چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است ؛ سید!

«حقيقت آدم‌ها آن چيزي نيست كه بر شما آشكار مي‌كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند.»
جبران خليل جبران

لبخند زندگي فراوان است … نمي دانم چرا اشكش هويداتر؟!

حسين عزيز
سلام … نديدمت، امّا انگار سالهاست كه مي‌شناسمت. چقدر حضور داري، چقدر واقعي هستي و چقدر دوست داري كه آريا شهر ما، رنگ صادقيه نگيرد … بوي صادقيه بگيرد.
راستش يه جاهايي فكر كردم دوباره اون بامرام پيداش شده، همون بامرامي كه دكتر شريعتي وقتي براي نخستين بار بر پرده‌ي سينما ديدش، رفت تا يه جفت از جوراب‌هاي شيشه‌اي او را بپوشد! مي‌داني از كه مي‌گويم؟
از قيصري كه حالا حتا رو پرده‌ي سينماي ديجيتال دالبي خانوادگي هم باوركردني به نظر نمي‌رسه! اونقدر كه مسعود هم نتونست ديگه تكرارش كنه …

انديشه كاهي بود، در آخور ما كردند
تنهايي: آبشخور ما كردند
اين آب روان، ما ساده‌تريم
اين سايه، افتاده‌تريم

حسين جان!
مي‌خواهم برايت اعتراف كنم … سوم دبستان بودم و در مدرسه پهلوي نجف‌آباد اصفهان درس مي‌خواندم، پدرم نظامي بود و ما تا آن زمان چندين شهر (از آبادان و خرمشهر و بروجرد و اصفهان و سردشت) عوض كرده بوديم و از آبان ماه ۱۳۵۵ رسيده بوديم به نجف‌آباد … خوب يادم هست كه معلمم، فردي بود به نام آقاي آيت … چون از ابتداي سال در مدرسه نبودم، از من خواست تا شعري از كتاب فارسي را بخوانم … يادم نيست چه شعري بود، ولي خواندم. وقتي تمام شد، رو كرد به كلاس و به همه‌ي بچه‌ها گفت: برپا! تشويقش كنيد!! … من هاج و واج مانده بودم … و دليل اين تشويق را درنيافتم تا اينكه ديگر بچه‌ها شروع به خواندن همان شعر كردند و متوجه شدم، دانش‌آموزان آن كلاس حتا نمي‌توانند از «رو» فارسي بخوانند. به همين دليل من تشويق شده بودم؛ در حالي كه پيش از اين، در دبستان هراتي اصفهان، من شاگردي كاملاً معمولي بودم!
حسين جان، اون روز براي اولين بار بود كه تفاوت را فهميدم و احساس كردم كه چقدر در بوجود اومدن اين تفاوت‌ها بي‌تقصيريم.
نمي‌دانم «جاودانگي» ميلان كوندرا را خوانده‌اي يا نه؟ او نيز در اين كتاب همين را مي‌گويد و اينكه تا چه اندازه رخدادهاي تصادفي و وقايعي كه در آفرينش آنها كوچكترين نقشي نداشته و نداريم، مي‌تواند مسير زندگي ما را تغيير دهد و آينده‌اي ديگر برايمان به ارمغان آورد.
براي همين است كه به نظرم، دستنوشته‌ي ظاهراً تلخ تو و تأييديه‌ي سزاوارانه‌ي استاد محمّد آقازاده‌ي عزيز بر آن، يكي از روشن‌ترين و درخشان‌ترين و صادقانه‌ترين دستنوشته‌هايي بود كه در اين سال‌ها خوانده بودم.
يادت هست در واپسين جمله‌ي آن «پست اسكناس» چه نوشته‌ام؟ «زيبايي در قلب كسي كه مشتاق آن است، روشن‌تر مي‌درخشد تا در چشمان كسي كه آن را مي‌بيند.»
حسين جان!
سراسر دستنوشته‌ي تو و يكايك واژه‌هاي غمناكي كه براي بيان احساس واقعي امروزت از آن بهره برده بودي (دنیای غیر درویشی ِ من، همین‌قدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو. یا تمام خوبی‌های خوش!)، نشان مي‌دهد كه «او» در وجود تو بسيار باورپذيرتر، درخشان‌تر و نزديك‌تر است تا مني كه فكر مي‌كني در چشمانم «او» را مي‌بيني. در حالي كه اين سراسر وجود توست كه مشتاق زيبايي است …
يادم نمي‌رود، روزي با چشمان گريان به خانه برگشتم … درست نمي‌دونم چندساله بودم … ولي يادم هست كه آن روز براي نخستين‌بار بود كه از معني «درويش» آگاهي يافته بودم! پدرم گفت: چي شده پسر؟ چرا گريه مي‌كني؟! گفتم: بابا! چرا فاميل ما درويش است؟! مي‌دوني درويش يعني: «گدا»؟ بچه‌هاي مدرسه كلي امروز منو مسخره كردند!!
خوب يادم هست كه اون روز چقدر پدرم ناراحت شد … راستش هنوز هم به خاطر كاري كه اون روز با او كردم، خودم را نمي‌بخشم و منتظرم تا روزي «اروند» هم همين بلا را سرم بياورد!
حالا اما به نام فاميلم افتخار مي‌كنم … سالها بعد … پدرم برايم گفت كه پدربزرگش، كه از پارچه‌فروشان بازار ساوه بوده است، صاحب فرزند نمي‌شده و اين مسأله او را بسيار ناراحت و پريشان كرده بود … روزي درويشي به در خانه‌ي او مي‌آيد و مي‌گويد: حاجي! ناراحت نباش و به «او» توكل كن. پدربزرگ هم آن درويش را پناه داده و از او پذيرايي مي‌كند و هنگام وداع با درويش، مي‌گويد: «اگر او، آرزوي مرا برآورده كند، مردم ساوه بايد از آن به بعد مرا با نام فاميل درويش خطاب كنند و نه بزاز!»
و فكر كنم بتواني حدس بزني كه پايان اين داستان چگونه رقم خورد، وگرنه الآن چه كسي بود تا برايت از پيام اسكناس ۲۰۰ توماني فرسوده بگويد؟! و تو را وادارد كه در آريا‌شهر به دنبال پاكت سيگار بگردي!!
اين‌ها را گفتم تا بداني، وقتي نوشتي: « … دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود …» ناخودآگاه چه حسي كهنه ي نمناكي را در من زنده كردي و من يقين دارم كه اين جمله، فقط جمله‌ي تو نبود! جمله‌ي «او» هم بود … به همين سادگي.

این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما
یک روز بی گمان سر می‌زند به جایی و خورشید می‌شود
تا دوست داری‌اَم، تا دوست دارَمَت
تا اشک ما به گونه‌ي هم می‌چکد ز مهر

حسين جان!
باور كن هر روز كه مي‌گذرد … به هر سوي اين خاك مقدس كه مي‌روم … آبشار عشق را كه مي‌بينم … برفراز بردبلند در آلوني كه مي‌ايستم؛ در گندم بريان و پاي شورترين رود عالم كه گام برمي‌دارم؛ زيبايي پوتك و آب ملخ را كه حس مي‌كنم؛ در اعماق غار چال نخجير نراق و غار يخي زردكوه كه پاي مي‌نهم، پرواز فلامينگوهاي نايبند را برفراز مانگروهاي سواحل فيروزه‌اي بوشهر كه نظاره مي‌كنم؛ رقص نرم گاندو را در باهو كلات كه مي‌بينم؛ بر بلنداي كوه خواجه در هموارترين دشت ايران – سيستان – كه مي‌ايستم؛ به كنار يكي از رفيع‌ترين درياچه‌هاي شيرين ايران، نئور، كه مي‌رسم؛ تپه‌هاي مواج و استثنايي مصر و كوير حاج علي قلي دامغان را كه مي‌بينم و در جنگل ابر شاهرود كه پا مي‌نهم … همه جا «او» را مي‌بينم و بيشتر از هر زمان ديگري اين سخن سهراب را درك مي‌كنم كه: «كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ …»
واسه همينه كه هميشه سعي كردم لابه لاي اشك‌هاي فراواني كه مي‌ريزم، مشتي برف هم بردارم و به دوستان هم بگويم: بردارند!

من به روشنی فردا ایمان دارم
و بهار را انتظار می کشم
گرچه هنوز فضا
آغشته به سرمای زمستانی ست
من به سبزی برگ
به آواز بلبلان
به رقص شکوفه بر درخت
من به بهار ایمان دارم
و تو ای نسیم
با من بیا
آرام و سبک بال
از سردی روزهای پایان
به لطافت آغاز برس
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!

پيام يك اسكناس فرسوده‌ي ۲۰۰ توماني!

آيه اي از نور - طرح مرتعداري حدفاصل قم به ساوه - آبان ماه ۱۳۸۶ - نام گونه: stipa hohenackerina

«آدم گاهي از درونِ چيزي كوچك، مي‌تواند چيزهاي بزرگي براي زندگي كشف كند، در اين مواقع هيچ نيازي به توضيح نيست، آدم فقط بايد نگاه كند.»
اونجاكي

يكي از روزهاي مهرماه بود، درست يادم نيست چند شنبه بود و اصلاً چه فرقي مي‌كند كه كي بود و كجا بود؟! مهم اين است كه آن روز، يك اسكناس ۲۰۰ توماني كهنه و مستعمل كه نمي‌دانستم چگونه بايد از شرش خلاص شوم، درسي بزرگ به من داد و از خيلي دورها مرا به همين نزديكي‌ها كشاند و يكبار ديگر يادم انداخت كه گاهي وقت‌ها بايد به آسمان نگاه كرد … آنقدر كه احساس كردم: «او» در همين اطراف است … در كنار من روبروي باجه‌ي بانك ملي شعبه‌ي خيايان فرصت تهران!
ماجرا بسيار ساده آغاز شد! رفته بودم تا از يكي از مراكز خدماتي تلفن همراه، يك فيش تلفن بگيرم؛ كارمند مربوطه در برابر خدمتي كه ارايه داد، ۲۰۰ تومان مطالبه كرد … دست در جيبم كردم و يك اسكناس ۲۰۰ توماني درآوردم … امّا اسكناس آنقدر رنگ و رو رفته و مستعمل بود كه احساس كردم كار درستي نيست كه به جاي حل مشكل، صورت مسأله را پاك كرده و مشكل را به شهروندي ديگر منتقل كنم (يعني درست همان كاري كه شهروند عزيز ديگري با من كرده بود!). اين بود كه بلافاصله دو تا اسكناس نسبتاً نو يكصدتوماني را به وي داده و به سوي نزديك‌ترين بانك در حوالي ميدان انقلاب تهران روان شدم تا وجه مربوط به فيش تلفن همراه را بپردازم. هنگامي كه مبلغ فيش را پرداختم، متصدي باجه‌ي بانك براي پرداخت سيصد تومان مانده‌ي پول گفت: آقا اگر يك دويست توماني داري، بده تا ۵۰۰ تومان به شما بدهم! و من تازه يادم افتاد كه اينجا بانك ملّي است و مي‌توانم به راحتي و كاملاً قانوني و پذيرفته شده، هم خودم و هم ديگر هموطنان عزيزم را از شر آن اسكناس فرسوده خلاص كرده و از چرخه‌ي پولي كشور خارج سازم! امّا من فراموش كرده بودم تا از اين فرصت استفاده كنم، آنقدر كه «او» مجبور شد به من يادآوري كند!
مي‌دانم، ممكن است بگوييد اين يك اتفاق ساده و يا كاملاً تصادفي است و نبايد يا نمي‌توان از آن تعابيري فرامادي كرد.
مي‌گويم: شايد حق با شما باشد! اما مگر نمی گوییم: زندگی یافتن سکه ۱۰ شاهی در جوی خیابان است؟ برای همین است که ترجيح مي‌دهم در دنيايي زيست كنم كه بتوانم با «او» - به بهانه‌هايي چنين ساده - در همين نزديكي‌ها ملاقات كنم و سيگنال بفرستم و بگيرم!
براي همين است كه اونجاكي، آن انديشمند سيه چرده‌ي آنگولايي را تحسين مي‌كنم كه در پس عبارت ساده‌اي كه بيان كرده است، حقيقت شگرفي را بازمي‌نماياند … اينكه «كوچك زيباست» و براي كشف رازهاي بزرگ زندگي، نيازي به تجربه‌ يا مشاهده‌ي رخدادهاي شگرف و باورنكردني يا معجزات تكرارناشدني نيست.

چنين است كه از خوانندگان عزيز اين سطور خواهش مي‌كنم تا به اين نگاه بپيوندند و از تجربه‌هاي مشابه و فضيلت‌هاي ظاهراً ناچيزي سخن گويند كه مي‌تواند زندگي را زيباتر و ايمن‌تر و پوياتر سازد … از خاطراتي سخن برانند كه اهل وبلاگستان فارسي‌زبان را يادآور مي‌شود كه «او» را مي‌شود در هر جايي، هر زماني، هر موقعيتي و به هر زبان و مرام و مسلكي فراخواند … ديد و از حضورش نشاط گرفت و اميدوارانه‌تر به آينده چشم دوخت و در افسونش شناور شد …
اگر خداي سهراب در همين نزديكي است
لاي اين شب‌بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه …
خداي من و تو چرا نباشد؟

پس از لحظاتي كه احساس كرده‌ايد: «او» در همين نزديكي است، بنويسيد و با دعوتي مشابه از دوستان خود، نشاط و شور دوباره‌اي در دنياي وبلاگستان به راه اندازيد.

به ويژه مايلم از نويسندگان عزيز و فرهيخته‌ي ده وبلاگ‌ زير درخواست كنم تا از لحظاتي بنويسند كه «او» را در همين نزديكي احساس كرده‌ و مستي ِ آن شراب ِ ديگر را از سر به در ساخته‌اند.

آونگ خاطره‌هاي ما ِ

يك تبعيدي عصباني

نقطه ته خط

گاوخوني

يك پزشك

دور روزگاران

واژه نويس

باباي فردا

عمو اروند

و استاد محمّد آقازاده

يادمان باشد:

«زيبايي در قلب كسي كه مشتاق آن است، روشن‌تر مي‌درخشد تا در چشمان كسي كه آن را مي‌بيند

 

آنها كه تاكنون «او» را ديده‌اند:
- ضامن آهو – عليرضا نظريان
- لای این شب بوها – سيامك معطري
- سپاه صلح در الوند! – محمد افراسيابي

- Maluch / دعای ملوچّ - مينو صابري

- یک بازی - اودراین نزدیکی است - سيامك معطري

- درویش‌ها می‌روند در گناباد بمیرند - حسين نوروزي

- و سرداران جهان مجازی محمد درویش مهربانم - محمد آقازاده

- از حضرت او برای یک عزیز - قصه سه اسكناس پانصد توماني! - حميدرضا بي‌تقصير

- گر نگهدار من آنست كه من مي دانم - جواد رمضاني

- من، تو، او، بازی!

- عمليات والفجر ۸ - فرزند ايران

-  درباره او

- آيا «او» در همين نزديكي است؟!

-  از او گفتن / اين بازي وبلاگي نيست ( ماجراي بالشت نجات بخش )

-  - خدا می آید

   -  پسرم بار دگر مي پرسد : تو چرا مي جنگي؟!

   -  آخ كه من عاشق دوچرخه بودم!

   - من “او” را دوست دارم

   - مهم اين است كه روزهاي‌مان را نفروشيم! - باباي فردا

    - پشتم به اوست… 

   - وظیفه اون اسکناس فقط یاد آوری او به یک آدم نبود!

   - امروز بهار است و من نمي‌توانم آن را ببينم!

   -  من به خدا نمي گويم او! صدايش مي زنم تو …

   - وقتي “او” هست چه كم داريم؟

   - او - کتاب - عشق!  

   - گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید!

   - او اینجاست!

   - روايت گرگ خاكستري از او …

   -  روايت  ليلا رستگار و شهريار رحماني از او …

    آنها كه اين پست را لينك داده‌اند:
- بلاگ نيوز

- فرشته توانگر

- فرداد دولتشاهي

- نگارک ها

- خبرگزاري ايسنا

نامش ابوطالب ندري است!

پارك ملي گلستان - عكس از ابوطالب ندري

      هموطني هنرمند از ديار زيبا و چشم‌نواز گلستان در كرانه‌هاي خاوري درياي خزر. نگاه تيزبين و دقيقي دارد و با رمز و راز آسيب‌شناسي طبيعت آشناست. از دريچه‌ي دوربين جادويي‌اش مي‌تواني به راحتي چشمانت را خيس ببيني و يا طرح لبخندي آرامش‌بخش را تجربه كني. ابوطالب از جنس همان هنرمندان عكاسي است كه در حوزه‌ي خبر، به ويژه محيط زيست، سخت به آن نيازمنديم تا با كمترين كارمايه و زمان مصروف شده و به آسان‌ترين، مؤثرترين و ماندگارترين شيوه‌ي ممكن، مردمان را ياد اندازد كه طبيعتي كه در آن زيست مي‌كنيم، حرمت دارد و بايد قدر اين مادر مهربان و همه‌ي زيستمندانش را بدانيم و به آساني از متجاوزان به حريمش نگذريم.

شكوه برنج‌زارهاي گلستان - عكس از ابوطالب ندري

     به ديدن خانه‌ي سبز ابوطالب رويد و  – دست‌كم -  دست‌مريزادي نثارش سازيد.

بياييم به تشكيل جبهه‌‌ي متحد طبيعت‌خواهي بيانديشيم

«من اين كارها را انجام مي‌دهم، زيرا به اين چيزها زنده‌ام، اگر “روزها” مانعم شوند و “شب‌ها” دستم را بربندند، آنگاه مرگ را مي‌طلبم؛ زيرا مرگ شايسته‌تر است براي پيام‌آوري كه رانده‌ي مردم خويش است و شاعري كه غريب وطن خويش.»
                                                جبران خليل جبران

روز حرکت وبلاگ ها

      در نيمه‌ي دهمين ماه از هفتمين سال هزاره‌ي سوّم ميلادي قرار داريم؛ روزي كه بر بنياد ابتكاري ارزشمند قرار است همه‌ي داوطلبين وبلاگ‌نويس عالم با هر گرايش فكري، عقيدتي و برآمده از هر فرهنگ، نژاد و قوميتي را پشت يك خاكريز و در برابر يك تهديد مشترك به يگانگي و هم‌افزايي رساند؛ رستاخيز سبزرنگي كه مورد حمايت بسياري از نهادهاي معتبر جهاني، از جمله اغلب ارگان‌هاي وابسته به سازمان ملل متحد و نيز بسياري از تشكل‌هاي مردم‌نهاد در جاي جاي اين كره‌ي پهناور نيز قرار گرفته است.
     امروز بيست و سوّم مهرماه ۱۳۸۶ است؛ روزي كه از آغاز خلقت بشر تاكنون، نمي‌توان مشابه‌اي برايش يافت. بشري كه همواره خود را مقيد به پيروي از مرزها و باورهايي ذهني چون شهر و ديار و وطن و مذهب و نژاد و حزب و … دانسته و با خط‌كشي‌هايي كه بعضاً بوي خون و نفرت و كين از آن به مشام رسيده است، به تقابلي خواسته يا ناخواسته با هم‌نوع خويش برخواسته است. اينك امّا فرصتي تاريخي پديد آمده تا به بهانه‌ي مقابله با دشمني مشترك، براي يكبار هم كه شده، نمايندگان تمامي هفت ميليارد و اندي ميليون نفر شهروندان كره‌ي خاك، احساس كنند كه مي‌توانند دست در دست هم داده؛ ملاحظات مذهبي، نژادي، ملّي و منطقه‌اي خود را به كناري نهاده و براي ريشه‌كن‌سازي تهديد واحدي كه حيات را با تمامي موجوديت خود نشانه رفته است، به چاره‌جويي بيانديشند.
     جهان‌گرمايي، بيابان‌زايي، آلودگي آب، خاك و گياه، جنگل‌تراشي، فرونشست زمين، شيوع بيماري‌هاي جديد يا طغيان بيماري‌هاي گذشته و زوال تدريجي تنوّع زيستي در شمار مهمترين خطرات بالفعلي قرار دارد كه «زندگي» در قلمرو يگانه كره‌ي مسكون را به هماوردي مي‌طلبد.
     بياييم از اين ابتكار ارزشمند استفاده كرده و براي «هماوردي» با اين دشمن مشترك، از حربه‌ي «هماغوشي» بهره بريم و با نمايشي پرشكوه از همدلي و همراهي، از تمامي مردم جهان دعوت كنيم تا به دفاع از محيط زيست برخيزيند و براي پيكار با دشمن زندگي، اختلاف‌ها و كينه‌ها و تعصب‌ها را به كناري نهند.

Blog Action Day

    هموطن من، ايراني عزيز، هم خون سعدي
    بيا عملاً نشان دهيم كه تا چه اندازه به سروده‌ي غرورآميز اين پارسي‌گوي انسان‌دوست ايمان داريم و يكصدا فرياد برآوريم:

بني آدم اعضاي يكديگرند ؛ كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار ؛ دگر عضوها را نماند قرار

     و اينك «طبيعت» و همه‌ي زيستمندان آن از آزمندي و نابخردي گروهي از ما ساكنان دوپاي اين كره‌ي خاكي به درد آمده‌اند …
     بيش از يك و نيم ميليارد فقير گرسنه، ۱۴ ميليون آواره‌ي جنگي و دهها هزار كشته، دستاورد خجلت‌بار تمدّن بشري در سپيده‌دم سوّمين هزاره‌ي پس از ميلاد مسيح(ع) است؛ تمدّني كه از آغاز شكوفايي‌اش در پنج هزار سال پيش تاكنون، وارث ۱۴ هزار جنگ و قتل عام چهار ميليارد انسان بوده و هم اکنون نيز به طور متوسط شاهد ۲۰ جنگ مسلحانه در روز است (اطلاعات، ش ۲۲۱۰۸، ص ۱۱). از طرفي بحران‌هاي زيست‌محيطي، هيچ زمان چون امروز، مرگ‌آفرين و بنيان‌كن نشان نداده و هيچگاه اُفول اندوخته‌هاي طبيعي و ذخيره‌گاه هاي ژنتيك جهان تا بدين‌ حد، شتاب نگرفته بودند؛ به نحوي كه دست‌كم سالي يكصد ميلياردتن مواد آلوده‌كننده در هوا، آب و زمين پخش مي‌شوند و آخرين برآوردها حكايت از آن دارد كه – به موازات تشديد نگران‌كننده‌ي روند آب‌شدن يخ‌ها در شمالگان و جنوبگان - بيش از ۵ ميليارد هكتار از سرزمين‌هاي جهان، يعني عرصه‌اي به وسعت ۵ برابر كشور پهناور كانادا نيز، از جريان‌هاي بيابان‌زايي آسيب‌ ديده و دچار اُفت توان توليد شده‌اند و هم‌اكنون با شتابي معادل ۵۰ ميليون هكتار در سال (۵ برابر مساحت استان اصفهان)، بر وسعت سرزمين‌هاي متأثر از بيابان‌زايي در جهان افزوده مي‌شود؛ رويدادهايي كه خود به شكلي ديگر سيماي زمين را فرتوت‌تر از آنچه كه هست، نشان خواهند داد.

    خواننده‌ي گرامي!
    در روزگاري زيست مي‌كنيم كه در هر ۲۴ ساعت آن، دست‌كم پنجاه هزار نفر از هم‌نوعان ما، تنها به دليل مصرف آب آلوده جان خود را از دست مي‌دهند؛ در روزگاري كه شمار جان‌باختگان بر اثر خفگي گاز و پديده‌ي گلخانه‌اي از مرز ۵ ميليون نفر در سال گذر كرده است (فصلنامه‌ي اقتصاد كشاورزي، ش ۲۴، ص ۲۰-۷). و در روزگاري كه بسياري از نخبگان بوم‌شناس هشدار داده‌اند: «در صورت ادامه‌ي روند كنوني، تا پايان قرني كه در آن هستيم؛ نسل بيش از نيمي از يك ميليون و هفتصد و پنجاه هزار گونه‌ي زيستمندي كه اينك در جهان يافت مي‌شوند، براي هميشه نابود خواهند شد».
     اين كدام دشمن ديني، ملّي و جهاني است كه مي‌تواند تخريبي چنين مرگ‌بار بيافريند؟ چرا چشم‌ها را نمي‌شوييم و براي واژه‌ي «دشمن» تعريفي خردمندانه‌تر ارايه نمي‌دهيم؟
      فقط كافي است اندكي در خود فرو رفته و به اين حقيقت خجلت‌بار انديشه كنيم كه تنها در طول چند دقيقه‌اي كه مشغول خواندن همين سطور بوديم، دست‌كم سه هزار نفر از هم‌نوعان ما از حق ادامه‌ي حيات محروم شده‌اند، آن هم صرفاً به جرم زيستن در زيستگاهي آلوده! چرا؟! تا كي مي‌توانيم نظاره‌گر اين جنايت باشيم و بر طبل ناپايداري حيات بكوبيم؟
     براي همين است كه به سهم خود از صاحبان همه‌ي آن بيش از ۲۰هزار وبلاگي كه به اين رستاخيز سبز پيوستند، صميمانه قدرداني مي‌كنم و اميدوارم كه مخاطبين پرشمار و ميليوني اين وبلاگ‌ها بتوانند چنان طنيني از صلح در جهان جنگ‌زده‌ي امروز بيافرينند كه هيچ جنگ‌طلبي نتواند فرياد برآورد: «هر كه با ما نيست، بر ماست.»

جايزه‌ي من و آغاز ششمين سال زندگي وبلاگ فارسي!

لوح يادبود پنجمين سال تولد پرشين بلاگ

 

       شامگاهان پنج‌شنبه – چهارم مردادماه ۸۶- تالار الغدير دانشكده‌ي مديريت دانشگاه تهران، ميزبان وبلاگي‌ترين همايش تمام عمر خويش بود! همايشي كه به بهانه‌ي آغاز ششمين سال حيات وبلاگ فارسي برگزار شد. بي‌شك نمي‌توان نقش و همت دكتر مهدي بوترابي و همكاران سخت‌كوش ايشان در گروه پرشين‌بلاگ را در اين مهم ناديده گرفت. هرچند كه باورم اين است، اگر حضور سرويس‌دهنده‌هاي ديگري چون بلاگفا، ميهن بلاگ، بلاگ اسكاي، ام‌جي بلاگ، پارسي بلاگ و … نبود، پرشين بلاگ هيچگاه در كوران رقابت قرار نگرفته و اينگونه براي حفظ موقعيت خويش در فضاي وبلاگستان نمي‌كوشيد. بنابراين جا دارد از همه‌ي عزيزان، به ويژه عليرضا شيرازي عزيز صميمانه قدرداني كنم و اميدوار باشم در جشن ششمين سال وبلاگ فارسي، همه‌ي اين مديران در كنار هم حاضر باشند.

طبيعت زيباست و هرچه در آن دقيقتر شويم، به زيبايي اش بيشتر پي خواهيم برد. عكس از فليكر: http://www.flickr.com/photos/۱۴۵۱۶۳۳۴@N۰۰/۳۴۵۰۰۹۲۱۰/

به هر حال از اينكه «مهار بيابان‌زايي» نيز در اين جشن، مورد توجه قرار گرفته و عنوان نخست وبلاگ فارسي‌زبان را در حوزه‌ي محيط زيست به خود اختصاص داده است، بسيار شادمانم و صميمانه از همه‌ي دوستاني كه در اين انتخاب به «مهار بيابان‌زايي» رأي دادند، قدرداني مي‌كنم. اميد كه لايق اين مهرباني‌ها و حمايت‌ها باشم. البته احتمالاً اگر خانم دكتر ابتكار آن گاف بزرگ را در مراسم جشن ۵ سالگي پرشين بلاگ نداده و از مدير وبلاگ‌شان براي آپ كردن ماهي سه چهار تا پست – براي ايشان - تشكر نمي‌كردند، اين جايزه‌ي سبز بايد به ابتكار سبز مي‌رسيد! به هر حال توصيه مي‌كنم روايت وبلاگي‌ترين روحاني جمهوري اسلامي را از اين جشن حتماً بخوانيد. همچنين ماني منجمي عزيز نيز حال و هواي اين مراسم را به خوبي شرح داده است. از ديده‌بان محيط زيست ايران و گرگ خاكستري كوشا كه در مراسم حضور داشته و نخستين تبريك‌ها را به نگارنده، همسرم و اروند گفتند، سپاسگزارم.

گوشه‌اي از مراسم - عكس از ايسنا

مؤخره:
وبلاگ، شايد يكي از ناب‌ترين امتيازها و تفاوت‌هايي باشد كه برخورداري از آن، بشر هزاره‌ي سوّم را از پيشينيان خود جدا مي‌سازد؛ وبلاگ از آن موهبت‌هايي است كه هرگاه حسرت زيستن در جهاني آرام‌تر، بي‌صدا‌تر و پاك‌تر را در سده‌هاي پيش مي‌خورم، دوراني كه طبيعت وحشي و نارام وطن، در آن به راستي نفس مي‌كشيد و زنده بود؛ خود را با اين دلخوش مي‌كنم كه: به عوض همه‌ي آنچه كه از دست داده‌ايم، مي‌توانيم از ابزاري استثنايي و پرنفوذ و بهنگام به نام «وبلاگ» بهره بريم و به شناختي دقيق و ارتباطي منحصربه فرد با مخاطبان هم‌زبان‌مان دست يابيم. بايد اعتراف كنم كه براي نگارنده، اثربخشي ۲۹ ماهه‌ي دست‌نوشته‌هاي «
مهار بيابان‌زايي» در طبيعت وطن و حوزه‌ي محيط زيست به مراتب بيشتر از همه‌ي يكصد طرح، مقاله، كتاب و سخنراني‌ است كه در طول ۱۸ سال گذشته به رشته‌ي تحرير درآورده و سامان داده‌ام.
از همين رو، ايمان دارم كه اثربخشي وبلاگ در دهه‌ي آينده، بسياري از مفاهيم و بازنمودهاي فرهنگي آدم‌زميني‌ها را تغيير داده و مجالي ناب براي شناختي دقيق‌تر و بي‌واسطه‌تر مي‌آفريند.
براي همين است كه مي‌گويم: بياييم براي خالق اين دفترچه‌ي مجازي با ورق‌هاي بي‌پايانش كلاه از سربرداريم و به پيشگامان فارسي‌زبانش در وطن درود بفرستيم.

ابطحي، جهانگرد، ابتكار، تاج‌زاده، عماد‌الدين باقي و … از جمله مدعوين مشهور جشن بودند.اهداي جوايز

    در همين ارتباط:

   جشن ۵ سالگی وبلاگ فارسی برگزار شد.

  وب نوردي با انگشت اشاره! - ناصر خالديان

  یکصد وبلاگ برتر فارسی را در اینجا ببینید.

  پرشين بلاگ يک سال بزرگ تر شد!

معرفي كماالدين فرخ‌نيا و ابتكار ارزشمندش در آمريكا

تصاويري از ايران در فوتو سرچ - كوچ عشاير

 

        چند روز پيش، ايميلي دريافت كردم از هموطني عزيز به نام كماالدين فرخ‌نيا كه هم‌اينك در ويسكانسي ايالات متحده آمريكا اقامت دارد و مدير يك تارنماي تخصصي در حوزه‌ي عكس است. ويژگي جالب اين تارنما، افزون بر اينكه اختصاصاً مي‌توانيد به صورت موضوعي از آن لذت ببريد (مانند ديدن تصاويري صرفاً از بيابان، يا در باره‌ي ايران و …) اين است كه اين اجازه به شما داده مي‌شود تا هر بخش از تصاوير منتخب خود را كه مايل باشيد، بيش از نرم معمول زوم كرده و بزرگتر ببينيد.
براي اين هموطن عزيز كه مبتكر چنين كار ارزشمندي است، صميمانه آرزوي توفيق دارم و به خوانندگان عزيز اين سطور هم پيشنهاد مي‌كنم كه حتماً سري به «فوتو سرچ» بزنند و از منظري كه كماالدين فرخ‌نيا به رويشان گشوده است، لذت ببرند.

بيابان در فوتو سرچ! - بر روي عكس كليك كنيد.

 

      براي اطلاعات بيشتر ، مي‌توانيد با ايشان به صورت مستقيم تماس بگيريد:
Kemal Farrokhnia
kf@fotosearch.com
Foto Search Stock Photography
www.fotosearch.com
۲۱۱۵۵ Watertown Road
Waukesha, WI ۵۳۱۸۶
USA
۲۶۲-۷۱۷-۰۷۴۰
۸۰۰-۸۲۷-۳۹۲۰

 

سايت فوتو سرچ و پيوندهايي كه نبايد از ياد برد ...

 


Stock Photography at Foto Search

مي‌خواهم در اشتياق بميرم!

«من اندوه خويش را با شادي‌هاي مردمان عوض نمي‌كنم و خوش ندارم اشكي كه اندوه را از ژرفاي وجودم جاري كرده، مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگي‌ام، اشكي باشد و لبخندي؛ اشكي كه دلم را صفا بخشد و اسرار و پيچيدگي‌هاي حيات را به من بياموزد؛ اشكي كه با آن، شريك اندوه دل‌سوختگان گردم؛ و لبخندي كه سرآغاز سرور و شادماني‌ام باشد. مي‌خواهم در اشتياق بميرم؛ امّا با دلمردگي زنده نباشم.»
جبران خليل جبران – اشك و لبخند
يكي از ديرينه‌ترين و فراگيرترين آيين‌هايي كه – آدم‌ها - در بزرگداشت از دست رفتگان خويش برگزار مي‌كنند؛ رسم «سكوت» است؛ رسمي كه اغلب مرزي، باوري، فرهنگي و مذهب خاصي را نمي‌شناسد و تنها متناسب با ژرفاي جراحت حاصل از داغ آن رفتن، بر ابعاد و سنگيني سكوت است كه ‌افزوده مي‌شود …
تنگه‌ي بلاغي رفت و يك دليل آشكار كه داغ اين رفتن را براي نگارنده گران‌بارتر مي‌كرد، دانستن اين رفتن بود … اين كه همه مي‌دانستيم و مي‌دانستند كه قرار است تنگه‌ي بلاغي را از دست دهيم و اغلب ما خود را به نديدن و نشنيدن مي‌زديم و يا ناگوارتر آن كه در پي تراشيدن دليلي براي اين رفتن بوديم!
بي‌گمان روزي كه داغ اين جراحت و نابخردي بزرگ و خسران ابدي در وجودم مهار شد، آنقدر كه توانستم بي تعصب و عشق پاسخ تظاهرات انسان‌دوستانه‌ي موافقان آبگيري سد سيوند را بدهم! در باره‌ي اين مصيبت بيشتر خواهم نوشت …
امروز امّا در پاسخ به اشتياق، حمايت و لطف همه‌ي دوستان عزيزي كه همچنان خواهان دوام «تارنماي مهار بيابان‌زايي» هستند و اين سكوت ۳۳ روزه را به تلخي و سختي همراهي كردند، صميمانه و با تمام خلوصي كه در خود سراغ دارم، مي‌گويم:
محمّد درويش هيچگاه انتظار چنين حمايت و همراهي و همدلي بزرگ و ارزشمندي را نداشت … نمي‌دانم، شايد اصلاً براي همين است كه مي‌گويند: «برخي اوقات بهتر است براي بهتر ديدن آنچه كه در پي تماشاي دقيقش هستي، از آن فاصله بگيري …»
راستش مهرباني و غمخواري نهفته در اغلب كامنت‌ها، ايميل‌ها، پست‌ها، تلفن‌ها و ديدارهاي حضوري كه در بازتاب پست سكوت برايم ثبت شد، آنقدر بزرگ، فاخر و عظيم بود كه شايد اگر اين دوري و سكوت ناخواسته رخ نمي‌داد، هرگز عظمت و ارزش واقعي آن برايم آشكار نمي‌شد.

مي‌ماند يك نكته!

كنفسيوس مي‌گويد: بزرگترين افتخار اين نيست كه هرگز سقوط نكنيم، بلكه آن است كه پس از هر سقوط دوباره بپاخيزيم. اين تصوير را در آخرين روز از نخستين ماه سال ۸۶ در محوطه‌ي تاريخي دنا، گرفته‌ام … ميلاد، بيژن، سهراب، فرهاد و رضا نمونه‌اي از شكوفه‌هاي تشنه‌ي اين ديار هستند، ما بايد كه دوباره بپاخيزيم و – دست‌كم - مشتي برف براي آنان به ارمغان داشته باشيم …

هميشه آرمانم اين بوده كه «در ذهن هر كلام، اگر رد پاي عشق راهي نبرده است، كتابي نخواندني است.» اين مفهوم را مديون محمّدرضا عبدالملكيان عزيز هستم. او شايد منظورش از كلام، حوزه ادبيات و شعر بوده باشد، امّا من مي‌گويم: اين بايد قاعده‌ي بازي نگارش در همه‌ي حوزه‌ها باشد؛ چه كتابي علمي چون تاريخچه‌ي زمان از استيون هاوكينگ عزيز باشد يا «صبوري در سپهر لاجوردي» از هيوبرت ريوز، اختر فيزيكدان كانادايي، يا دنياي سوفي از يوستين گاردنر و يا شاهنامه‌ي فردوسي پاك‌نهاد و صداي پاي آب سهراب و … راز ماندگاري همه‌ي اين آثار را در حس و عشق عميقي مي‌دانم كه در تك تك كلمات اين آثار از سوي نگارنده‌گان فرهيخته‌ي آنها دميده شده است.
براي همين است كه مهار بيابان‌زايي به سكوت رسيد … براي اين كه دوست ندارم رد پاي عشق در اين خانه‌ي مجازي محو شود …
براي همين است كه ترجيح مي‌دهم «مهار بيابان‌زايي» در اشتياق بميرد و اشك بريزد، امّا با دلمردگي و سردي آپ نكند …
زندگي بايد هميشه اشكي باشد و لبخندي …
و براي همين است كه
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!
دوستتان دارم … بسيار بيشتر از ديروز …