وجود، هنوز هم پیدا می‌شوند فیلم‌هایی که به شدت منقلبم می‌کنند و دلم را می‌لرزانند (مثل ذهن زیبا، کوهستان سرد، بازی، هشت بازمانده، ناصرالدین‌شاه آکتور سینما، خانه دوست کجاست، رانندگی برای خانم دوشیزه دیزی، زیر تیغ، مارمولک، آدم برفی و …).
۳- حضور «اروند» و نگاه استثنایی و بکرش به زندگی، یکی دیگر از تلنگرهای جدی زندگیم است و باید اعتراف کنم که یکی از بهانه‌های دلپذیر من برای حرکت و فراگرفتن و آموختن بیشتر. احساس می‌کنم از او بسیار آموخته‌ام؛ اینکه باید تا می‌تونم رفتارها و گفتارهای عجیب و غریب مردمان را فراموش کنم و ندیده بگیرم؛ اینکه تا می‌تونم باید بخندم؛ اینکه برای رسیدن به چیزی که دوست دارم، سمج‌بازی درآرم و اینکه کینه‌ای از کسی را در دلم حمل نکنم … بچه‌ها موجودات غریبی هستند … همان فرشته‌ها هستند؛ قدرشان را باید بدانیم … بگذارید یک اعتراف دیگر هم بکنم! خیلی از مأموریت‌ها و سفرهایی را که می‌روم، تنها به عشق اروند است که می‌دانم همسفر همیشه مشتاق و پرسشگر من در این سفرهاست.
۴- اینترنت و دنیای وبلاگستان یکی دیگر از تأثیرگذارهاست، پدیده‌ای که احساس می‌کنم مشتاقانه و با کمترین منت ممکن، می‌کوشد تا دریچه‌ی ذهنم را به جهان بازتر و بازتر سازد. برای همین باید از حسین درخشان و نیک‌آهنگ کوثر که اصولاً مرا با مقوله‌ی وبلاگ‌نویسی آشنا کرده و اشتیاقش را در من دوچندان ساختند، صمیمانه تشکر کنم. آخر از زمانی که خودم را شناختم، یکی از دوست‌داشتنی‌تر لحظات زندگیم را در کلاس‌های انشاء سپری کرده و همیشه مشتاق فرارسیدن زنگ انشاء بودم و معلوم است برای کسی که دیوانه‌وار به نوشتن عشق می‌ورزد، آشنایی با تریبونی پرنفوذ و پویا به نام وبلاگ تا چه اندازه می‌تواند موهبت تلقی شود!
۵- واپسین مؤلفه‌ی تأثیرگذار در زندگیم، بی‌شک رشته‌ی تحصیلی و محیط کاری‌ام در باغ ملّی گیاه‌شناسی ایران است؛ یعنی همان چیزی که دوست داشتم … محیطی آرام و دلپذیر با همکارانی مهربان و صمیمی … خداوند را همیشه به دلیل چنین بخت‌یاری شاکر خواهم بود … هر چند ممکن است این بختیاری با بسیاری از معیارهای زندگی مادی و مرفه امروز در تضاد باشد! به همین دلیل است که تنها سند مالکیتی که بعد از ۱۹ سال خدمت به نامم دارم، یک تلفن همراه است و بس!

      در ادامه‌ از بابای عزیز فردا، نیک‌آهنگ کوثر، محمّد آقازاده، محمّد افراسیابی، ناصر خالدیان، محمدرضا نوروزی و حمیدرضا بی‌تقصیر عزیز می‌خواهم تا به این بازی پیوسته و از تأثیرگذارترین‌های زندگی‌شان سخن گویند.

می‌خواهم در اشتیاق بمیرم!

«من اندوه خویش را با شادی‌های مردمان عوض نمی‌کنم و خوش ندارم اشکی که اندوه را از ژرفای وجودم جاری کرده، مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگی‌ام، اشکی باشد و لبخندی؛ اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی‌های حیات را به من بیاموزد؛ اشکی که با آن، شریک اندوه دل‌سوختگان گردم؛ و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی‌ام باشد. می‌خواهم در اشتیاق بمیرم؛ امّا با دلمردگی زنده نباشم.»
جبران خلیل جبران – اشک و لبخند
یکی از دیرینه‌ترین و فراگیرترین آیین‌هایی که – آدم‌ها – در بزرگداشت از دست رفتگان خویش برگزار می‌کنند؛ رسم «سکوت» است؛ رسمی که اغلب مرزی، باوری، فرهنگی و مذهب خاصی را نمی‌شناسد و تنها متناسب با ژرفای جراحت حاصل از داغ آن رفتن، بر ابعاد و سنگینی سکوت است که ‌افزوده می‌شود …
تنگه‌ی بلاغی رفت و یک دلیل آشکار که داغ این رفتن را برای نگارنده گران‌بارتر می‌کرد، دانستن این رفتن بود … این که همه می‌دانستیم و می‌دانستند که قرار است تنگه‌ی بلاغی را از دست دهیم و اغلب ما خود را به ندیدن و نشنیدن می‌زدیم و یا ناگوارتر آن که در پی تراشیدن دلیلی برای این رفتن بودیم!
بی‌گمان روزی که داغ این جراحت و نابخردی بزرگ و خسران ابدی در وجودم مهار شد، آنقدر که توانستم بی تعصب و عشق پاسخ تظاهرات انسان‌دوستانه‌ی موافقان آبگیری سد سیوند را بدهم! در باره‌ی این مصیبت بیشتر خواهم نوشت …
امروز امّا در پاسخ به اشتیاق، حمایت و لطف همه‌ی دوستان عزیزی که همچنان خواهان دوام «تارنمای مهار بیابان‌زایی» هستند و این سکوت ۳۳ روزه را به تلخی و سختی همراهی کردند، صمیمانه و با تمام خلوصی که در خود سراغ دارم، می‌گویم:
محمّد درویش هیچگاه انتظار چنین حمایت و همراهی و همدلی بزرگ و ارزشمندی را نداشت … نمی‌دانم، شاید اصلاً برای همین است که می‌گویند: «برخی اوقات بهتر است برای بهتر دیدن آنچه که در پی تماشای دقیقش هستی، از آن فاصله بگیری …»
راستش مهربانی و غمخواری نهفته در اغلب کامنت‌ها، ایمیل‌ها، پست‌ها، تلفن‌ها و دیدارهای حضوری که در بازتاب پست سکوت برایم ثبت شد، آنقدر بزرگ، فاخر و عظیم بود که شاید اگر این دوری و سکوت ناخواسته رخ نمی‌داد، هرگز عظمت و ارزش واقعی آن برایم آشکار نمی‌شد.

می‌ماند یک نکته!

کنفسیوس می‌گوید: بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم، بلکه آن است که پس از هر سقوط دوباره بپاخیزیم. این تصویر را در آخرین روز از نخستین ماه سال ۸۶ در محوطه‌ی تاریخی دنا، گرفته‌ام … میلاد، بیژن، سهراب، فرهاد و رضا نمونه‌ای از شکوفه‌های تشنه‌ی این دیار هستند، ما باید که دوباره بپاخیزیم و – دست‌کم – مشتی برف برای آنان به ارمغان داشته باشیم …

همیشه آرمانم این بوده که «در ذهن هر کلام، اگر رد پای عشق راهی نبرده است، کتابی نخواندنی است.» این مفهوم را مدیون محمّدرضا عبدالملکیان عزیز هستم. او شاید منظورش از کلام، حوزه ادبیات و شعر بوده باشد، امّا من می‌گویم: این باید قاعده‌ی بازی نگارش در همه‌ی حوزه‌ها باشد؛ چه کتابی علمی چون تاریخچه‌ی زمان از استیون هاوکینگ عزیز باشد یا «صبوری در سپهر لاجوردی» از هیوبرت ریوز، اختر فیزیکدان کانادایی، یا دنیای سوفی از یوستین گاردنر و یا شاهنامه‌ی فردوسی پاک‌نهاد و صدای پای آب سهراب و … راز ماندگاری همه‌ی این آثار را در حس و عشق عمیقی می‌دانم که در تک تک کلمات این آثار از سوی نگارنده‌گان فرهیخته‌ی آنها دمیده شده است.
برای همین است که مهار بیابان‌زایی به سکوت رسید … برای این که دوست ندارم رد پای عشق در این خانه‌ی مجازی محو شود …
برای همین است که ترجیح می‌دهم «مهار بیابان‌زایی» در اشتیاق بمیرد و اشک بریزد، امّا با دلمردگی و سردی آپ نکند …
زندگی باید همیشه اشکی باشد و لبخندی …
و برای همین است که
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!
دوستتان دارم … بسیار بیشتر از دیروز …

Rodney's Search Widget plugged in.