براي پاسداشت هويت ايراني سرزمين مادري

ايران چك جديد ۵۰ هزارتوماني كه واتر مارک آن تصوير شاعر بنام ايراني «فردوسي» است و براي اين چک از دو نخ امنيتي در ساخت کاغذ آن استفاده شده است.

  آرمين منتظري عزيز، در تازه‌ترين يادداشت خانه‌ي مجازي‌اش، پيشنهاد سازنده‌اي را مطرح كرده و از همه‌ي نويسندگان وبلاگ‌نويس درخواست كرده تا از اين پيشنهاد حمايت كنند.
    به باور من، پيشنهاد آرمين، مي‌تواند كاملاً عملي و مؤثر باشد؛ به ويژه در شرايطي كه هر روز با هجمه‌اي جديد و شگردي نوين براي «ايران‌زدايي» از مواهب و ميراث‌هاي ملّي اين بوم و بر مقدس مواجه هستيم.
    يك روز ابن سينا را از ما مي‌گيرند، روز ديگر رازي را … روزي مولانا و ديگر روز ملا نصرالدين را …
   بنابراين، محمّد درويش هم مشتاقانه به پيشنهاد آرمين عزيز مي‌پيوندد و صميمانه از مسئولين امر در وزارت اقتصاد و دارايي و بانك مركزي مي‌خواهد - تا در ادامه اقدام مثبت خویش - از نقش برجستگان ادب و دانش پارسي در سيماي واحد پول  ايران (چه به صورت اسكناس، سكه يا چك مسافرتي) استفاده كنند و افزون بر آن، نام جاودان خليج فارس و جزاير ايراني هفت گانه‌ي موجود در آن را بر اين نقوش اعتباري حك كنند.

مولاناابوريحان بيرونيفردوسي

    يادمان باشد، مولانا، فردوسي، خيام، نظامي، ابوريحان بيروني، حافظ، سعدي، ابن سينا … نيما، سپهري، شاملو و … از سرآمدگان ادب و دانش ايران‌زمين هستند كه نه فقط در محدوده‌ي جغرافيايي زادگاه‌شان، كه در سراسر گيتي نقشي از فرزانگي برجاي نهاده و ميراثي جهاني به شمار مي‌روند؛ ميراثي كه بايد سزاوارانه نشان دهيم كه قدرشان را مي‌دانيم و خاك پاي‌شان را تا ابد در اين آب و خاك حرمت مي‌نهيم.

خيام

    از همين رو، از يكايك خوانندگان گرامي اين سطور تقاضا مي‌كنم تا از اين طرح حمايت كرده و با اختصاص يك يادداشت، به اين موضوع در وبلاگشان و يا ارسال آن از طريق ايميل براي دوستان، نشان دهيم كه ايرانيان، به رغم برخورداري از فرهنگ‌ها، مذهب‌ها، قوميت‌ها، زبان‌ها و منش‌هاي رفتاري متنوع، همواره بر گرادگرد هويت ملّي و ارزش‌هاي ديرينه‌ي فرهنگي‌شان متحد و يكپارچه عمل كرده و اين گرانيگاه فاخر و اصيل «ايراني» را هرگز براي هيچ مصلحت قومي و بخشي فدا نمي‌كنند.

چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است ؛ سید!

«حقيقت آدم‌ها آن چيزي نيست كه بر شما آشكار مي‌كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند.»
جبران خليل جبران

لبخند زندگي فراوان است … نمي دانم چرا اشكش هويداتر؟!

حسين عزيز
سلام … نديدمت، امّا انگار سالهاست كه مي‌شناسمت. چقدر حضور داري، چقدر واقعي هستي و چقدر دوست داري كه آريا شهر ما، رنگ صادقيه نگيرد … بوي صادقيه بگيرد.
راستش يه جاهايي فكر كردم دوباره اون بامرام پيداش شده، همون بامرامي كه دكتر شريعتي وقتي براي نخستين بار بر پرده‌ي سينما ديدش، رفت تا يه جفت از جوراب‌هاي شيشه‌اي او را بپوشد! مي‌داني از كه مي‌گويم؟
از قيصري كه حالا حتا رو پرده‌ي سينماي ديجيتال دالبي خانوادگي هم باوركردني به نظر نمي‌رسه! اونقدر كه مسعود هم نتونست ديگه تكرارش كنه …

انديشه كاهي بود، در آخور ما كردند
تنهايي: آبشخور ما كردند
اين آب روان، ما ساده‌تريم
اين سايه، افتاده‌تريم

حسين جان!
مي‌خواهم برايت اعتراف كنم … سوم دبستان بودم و در مدرسه پهلوي نجف‌آباد اصفهان درس مي‌خواندم، پدرم نظامي بود و ما تا آن زمان چندين شهر (از آبادان و خرمشهر و بروجرد و اصفهان و سردشت) عوض كرده بوديم و از آبان ماه ۱۳۵۵ رسيده بوديم به نجف‌آباد … خوب يادم هست كه معلمم، فردي بود به نام آقاي آيت … چون از ابتداي سال در مدرسه نبودم، از من خواست تا شعري از كتاب فارسي را بخوانم … يادم نيست چه شعري بود، ولي خواندم. وقتي تمام شد، رو كرد به كلاس و به همه‌ي بچه‌ها گفت: برپا! تشويقش كنيد!! … من هاج و واج مانده بودم … و دليل اين تشويق را درنيافتم تا اينكه ديگر بچه‌ها شروع به خواندن همان شعر كردند و متوجه شدم، دانش‌آموزان آن كلاس حتا نمي‌توانند از «رو» فارسي بخوانند. به همين دليل من تشويق شده بودم؛ در حالي كه پيش از اين، در دبستان هراتي اصفهان، من شاگردي كاملاً معمولي بودم!
حسين جان، اون روز براي اولين بار بود كه تفاوت را فهميدم و احساس كردم كه چقدر در بوجود اومدن اين تفاوت‌ها بي‌تقصيريم.
نمي‌دانم «جاودانگي» ميلان كوندرا را خوانده‌اي يا نه؟ او نيز در اين كتاب همين را مي‌گويد و اينكه تا چه اندازه رخدادهاي تصادفي و وقايعي كه در آفرينش آنها كوچكترين نقشي نداشته و نداريم، مي‌تواند مسير زندگي ما را تغيير دهد و آينده‌اي ديگر برايمان به ارمغان آورد.
براي همين است كه به نظرم، دستنوشته‌ي ظاهراً تلخ تو و تأييديه‌ي سزاوارانه‌ي استاد محمّد آقازاده‌ي عزيز بر آن، يكي از روشن‌ترين و درخشان‌ترين و صادقانه‌ترين دستنوشته‌هايي بود كه در اين سال‌ها خوانده بودم.
يادت هست در واپسين جمله‌ي آن «پست اسكناس» چه نوشته‌ام؟ «زيبايي در قلب كسي كه مشتاق آن است، روشن‌تر مي‌درخشد تا در چشمان كسي كه آن را مي‌بيند.»
حسين جان!
سراسر دستنوشته‌ي تو و يكايك واژه‌هاي غمناكي كه براي بيان احساس واقعي امروزت از آن بهره برده بودي (دنیای غیر درویشی ِ من، همین‌قدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو. یا تمام خوبی‌های خوش!)، نشان مي‌دهد كه «او» در وجود تو بسيار باورپذيرتر، درخشان‌تر و نزديك‌تر است تا مني كه فكر مي‌كني در چشمانم «او» را مي‌بيني. در حالي كه اين سراسر وجود توست كه مشتاق زيبايي است …
يادم نمي‌رود، روزي با چشمان گريان به خانه برگشتم … درست نمي‌دونم چندساله بودم … ولي يادم هست كه آن روز براي نخستين‌بار بود كه از معني «درويش» آگاهي يافته بودم! پدرم گفت: چي شده پسر؟ چرا گريه مي‌كني؟! گفتم: بابا! چرا فاميل ما درويش است؟! مي‌دوني درويش يعني: «گدا»؟ بچه‌هاي مدرسه كلي امروز منو مسخره كردند!!
خوب يادم هست كه اون روز چقدر پدرم ناراحت شد … راستش هنوز هم به خاطر كاري كه اون روز با او كردم، خودم را نمي‌بخشم و منتظرم تا روزي «اروند» هم همين بلا را سرم بياورد!
حالا اما به نام فاميلم افتخار مي‌كنم … سالها بعد … پدرم برايم گفت كه پدربزرگش، كه از پارچه‌فروشان بازار ساوه بوده است، صاحب فرزند نمي‌شده و اين مسأله او را بسيار ناراحت و پريشان كرده بود … روزي درويشي به در خانه‌ي او مي‌آيد و مي‌گويد: حاجي! ناراحت نباش و به «او» توكل كن. پدربزرگ هم آن درويش را پناه داده و از او پذيرايي مي‌كند و هنگام وداع با درويش، مي‌گويد: «اگر او، آرزوي مرا برآورده كند، مردم ساوه بايد از آن به بعد مرا با نام فاميل درويش خطاب كنند و نه بزاز!»
و فكر كنم بتواني حدس بزني كه پايان اين داستان چگونه رقم خورد، وگرنه الآن چه كسي بود تا برايت از پيام اسكناس ۲۰۰ توماني فرسوده بگويد؟! و تو را وادارد كه در آريا‌شهر به دنبال پاكت سيگار بگردي!!
اين‌ها را گفتم تا بداني، وقتي نوشتي: « … دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود …» ناخودآگاه چه حسي كهنه ي نمناكي را در من زنده كردي و من يقين دارم كه اين جمله، فقط جمله‌ي تو نبود! جمله‌ي «او» هم بود … به همين سادگي.

این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما
یک روز بی گمان سر می‌زند به جایی و خورشید می‌شود
تا دوست داری‌اَم، تا دوست دارَمَت
تا اشک ما به گونه‌ي هم می‌چکد ز مهر

حسين جان!
باور كن هر روز كه مي‌گذرد … به هر سوي اين خاك مقدس كه مي‌روم … آبشار عشق را كه مي‌بينم … برفراز بردبلند در آلوني كه مي‌ايستم؛ در گندم بريان و پاي شورترين رود عالم كه گام برمي‌دارم؛ زيبايي پوتك و آب ملخ را كه حس مي‌كنم؛ در اعماق غار چال نخجير نراق و غار يخي زردكوه كه پاي مي‌نهم، پرواز فلامينگوهاي نايبند را برفراز مانگروهاي سواحل فيروزه‌اي بوشهر كه نظاره مي‌كنم؛ رقص نرم گاندو را در باهو كلات كه مي‌بينم؛ بر بلنداي كوه خواجه در هموارترين دشت ايران – سيستان – كه مي‌ايستم؛ به كنار يكي از رفيع‌ترين درياچه‌هاي شيرين ايران، نئور، كه مي‌رسم؛ تپه‌هاي مواج و استثنايي مصر و كوير حاج علي قلي دامغان را كه مي‌بينم و در جنگل ابر شاهرود كه پا مي‌نهم … همه جا «او» را مي‌بينم و بيشتر از هر زمان ديگري اين سخن سهراب را درك مي‌كنم كه: «كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ …»
واسه همينه كه هميشه سعي كردم لابه لاي اشك‌هاي فراواني كه مي‌ريزم، مشتي برف هم بردارم و به دوستان هم بگويم: بردارند!

من به روشنی فردا ایمان دارم
و بهار را انتظار می کشم
گرچه هنوز فضا
آغشته به سرمای زمستانی ست
من به سبزی برگ
به آواز بلبلان
به رقص شکوفه بر درخت
من به بهار ایمان دارم
و تو ای نسیم
با من بیا
آرام و سبک بال
از سردی روزهای پایان
به لطافت آغاز برس
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!

پيام يك اسكناس فرسوده‌ي ۲۰۰ توماني!

آيه اي از نور - طرح مرتعداري حدفاصل قم به ساوه - آبان ماه ۱۳۸۶ - نام گونه: stipa hohenackerina

«آدم گاهي از درونِ چيزي كوچك، مي‌تواند چيزهاي بزرگي براي زندگي كشف كند، در اين مواقع هيچ نيازي به توضيح نيست، آدم فقط بايد نگاه كند.»
اونجاكي

يكي از روزهاي مهرماه بود، درست يادم نيست چند شنبه بود و اصلاً چه فرقي مي‌كند كه كي بود و كجا بود؟! مهم اين است كه آن روز، يك اسكناس ۲۰۰ توماني كهنه و مستعمل كه نمي‌دانستم چگونه بايد از شرش خلاص شوم، درسي بزرگ به من داد و از خيلي دورها مرا به همين نزديكي‌ها كشاند و يكبار ديگر يادم انداخت كه گاهي وقت‌ها بايد به آسمان نگاه كرد … آنقدر كه احساس كردم: «او» در همين اطراف است … در كنار من روبروي باجه‌ي بانك ملي شعبه‌ي خيايان فرصت تهران!
ماجرا بسيار ساده آغاز شد! رفته بودم تا از يكي از مراكز خدماتي تلفن همراه، يك فيش تلفن بگيرم؛ كارمند مربوطه در برابر خدمتي كه ارايه داد، ۲۰۰ تومان مطالبه كرد … دست در جيبم كردم و يك اسكناس ۲۰۰ توماني درآوردم … امّا اسكناس آنقدر رنگ و رو رفته و مستعمل بود كه احساس كردم كار درستي نيست كه به جاي حل مشكل، صورت مسأله را پاك كرده و مشكل را به شهروندي ديگر منتقل كنم (يعني درست همان كاري كه شهروند عزيز ديگري با من كرده بود!). اين بود كه بلافاصله دو تا اسكناس نسبتاً نو يكصدتوماني را به وي داده و به سوي نزديك‌ترين بانك در حوالي ميدان انقلاب تهران روان شدم تا وجه مربوط به فيش تلفن همراه را بپردازم. هنگامي كه مبلغ فيش را پرداختم، متصدي باجه‌ي بانك براي پرداخت سيصد تومان مانده‌ي پول گفت: آقا اگر يك دويست توماني داري، بده تا ۵۰۰ تومان به شما بدهم! و من تازه يادم افتاد كه اينجا بانك ملّي است و مي‌توانم به راحتي و كاملاً قانوني و پذيرفته شده، هم خودم و هم ديگر هموطنان عزيزم را از شر آن اسكناس فرسوده خلاص كرده و از چرخه‌ي پولي كشور خارج سازم! امّا من فراموش كرده بودم تا از اين فرصت استفاده كنم، آنقدر كه «او» مجبور شد به من يادآوري كند!
مي‌دانم، ممكن است بگوييد اين يك اتفاق ساده و يا كاملاً تصادفي است و نبايد يا نمي‌توان از آن تعابيري فرامادي كرد.
مي‌گويم: شايد حق با شما باشد! اما مگر نمی گوییم: زندگی یافتن سکه ۱۰ شاهی در جوی خیابان است؟ برای همین است که ترجيح مي‌دهم در دنيايي زيست كنم كه بتوانم با «او» - به بهانه‌هايي چنين ساده - در همين نزديكي‌ها ملاقات كنم و سيگنال بفرستم و بگيرم!
براي همين است كه اونجاكي، آن انديشمند سيه چرده‌ي آنگولايي را تحسين مي‌كنم كه در پس عبارت ساده‌اي كه بيان كرده است، حقيقت شگرفي را بازمي‌نماياند … اينكه «كوچك زيباست» و براي كشف رازهاي بزرگ زندگي، نيازي به تجربه‌ يا مشاهده‌ي رخدادهاي شگرف و باورنكردني يا معجزات تكرارناشدني نيست.

چنين است كه از خوانندگان عزيز اين سطور خواهش مي‌كنم تا به اين نگاه بپيوندند و از تجربه‌هاي مشابه و فضيلت‌هاي ظاهراً ناچيزي سخن گويند كه مي‌تواند زندگي را زيباتر و ايمن‌تر و پوياتر سازد … از خاطراتي سخن برانند كه اهل وبلاگستان فارسي‌زبان را يادآور مي‌شود كه «او» را مي‌شود در هر جايي، هر زماني، هر موقعيتي و به هر زبان و مرام و مسلكي فراخواند … ديد و از حضورش نشاط گرفت و اميدوارانه‌تر به آينده چشم دوخت و در افسونش شناور شد …
اگر خداي سهراب در همين نزديكي است
لاي اين شب‌بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه …
خداي من و تو چرا نباشد؟

پس از لحظاتي كه احساس كرده‌ايد: «او» در همين نزديكي است، بنويسيد و با دعوتي مشابه از دوستان خود، نشاط و شور دوباره‌اي در دنياي وبلاگستان به راه اندازيد.

به ويژه مايلم از نويسندگان عزيز و فرهيخته‌ي ده وبلاگ‌ زير درخواست كنم تا از لحظاتي بنويسند كه «او» را در همين نزديكي احساس كرده‌ و مستي ِ آن شراب ِ ديگر را از سر به در ساخته‌اند.

آونگ خاطره‌هاي ما ِ

يك تبعيدي عصباني

نقطه ته خط

گاوخوني

يك پزشك

دور روزگاران

واژه نويس

باباي فردا

عمو اروند

و استاد محمّد آقازاده

يادمان باشد:

«زيبايي در قلب كسي كه مشتاق آن است، روشن‌تر مي‌درخشد تا در چشمان كسي كه آن را مي‌بيند

 

آنها كه تاكنون «او» را ديده‌اند:
- ضامن آهو – عليرضا نظريان
- لای این شب بوها – سيامك معطري
- سپاه صلح در الوند! – محمد افراسيابي

- Maluch / دعای ملوچّ - مينو صابري

- یک بازی - اودراین نزدیکی است - سيامك معطري

- درویش‌ها می‌روند در گناباد بمیرند - حسين نوروزي

- و سرداران جهان مجازی محمد درویش مهربانم - محمد آقازاده

- از حضرت او برای یک عزیز - قصه سه اسكناس پانصد توماني! - حميدرضا بي‌تقصير

- گر نگهدار من آنست كه من مي دانم - جواد رمضاني

- من، تو، او، بازی!

- عمليات والفجر ۸ - فرزند ايران

-  درباره او

- آيا «او» در همين نزديكي است؟!

-  از او گفتن / اين بازي وبلاگي نيست ( ماجراي بالشت نجات بخش )

-  - خدا می آید

   -  پسرم بار دگر مي پرسد : تو چرا مي جنگي؟!

   -  آخ كه من عاشق دوچرخه بودم!

   - من “او” را دوست دارم

   - مهم اين است كه روزهاي‌مان را نفروشيم! - باباي فردا

    - پشتم به اوست… 

   - وظیفه اون اسکناس فقط یاد آوری او به یک آدم نبود!

   - امروز بهار است و من نمي‌توانم آن را ببينم!

   -  من به خدا نمي گويم او! صدايش مي زنم تو …

   - وقتي “او” هست چه كم داريم؟

   - او - کتاب - عشق!  

   - گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید!

   - او اینجاست!

   - روايت گرگ خاكستري از او …

   -  روايت  ليلا رستگار و شهريار رحماني از او …

    آنها كه اين پست را لينك داده‌اند:
- بلاگ نيوز

- فرشته توانگر

- فرداد دولتشاهي

- نگارک ها

- خبرگزاري ايسنا

وطني كه مي‌شناسم

بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن سبوی غم بشكن می به جام مینا كن

مصطفي بادكوبه‌اي

بهشتي كه در كوير گربايگان برپاشده است.

نيك‌آهنگ عزيز مرا به شركت در بازي «وطن» فراخوانده است … هرچند كه اين روزها دلم به نوشتن نمي‌رود، امّا نمي‌توانم دعوتش را پاسخ نگويم و از وطني كه مي‌شناسم برايش ننويسم.

دكتر آهنگ كوثر و اروند - 24 مردادماه 86 - گربايگان فسا

نيكان عزيز!
ماه پيش به بهانه‌ي شركت در چهارمين همايش «مديريت پايدار اراضي حاشيه‌اي خشك» مهمان پدر بزرگوارت در گربايگان فسا بودم؛ همان پهنه‌ي تفديده و خشكي كه به همت او، پاشايي، اسماعيل رهبر، عطايي و … اينك به نگيني سبز در دل كوير بدل شده و آبي شيرين براي همه‌ي زيستمندانش از انسان گرفته تا وحوش و نبات فراهم آورده است؛ نگيني كه هنوز كه هنوز است، آن گونه كه بايسته مي‌بود، قدرش را نمي‌دانيم و پيامش را درك نمي‌كنيم … مي‌داني سيد آهنگ كوثر، آن پيرمرد ۷۱ ساله در سپيده‌دم بيست و چهارمين روز مردادماه ۸۶ در گربايگان فسا چه كرد؟! رفت به كنار نخستين نهالي كه بيش از ۲۱ سال پيش كاشته بود، قبله را پيدا كرد و در جهت آن شروع به كندن زمين نمود … آنگاه به مجتبي گفت: اگر رفتم، اگر مردم … پيكر مرا اينجا به خاك بسپاريد … او حتا براي لحظاتي در قبر خود كنده‌يِ خويش دراز كشيد و با طنزي كه هميشه در كلامش است و به نيكي به نيك‌آهنگ عزيزش نيز منتقل ساخته، گفت: مي‌خواستم به شيوه‌ي خياط‌ها قبر خود را پروو كنم!

دكتر كوثر در حال سخنراني افتتاحيه در همايش - ۲۳ مردادماه ۸۶

راستي چرا كوثر دوست دارد در جايي دور از شيراز و بسيار دورتر از سكونتگاه فرزندان پاك‌نهادش به خاك سپرده شود؟!
مي‌خواهم بگويم: وطن جايي است كه به انسان بهانه‌اي براي انسان بودن بدهد؛ بهانه‌اي براي روياندن؛ براي دميدن؛ بهانه‌اي كه اگر نباشد، ناگهان تو را با اين پرسش تلخ مواجه خواهد كرد كه «اگر نبودي چه مي‌شد؟!»

خرخاكي - Hemilepistus sp - موجودي كه دكتر كوثر او را بسيار دوست دارد و بر اين باور است كه يكي از دلايل موفقيت طرح آبخوانداري حضور همين موجود ريزنقش است كه با سوراخ كردن زمين از كاهش نفوذپذيري خاك در اثر انباشت رسوبات ريزدانه سيلابي مي كاهد.

دكتر كوثر بر اين گمان است كه اين جاندار ريز نقش موسوم به خر خاكي، بيشترين كمك را به موفقيت طرح آبخوانداري كرده است! چرا كه با حفر سوراخ‌هايي عمودي از كاهش نفوذپذيري خاك در عرصه‌هاي پخش سيلاب جلوگيري كرده است.

 

دكتر كوثر در حال نشان دادن خرخاكي به اروند

 

وطن بايد بهانه‌اي باشد براي عشق ورزيدن به يكديگر … همان گونه كه به خانواده‌ي خويش، به مادر، پدر، همسر، فرزند و همه‌ي كسان خويش عشق مي‌ورزيم … و آن كسان هستند كه شهر ما و كشور ما و جهان ما را مي‌سازند.
وطن نبايد دليلي بر جدايي، تعصب و نفرت باشد؛ وطن نبايد بهانه‌اي براي قتل عام هم‌نوع فراهم آورد؛ همان گونه كه دين قرار نبوده كه چنين كند … براي همين است كه دلم به درد مي‌آيد كه چرا در طول تاريخ به بهانه‌ي دين و وطن و عشق بيشترين خون‌ها ريخته شده و بيشترين تجاوزها صورت گرفته است؟!!
نه! من آن وطني را دوست دارم كه دوست داشتنش به همه‌ي زيستمندان عالم براي زندگي بهتر و آرام‌تر و امن‌تر كمك كند.

عظمت كاري كه دكتر كوثر و يارانش در گربايگان فسا انجام دادند در اين تصوير آشكار است.

كلام آخر آنكه
آيا بهتر نيست به جاي آنكه به خاطر وطن بميريم، براي وطن زندگي كنيم و زندگي ببخشيم؟ آيا بهتر نيست اگر قرار است خودخواه باشيم، باشيم! امّا براي «خود» تعريف درست‌تري ارايه داده و محدوده‌ي فراخ‌تري قايل شويم، قلمرويي كه نه‌تنها پوسته‌ي فيزيكي جسم را در بر گيرد كه خانه و محل و شهر و كشور و كره زمين و جهان را نيز دربرگرفته و ما را به «او» برساند …

از ديگر دوستاني كه اين صفحه را مي‌خوانند نيز مي‌خواهم تا به اين بازي وبلاگي بپيوندند و از وطن بنويسند.

هري پاتر هم به مقابله با جهان‌گرمايي رفت!

ناشر كتاب هري پاتر با شمارگان ميليوني‌اش به جمع جهان‌گرما ستيزان پيوست! اما ما …

ناشر جلد هفتم از كتاب پرطرفدار هري پاتر، ابتكاري ارزشمند به خرج داده و براي مقابله با كاهش ارزش‌هاي غيرقابل تبادل جنگل‌هاي سوزني برگ كانادا، تا ۶۵ درصد از حجم كاغذهاي مصرفي خويش را از نوع قابل بازيافت استفاده كرده و توانسته در اين راه، مهر تأييد انجمن جهاني نظارت بر جنگل را نيز اخذ كند. همچنين با كاربست اين رويه ارزشمند، نه‌تنها اتهام تشديد جهان‌گرمايي را از خود زدوده، بلكه - به قول مجتبي مجديان عزيز - مي‌تواند خود را طلايه‌دار و آغازگر تحولي عظيم در صنعت چاپ بداند.

 

اگر بتوان رنگي سبز به شخصيتهاي مورد علاقه كودكان داد، خود مي‌تواند كاري ارزشمند و زيست‌محيطي به شمار آيد.

اميد كه اين الگو در بين ناشرين وطني نيز مورد استقبال قرار گرفته و گسترش يابد.

سندي در اعجاز درختان!

     بعضي وقت‌ها … پاره‌اي عكس‌ها مي‌توانند بيشتر از ده‌ها و ده‌ها كلمه با مخاطب خويش سخن بگويند … آيا زيستن در حاشيه‌ي چنين درختان تناور و پر رمز و رازي بخت‌ياري نمي‌خواهد؟!

Coral Gables

زشت، زيبا و خاكستري ؛ درست مثل زندگي!

زندگي زيباست …

۱)
نقل است كه مي‌گويند: «روزي پدري روحاني وارد كلاس درس مي‌شود تا براي دانشجويان جوانش از زندگي و طبيعت بگويد؛ در همان لحظه، ناگهان پرنده‌اي زيبارو و خوش صدا در كنار پنجره‌ي كلاس مي‌نشيند و شروع به چهچهه زدن و آوازخواندن مي‌كند، پدر روحاني نيز هيچ نمي‌گويد تا پرنده خواندن را تمام كرده و از آنجا پرواز ‌كند و برود. سپس در حالي كه همه‌ي دانشجويان منتظر شروع درس هستند، آن معلم باتجربه مي‌گويد: درس امروز تمام شد! مي‌توانيد كلاس را ترك كنيد.»
او راست مي‌گفت … پدر روحاني آمده بود تا براي فراگيران جوانش بگويد كه جهان زيباست و بايد قدر زندگي در اين جهان زيبا را دانست و به همه‌ي زيستمندان آن حرمت نهاد؛ درست همان كاري كه آن پرنده‌ي خوش صدا در كمتر از دو دقيقه انجام داد و رفت.
بي‌دليل نيست كه آن شاعر مشهور آفريقايي (اونجاكي) مي‌سرايد: گاه با نگريستن به يك چيز كوچك، مي‌توان درس بزرگي براي زندگي توشه كرد.»
اين ها را گفتم تا شما را به ضيافت تماشاي اين منظره‌ي بسيار زيبا دعوت كنم؛ آبگيري بهشت‌گونه در شرق رودخانه چنزو واقع در كشور چين كه توسط يك هنرمند ۳۸ ساله‌ي عكاس، به نام لي مينگ صيد شده است! آيا مي‌توان طراوت را از اين عكس دريافت كرد؟!
لب دريا برويم
تور در آب بياندازيم
و بگيريم
طراوات را از آب …

۲)
امّا زندگي روي ديگري هم دارد … ماجراهاي غم‌انگيز و حيرت‌آور گاوبازي، همچنان در اسپانيا قرباني مي‌گيرد و امروز، اين عكس خبرگزاري فرانسه، بيشترين بازديدكننده را در جهان يافت. عكسي كه مربوط به ماجرايي غم‌انگيز در كارناوال سالانه‌‌ي گاوبازي موسوم به: The San Fermin festival بوده و پنج‌شنبه‌ي گذشته ۱۲ جولاي رخ داده است. فستيوالي كه تنها در يك دوره‌ي آن تا ۱۳ نفر هم كشته داده است، امّا همچنان ادامه دارد. اگر دوست داشتيد، مي‌توانيد تصاوير بيشتري از اين رخداد موهن را در سايت روزنامه واشنگتن تايمز و بي بي سي هم ببينيد تا دريابيد كه اين فقط رسم شرم‌آور قمه‌زني و امثال آن نيست كه عملي ضدانساني و نابخردانه به شمار مي‌رود؛ در آن سوي آب، در جهان متمدن و در قلب اروپاي مغرور هم چنين رسم‌هاي بربريت‌گونه‌اي همچنان باقي است …
مانده تا برف زمين آب شود … نه؟!

شايد باوركردني نباشد … اما بسياري از ما اغلب اين كار را انجام مي دهيم!

۳)
اين دو اثر هنري هوشمندانه، شايد تبلور ناسازه‌اي باشد كه به غريب‌ترين شكل ممكن در جهان مي‌بينيم و به ديدنش عادت كرده‌ايم!

 

آيا هدف وسيله را توجيه مي كند؟!

پيوست
- اگر مي‌خواهيد بدانيد ميزان مصرف شما و سهمي كه در انتشار دي‌اكسيد كربن بر عهده داريد، چقدر است و نسبت به بقيه مردم جهان در چه طبقه‌اي قرار مي‌گيريد، سري به اين تارنماي زيبا و مفيد بزنيد. نگران نباشيد، بيش از يكي دو دقيقه وقت شما را نخواهد گرفت. براي من كه عدد ۱۷۵ بدست آمد.

اين مي‌تواند شروع يك تحوّل مثبت باشد!

در خبرها آمده است كه سرانجام يك مدير عالي‌رتبه‌ي دولتي، دست به هنجارشكني زده و تصميم گرفته مسافت ۱۴ كيلومتري منزل تا محل كارش را با دوچرخه بپيمايد. نام اين مدير ارشد، محمّد رئوفي‌نژاد است كه هم‌اكنون در مقام استاندار يكي از بزرگترين استان‌هاي كشور (كرمان) انجام وظيفه مي‌كند. استاندار كرمان، حتا به اين هم بسنده نكرده و گفته: مي‌كوشد تا ديگر همكاران و مديران دولتي استان را نيز تشويق كند تا از دوچرخه استفاده كنند. تصورش را بكنيد فرهنگ استفاده از دوچرخه در اين كشور رواج يابد، باور كنيد اين مي‌تواند مثبت‌ترين تحول زيست‌محيطي قرن براي ايرانيان باشد و اين همه را بايد مديون اعلام سهميه‌بندي بنزين بدانيم. آيا واقعاً عدو شود سبب خير، اگر خدا خواهد؟!

استاندار كرمان

 

كافي است بدانيم، افزون بر ميليون‌ها ساعت وقتي كه شهروندان ايراني در ترافيك از دست مي‌دهند، بيش از ۶۰ درصد خانم‌ها و ۴۰ درصد آقايان نيز از اضافه وزني عذاب‌آور رنج مي‌برند، معضلي كه خود هزينه‌هاي بي‌اماني را در بخش پزشكي بر كشور تحميل مي‌كند. افزون بر آن، عدم نشاط و افسردگي مفرط، يكي ديگر از شناسه‌هاي نگران‌كننده‌ي جامعه‌ي امروز است؛ جامعه‌اي كه كمتر از يك‌دهم درصد از دانشجويانش براي رفتن به كلاس‌هاي درس از دوچرخه استفاده مي‌كنند و آن را دون شأن خود مي‌دانند! چرا؟!! بنابراين، اگر رهبران كشور عميقاً به اين دريافت رسيده و علاوه بر اينكه خود و همكاران ارشدشان را وادارند تا از دوچرخه استفاده كنند، قبح استفاده خانم‌ها از دوچرخه را نيز شكسته و از خانواده خويش نيز بخواهند تا دوچرخه را ترويج كنند، آنگاه بي‌گمان آبي‌ترين آسمان ايراني، كمترين هديه‌اي خواهد بود كه شهروندان اين ديار مزه‌ي گوارايش را مي‌چشند.

دوچرخه سواري بانوان - ۱۶ تيرماه ۸۶

از همين حالا مي‌توان تصوير رييس‌جمهور ايران را در حالي كه با دوچرخه وارد خيابان پاستور مي‌شود، بر روي جلد مجله‌ي تايم ديد، در حالي كه از او با عنوان مرد سال و قهرمان زمين ياد مي‌شود و او با لبخندي غرورآميز مي‌گويد: «حالا آمريكا مي‌تواند فروش بنزين به ايران را هم تحريم كند!» آيا اين آرزويي بزرگ و رؤيايي غيرقابل حصول است؟! تاريخ قضاوت خواهد كرد. با اين وجود، وقتي همزمان با اعلام سهميه‌بندي بنزين، نگارنده از مسئولين نظام خواست تا خود پيشقدم شده و از دوچرخه يا وسايل نقليه عمومي براي رسيدن به محل كار استفاده كنند، حتا نزديكترين دوستان و خوش‌بين‌ترين افراد هم به دشواري مي‌توانستند باور كنند كه رييس مجلس ايران (حداد عادل) و استاندار كرمان به سرعت اين آرزو را عينيت بخشند. اينك به گمانم وقت آن است كه مسئولين بخش منابع طبيعي و محيط زيست كشور نيز به اين ابتكار بپيوندند و به جاي استفاده از پرشياي سياه‌رنگ و ضد گلوله‌ي خويش، دوچرخه را به ميان آورند. شهردار تهران و همكاران ايشان كه ادعاي تشكيل كابينه سبز را دارند، به همراه اعضاي شوراي شهرهاي بزرگ كشور مي‌توانند به سرعت به اين سلوك خردمندانه بپيوندند و عملاً پايبندي خويش را به شعارهايي كه مي‌دهند، نشان دهند.

ترويج دوچرخه نبايد محدود به مردان باقي ماند.

اين سبزترين كاري است كه يك مسئول محيط زيست در اين كشور سنت‌زده و سياست‌بريده مي‌تواندانجام دهد. يادمان باشد كه حتا در اروپا بسياري از وزرا و نخست‌وزيران نيز (اعم از زن يا مرد) با دوچرخه به محل كار خود مي‌روند. به گمانم روحانيت نيز در اين حوزه مي‌تواند بسيار كمك كند و واقعاً و عملاً نشان دهد كه يك روحاني هم مي‌تواند از دوچرخه استفاده كند، بدون آن كه شأن و منزلتش كاهش يابد.

سهميه بندي ؛ بهانه اي براي ترويج دوچرخه سواري

چيزي به انتخابات مجلس هشتم باقي نمانده است، مردم ما اين بار فقط شعار صرفه‌جويي در مصرف كارمايه (انرژي) را از كسي باور خواهند كرد كه واقعاً خود به اين موضوع پايبندي حقيقي خود را نشان داده باشد.

به سهم خود از استاندار كرمان و رييس مجلس ايران قدرداني كرده و اميدوارم كه در اين اقدام خود، پايمردي به خرج داده و پيشگام طلوع يك حركت فرهنگي ارزشمند باشند.

در همين ارتباط

- طرح ساخت دوچرخه اسلامي براي بانوان

- سهميه بندي ؛ بهانه‌اي براي ترويج دوچرخه سواري

بیاییم از کارهای خوبی که از دست دولت در می‌رود ، حمایت کنیم!

سهميه‌بندي بنزين ؛ چالشي كه مي توان آن را به فرصتي استثنايي بدل  كرد.

       عنوان اين پست را از عباس محمدي عزيز، كش رفتم! كه اميدوارم مرا ببخشد. امّا بايد اعتراف كنم كه هر چه فكر كردم، نتوانستم عنواني بهتر، طناز‌تر و شفاف‌تر از آن براي آنچه كه در اين پست قصد ثبتش را دارم، بيابم.
      روي سخنم، به ويژه با دوستان طبيعت‌گرا و به اصطلاح زيست‌محيطي‌چي است.
     دوستان!
    ۲۸ سال از پيروزي انقلاب مي‌گذرد؛ در تمام اين سال‌ها يكي از محوري‌ترين و راهبردي‌ترين شعارهاي دولتمردان در همه‌ي دوران‌ها و دولت‌ها، از ملّي گرا، چپ و توسعه‌‌ي سياسي‌خواه گرفته تا راست و كارگزار و اصول‌گرا و مهرورز و آبادگر و … «كوشش براي كاهش وابستگي به درآمدهاي نفتي و كم‌كردن ميزان صدور محصولات خام» بوده است. امّا شوربختانه هرگاه كه به نظام بودجه‌ريزي كشور نگاه مي‌كنيم و هرگاه كه تراز تجاري اين حكومت را در سال‌هاي ماضي ورق مي‌زنيم، نه‌تنها توفيقي در اين مهم نمي‌يابيم، بلكه روند وابستگي بيشتر به درآمدهاي حاصل از فروش نفت خام را كم و بيش در تمام اين سال‌ها و با شيبي افزاينده حس مي‌كنيم. چرا؟!
     كافي است بدانيم – به گفته‌ي يكي از مديران ارشد وقت دولت (دكتر بهرام اميني‌پوري): درآمد ارزي جمهوري اسلامي ايران، از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي تا سال ۱۳۸۰ بيش از ۴۰۰ ميليارد دلار بوده است، ليكن تنها يك چهارم  از اين مقدار را توانسته‌ايم صرف سرمايه‌گذاري‌هاي ملّي و زيربنايي كنيم و بقيه را صرف امور جاري و هزينه‌هاي خوراكي كرده‌ايم (سخنراني در نخستين كارگاه آموزشي ساده‌سازي شبكه‌هاي فرعي آبياري و زهكشي وزارت جهاد‌كشاورزي، ۱۳۸۰)، تازه از همان سرمايه‌گذاري صورت گرفته در امور زيربنايي هم، ارزش افزوده‌ي درخوري بدست نيامد! چرا كه بسياري از آن پروژه‌ها چيزي شبيه به سد پانزده خرداد، سيوند، نيروگاه حرارتي همدان، جاده‌هاي مخرب و «كوتاه عمر» و … از آب درآمده كه خسارت‌هايش به مراتب بيشتر از عوايدش تخمين زده مي‌شود.
     برخي از منتقدين سهميه‌بندي بنزين مي‌گويند: اين خجالت‌آور است در كشوري كه صاحب يكي از بزرگترين مخازن نفتي و گازي جهان است، بنزين با محدوديت عرضه شود.
      مي‌گويم: درست است، اين موضوع واقعاً مي‌تواند خجالت‌آور باشد! امّا خجالت‌آورتر آن است كه ما براي گريز از سهميه‌بندي و ترس از عواقب حاكميتي و امنيتي آن! چيزي در حدود سالانه ۱۰ ميليارد دلار از سرمايه‌ي ملّي را خرج خريد اين محصول و ورودش به كشور مي‌كنيم و حتا غم‌انگيز‌تر آن كه بخشي از اين پول را از ذخيره‌ي ارزي برداشت مي‌كنيم!
     مي‌گويم: غم‌انگيز‌تر آن است كه در سال گذشته  (۱۳۸۵) دولت – بر خلاف ماده‌ي ۶۰ قانون برنامه‌ي پنج‌ساله‌ - بيش از ۷/۱۵ ميليارد دلار از موجودي حساب ذخيره ارزي را براي انجام تكاليف بازمانده‌اش (مثل همين خريد بنزين و پرداخت سود وام‌هاي دريافتي‌اش) برداشت كرد كه تقريباً يك‌چهارم كل وجوه واريزي به اين حساب از ابتداي تأسيس آن محسوب مي‌شود!

     مي‌گويم: شرم‌آورتر آن است كه ايرانيان خارج از كشور از سرمايه‌اي بيش از ۱۳۰۰ ميليارد دلار برخوردارند و ما نه‌تنها نمي‌توانيم آن سرمايه‌ها را به درون مرز جلب كنيم، كه كاري كرده و مي‌كنيم تا مجموع سرمايه‌گذاري ايرانيان داخل و خارج كشور در دبي، بيش از داخل كشور شود! آنگاه مي‌كوشيم تا با اهداء امتيازها و رانت‌هاي نامعمول، وام‌هاي خارجي پربهره بگيريم!
     مي‌گويم: غم‌انگيزتر آن است كه براي نخستين‌بار در طول تاريخ، ميزان واردات كشور از مرز ۶۴ ميليارد دلار در سال گذشت!
     و مي‌گويم: غم‌انگيز‌تر و خجالت‌آورتر آن است كه مجموع صادرات سال ۲۰۰۶ در همين كشور همسايه (امارات متحده عربي) كه كمتر از ۵ درصد خاك ايران و سه درصد جمعيت ما را دارد، از مرز ۱۵۷ ميليارد دلار گذشت – كه ۳۴ ميليارد دلار بيش از وارداتش بود - در حالي كه ايران، كشوري كه ادعاي آقايي و سرآمدگي در بين كشورهاي منطقه را در سند چشم‌انداز ۲۰ ساله‌اش فرياد مي‌زند، در همان سال (۲۰۰۶)، حتا نتوانست به ميزان نصف امارات هم صادرات داشته باشد (صادرات ايران در سال ۲۰۰۶ اندكي بيش از ۷۷ ميليارد دلار بود)! كه اين مقدار كمتر از ۱۳ ميليارد دلار از ميزان واردات كشور بيشتر بود! اين در حالي است كه نمي‌خواهم به عربستان سعودي اشاره كنم، كشوري كه يك سوّم ما هم جمعيت ندارد، منابع طبيعي ندارد، طبيعت ندارد، آب ندارد، تاريخ و تمدن و فرهنگ ندارد … امّا ۲۲۰ ميليارد دلار صادرات در برابر ۱۲۰ ميليارد دلار واردات، تراز غرورآفرين تجاري آن در سال ميلادي گذشته بوده است!
      آري دوستان! اينهاست كه خجالت‌آورتر است و بالآخره ما براي درمان اين بيمار مغرور امّا رو به زوال، بايد كارد جراحي را برداشته و بي‌رحمانه به جانش بيافتيم و بگذاريم كه حتا فرياد برآورد، درد بكشد و خونش بريزد؛ امّا درعوض، بقيه‌ي عمر را با آرامش و مستقل زندگي كرده و توانايي سرپرستي و پذيرايي از شمار فزاينده‌ي اهالي‌اش را داشته باشد.
     براي همين است كه بايد از اين اقدام دولت احمدي‌نژاد، همه‌ي ما، به ويژه طرفداران محيط زيست دفاع كنند و رنج و درد آن را به جان بخرند.
     مگر نمي‌گوييم كه سالانه ميليون‌ها ساعت از وقت شهروندان در ترافيك فلج‌كننده‌ي شهرهاي بزرگ كشور تلف مي‌شود؟ مگر نمي‌دانيم كه وضعيت هوا در تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، اراك و … به مرز بحراني و فلج‌كننده رسيده و از آن تعبير به خودكشي جمعي مي‌كنند (۸۰ درصد خودروهايي كه در سطح معابر پايتخت تردد مي كنند، در سامانه‌ي سوخت و احتراق خود دچار نقص فني بوده و بيش از حد مجاز آلايندگي دارند. اين در حالي است كه بيش از ۷۰ درصد آلودگي هواي پايتخت ناشي از تردد خودروهاست)؟ مگر مجموع تلفات جاده‌اي ما در سال از رقم تلفات در ناامن‌ترين كشور جهان (عراق) فزوني نگرفته و نزديك به ۱۰ درصد از توليد ناخالص ملّي را بدين‌ترتيب از دست نمي‌دهيم و صدها هزار نفر به شمار افسردگان مملكت نمي‌افزاييم؟ مگر اعلام نمي‌كنيم كه به طور متوسط بيش از نيمي از ايرانيان با اضافه وزن و بيماري‌هاي ناشي از آن مواجه هستند؟ و مگر حدود ۱۰ ميليارد دلار از سرمايه‌ي ملّي را ناچار نيستيم تا براي خريد بنزين بسوزانيم؟! چرا؟!
     چون تاكنون هيچ دولت و مجلسي اين جرأت و شهامت را نداشته است تا اين جام زهر را بنوشد، تبعات آن را بپذيرد و يكبار براي هميشه، فكري اصولي و پايدار براي ريشه‌كني بحران تردد در ايران بنمايد. چرا هنوز كه هنوز است از غلامحسين كرباسچي با غرور نام مي‌بريم؟ چون نگذاشت تا پايتخت را منتقل كنند (شهري كه اينك ميزان آلايندگي هوايش ۸۲ برابراستاندارد جهاني است)؛ يعني شايد در بين همه‌ي كارهاي مفيدي كه انجام داد، اين نابخردانه‌ترين اقدامش را به رخ مي‌كشيم!
بياييم از خود شروع كنيم، بياييم از دولت بخواهيم كه تحمل كند و با تقويت هر چه سريع‌تر وسايل تردد عمومي، به ويژه سامانه‌ي قطار زيرزميني در شهرهاي بزرگ، به وقت و جان شهروندان احترام واقعي بگذارد. بياييم فرهنگ استفاده از دوچرخه را تقويت كنيم؛ بياييم از مسئولان و نخبگان خويش بخواهيم كه در اين حوزه پيشقدم شده و با دوچرخه يا وسايل نقليه عمومي به سركار خود بيايند (مشاهده‌ي اين تبعيض‌هاست كه واقعيت‌ها را هم مي‌پوشاند)؛ بياييم مصرف را كم كرده و از خود شروع كنيم (يادمان باشد، تنها در تهران بيش از ۵۷ درصد عامل ايجاد ترافيك متعلق به خودروهاي تك‌سرنشين است)
     ناراحت نشويد! حقيقت تلخ است؛ امّا از مردمي كه ميانگين دانش آنان – به قول دكتر نادرقلي قورچيان، رييس بنياد دانشنامه‌ي فارسي - در سطح كلاس ۴ ابتدايي است؛ نبايد بيش از اين انتظار داشت كه در چنين مواقعي چرا به آتش زدن پمپ‌هاي بنزين و اماكن عمومي مي‌پردازند. مي‌دانم، با نوشتن اين سطور، برخي مي‌خواهند تا سر از بدنم جدا كنند، اما تا ياد نگيريم كه واقعيت‌ها را عريان بپذيريم، هميني هستيم كه هستيم!
     چرا فرياد نزديم و به خيابان‌ها نريختيم كه براي چه آموزش رايگان در اين كشور معطل مانده، كيفيت تحصيلي تا اين حد پايين آمده، ميزان ترك تحصيل دانش‌آموزان از مرز يك ميليون نفر در سال گذشته و در مهاجرت مغزها گوي سبقت را از جهانيان ربوده‌ايم؟ چرا فرياد برنياورده و نمي‌آوريم كه تاراج سرمايه‌هاي طبيعي ايران هيچگاه اينگونه نگران‌كننده نبوده و ميزان ناپايداري سرزمين تا اين حد، اسباب شرمندگي را مهيا نكرده است؟ چرا از نابودي بيش از دو هزار گونه‌ي گياهي و جانوري خود اشك نريختيم و رگ گردن‌مان بيرون نزد؟ چرا نمي‌پرسيم: آخر مردم كشوري با اين قدمت غرورآفرين تاريخي و فرهنگي، چرا نبايد در بين ۹۰ كشور برخوردار از مواهب و شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني جاي بگيرند؟! چرا داد نمي‌زنيم كه كجاي دنيا را سراغ داريد كه يك جمعيت ۷۰ ميليوني، سالي ۹ ميليون شكايت جديد بر عليه هم در دادگاه‌ها بگشايند؟ چرا اعتراض نمي‌كنيم كه يك رئيس جمهور نبايد به خود اجازه دهد در حالي كه در پيش پا افتاده‌ترين موارد، در ساخت كلاس‌هاي مورد نياز مدارس براي كودكان امروز هم درمانده، مردمانش را تشويق كند كه دو فرزند كافي نيست  و بايد برويم به سوي تشكيل خانواده‌هاي شش نفره و بيشتر! در كجاي دنيا سراغ داريد كه كشوري براي كمك به شهرونداني از آن سوي جهان، مردم دردمند خود را از مواهب ابتدايي زندگي محروم سازد؟ مگر نمي‌گوييم و اعتقاد نداريم اين پند حكيمانه را: «چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است.»
     آيا اين موارد و موارد پرشمار ديگر، غم‌ناك‌تر، نگران‌كننده‌تر و عذاب‌آورتر از اعلام سهميه‌بندي بنزين و حركت در مسير واقعي‌كردن قيمت همه‌ي حامل‌هاي كارمايه (انرژي) نيست؟ همان اقدامي كه دولت خاتمي با همه‌ي ادعاهايش ترسيد تا آن را به اجرا درآورد.
    براي همين است كه مي‌گويم: ما – اغلب - اولويت‌ها را گم مي‌كنيم و آنجا كه بايد فرياد برآوريم خاموش مي‌نشينيم، و آنجا كه بايد حمايت كرده يا دست‌كم سكوت پيشه كنيم، به خيابان‌ها ريخته و پمپ‌هاي بنزين، بانك‌ها و اتوبوس‌هاي شركت واحد را به آتش مي‌كشيم (ماجراي شرم‌آور قرمز و آبي را يادتان هست).

     فرازناي كلام آن كه
     به جرأت و با شهامت مي‌گويم: اگر دولت احمدي‌نژاد بتواند همين يك معضل را حل كرده و تبعات تورمي‌اش را به خردمندانه‌ترين شيوه‌ي ممكن مهار سازد، نامش تا جاودانه‌ي تاريخ و در كنار بزرگاني چون اميركبير، قائم‌مقام، ميرزا كوچك‌خان و مصدق زينت‌بخش رهبران اين ملك و ملّت خواهد ماند؛ رهبري كه خود و موقعيتش را به خطر انداخت تا زندگي مطمئن‌تر و با كيفيت‌تري براي نسل امروز و فردا به ارمغان آورد.
     يادتان باشد كه اين جمله‌ها متعلق به فردي است كه به شهادت همين تارنما، در طول دو سال گذشته، بيشترين نقد و انتقاد جدي را به اين دولت و مجلس روا داشته و به ثبت رسانده است. امّا باور كنيد همه بايد دست به دست هم دهيم و كمك كنيم تا اين غده‌ي سرطاني را تا بدخيم‌تر و غيرقابل درمان‌تر نشده، از تن جدا سازيم.

   در همين ارتباط
  - سهميه‌بندی بنزين، کاری شجاعانه – عباس محمدي
  - واقعاً یکی از مهمترین انتظارات دوستداران محیط زیست برآورده شد، امّا … – وحيد نوروزي
  - با تكيه بر تعقل و تجربه مي‌توان اثبات كرد كه سهميه‌بندي بنزين تصميم درستي است؛ البته … – معصومه ابتكار
  - براي خودمان متأسفم – فرداد دولتشاهي

  - سیل، گرمایش جهانی، جنگل و بنزین، کدامیک مهم‌تر است؟! - مژگان جمشيدي

آنچه را كه نمي‌داني به تو لطمه نمي‌زند!

All the King’s Men

      شب گذشته در برنامه‌ي سينما يك، اثري تأمل‌برانگيز از فيلمساز ۵۴ ساله‌ي آمريكايي، “Steven Zaillian” به نمايش درآمد با نام :  “All the King’s Men” كه نمي‌دانم چرا با عنوان «همه‌ي مردان دلير» از رسانه‌ي ملّي پخش شد (شايد به دليل نحوست استفاده از نام پادشاه)! فيلمي كه پخش آن به عنوان آخرين اثر كارگردان و محصول ۲۰۰۶ آمريكا، كاملاً غافل‌گير‌كننده بود. توجه كنيد كه چنين فيلم‌هاي جديدي را معمولاً نمي‌توانيد از هيچيك از شبكه‌هاي عمومي تلويزيوني در هيچ كشوري ببينيد، مگر آن كه مشترك يك شبكه‌ي خاص تلويزيون كابلي بوده و حق اشتراك خود را پرداخت كرده باشيد. امّا در سيماي ما، حتا ممكن است آخرين اثر مايكل مور را بتوان همزمان با اكران عمومي آن در سينماهاي جهان به تماشا نشست!
     اين ها را گفتم تا تأكيد كنم: انتخاب و پخش اين فيلم جديد آمريكايي، حتماً به دليل پيام نهفته در آن و تناسبش با حال و هواي سياست‌هاي امروز بوده است! فيلمي كه در آن گروهي از نامداران سينماي هاليوود، از جمله Sean Penn, Jude Law, Kate Winslet, Mark Ruffalo و  Anthony Hopkins به ايفاي نقش مي‌پردازند تا به روايت يك داستان واقعي دهه‌ي ۱۹۲۰ ايالات متحده‌ي آمريكا بپردازند؛ قصه‌ي فراز و فرود ويلي استارك، مرد ساده، اهل خانواده، عدالت‌خواه و عاشق مردمي كه از فروشنده‌اي دوره‌گرد به فرمانداري ايالت لوييزيانا و سناتوري هم رسيد، امّا به تدريج همه‌ي سادگي، صداقت و عدالت‌محوري خود را با قدرت‌طلبي، ديكتاتوري و نيرنگ عوض كرد و سرانجام در سكوت يكي از مريدانش ترور شد و رفت!

بازي Jude Law مانند هميشه عالي بودشون پن و كيت وينسلت در نمايي از فيلم

      و از همين روست كه پخش فيلم استيون زيليان، به باور نگارنده، انتخابي هوشمندانه و اندكي زيركانه بوده است!
      امّا فارغ از پندارينه‌هاي سياسي طنازانه! به يك دليل ديگر هم اين اثر، مي‌تواند تفكربرانگيز باشد؛ اين كه خبرنگار جوان فيلم – كه روايتگر داستان هم هست – چگونه به موازات افزايش دانايي و نزديكي بيشترش به فرماندار، احساس كرد تا چه اندازه همه چيز پوچ و دور از آرمان‌هايي است كه براي تحققش از ويلي استارك حمايت كرده و حتا كارش را نيز به همين دليل در مشهورترين روزنامه‌ي شهر از دست داده است! دانايي غم‌انگيزي كه مي‌رفت خطرناك هم بشود و به قتلش بيانجامد!
     به همين دليل، اين كلام را از او مي‌شنويم: « آنچه را كه نمي‌داني به تو لطمه نمي‌زند!»
     و عجيب آن كه فكر كنم همه‌ي ما مصداق‌هايي انكارناپذير از اين دريافت را تجربه كرده يا شنيده و ديده باشيم!

فرماندار مردمي لوييزيانا در بين مردم و پيش از آلوده شدن به افيون قدرت!

    راست آن است كه ما انسان‌ها، شايد اگر خيلي از خبرها را نمي‌دانستيم و از تحليل بسياري از رخدادها عاجز مي‌بوديم و فهم درك برخي از پژواك‌ها را نداشتيم، الآن تاريخ تمدّن بشري بسيار كمتر از آنچه كه اينك شاهد بوده است، از قتل و اعدام و شكنجه و افسردگي تهي بود!
    راستي! چرا اينگونه است؟ و چرا ميوه‌ي درخت دانايي تا اين حد بايد تلخ و مسموم باشد؟!
    چرا به موازات افزايش آگ