خدمات متقابل شون کانری و غلامعلی بسکی به پژوهشهای علمی!
اخیراً – ۲۲ ژانویه ۲۰۱۰ - رخدادی نادر در بریتانیا خبرساز شده است. ماجرا از این قرار است که به دنبال کاهش ۶۰۰ میلیون پاوندی بودجهی تحقیقاتی توسط دولت انگلستان، انجمن سلطنتی شیمی این کشور تصمیم به مقابلهای عجیب گرفته و به منظور تأکید بر اهمیت انجام مطالعات علمی و اعتراض به کاهش بودجه این مطالعات، فراخوانی را برای یافتن مردی ۸۰ ساله مشابه هنرپیشهی مشهور جیمزباند – شان کانری – آغاز کرده است؛ تنها پیرمردی در جهان که هنوز هم جاذبههای مردانهی خود را حفظ کرده و مقادیر فراوانی غش و ضعف در اردوگاه طرفداران مؤنث خود میآفریند!
از قضا تقریباً این پیرمرد جذاب انگلیسی زمانی در تابستان ۲۰۱۰ هشتادمین سالگرد تولدش را جشن میگیرد که ما هم در ایران یک پیرمرد باحال و سبزاندیش دیگر سراغ داریم که در سال ۱۳۰۹ به دنیا آمده و در همان حوالی وارد هشتاد و یکمین سال زندگیش خواهد شد؛ پیرمردی به نام غلامعلی بسکی که تقریباً به اندازهی سن نگارنده از گرفتن مدرک دکترای تخصصیاش در جراحی زنان میگذرد!
انگلیسیها میگویند: شان کانری به دلیل داشتن ظاهری که هیچ همخوانی با سن بالای او ندارد، مورد تحسین بینالمللی قرار دارد. هدف اجرای این فراخوان هم نمایش دادن اهمیت تحقیقات و توسعه علمی بریتانیا در بهبود شاخص سلامتی شهروندان این شبهجزیرهی تاریخساز است. انجمن سلطنتی شیمی انگلستان بر این باور است که ادامهی تحقیقات در حوزههایی که به نحوی بر بهبود کیفیت سلامت بریتانیاییها اثرگذار است، بسیار حایز اهمیت بوده و نباید دولت چنین کاری را انجام دهد؛ زیرا کاهش بودجه به توانمندیهای علمی انگلستان در تشخیص بیماریها، به ویژه بیماریهایی که کهنسالان جامعه را تحت تأثیر قرار میدهند، ضربهی شدیدی وارد خواهد آورد.
خُب، از آنجا که در ایران سالهاست بودجهی پژوهشی حتا نتوانسته به مرز یک درصد از تولید ناخالص داخلی هم برسد، شاید بد نباشد که بگردیم ببینیم رمز سلامتی و نشاط بسکی عزیز چیست و آیا مانند او در ایران وجود دارد؟ بلکه اینجا هم فرجی شد! نه؟
پس لطفاً آستینها را بالا زده (البته اگر مرد هستید!) و یک خوراک خوب برای روزنامه تلگراف تهیه کنید تا دریابند، اگر آنها دوصفر هفت دارند، ما هم داریم! نداریم؟ تازه بیشترش هم داریم …
Popularity: 16% [?]





واقعا آقای کانری ۸۰ سال دارند؟براوو زهازه!
ایشان یک اسکاتلندی اصیل بوده و از هواداران جدایی اسکاتلند از انگلیس می باشند
البته ما هم در ایران خوش تیپ کم نداریم نمونه بارزش ممد آقا درویش معروف به درویش خان!
آقا هاکوپیان باید از شما به عنوان مانکن برای آخرین مد کت های اسپرت استفاده کند
درود بر اشکار عزیز … یادت باشد این نکته را حتماً به هاکوپیان یادآوری کنی رفیق! باشه؟
توی این اوضاع بد روحیم تنها جایی که خودمو می تونم خالی کنم درویش نبشته هاست
حرفی بزن چیزی بگو روحم و جسمم خسته اند هرچی میخایی بگو ممد درویش از ده ۵۰ ۶۰ ماشین سنگین شیطونی های دانشگاه چه می دونم ویدئو کرایه کردن هات…..کتک کار هات بسم الله ممد درویش
اشکار جان! فعلاً که یکی دو تا گاف اساسی هم در وبلاگ مهار بیابان زایی داده ای و خلاصه حسابی معلومه که اوضاع روحیت بدجوری به هم ریخته! بلندشو برو کنار ساحل در شهر زیبایت و از مناظر شهسوار لذت ببر مرد … یه سری برو دریاگوشه یا لاکوده یا تپه ۲۰۰۰ یا … یا چرخی در کوچه پس کوچه های نشتارود بزن و هوایی تازه کن … حیفه که هوای نمدار آنجا رو می خواهی با هوای مشکوک و سنگین دهه ۶۰ عوض کنی! نه؟
یکی دو تا گاف اساسی…..
بله حق باشماست ولی افسوس که انسان رکی در برخی موارد هستم به ضرب و زور سهمیه هم وارد نشدم و سعی کردم در کارم پاچه خواری و …..ماله تا جایی که امکان دارد نکنم.چوبش را هم به همین دلیل خوردم باید فرقی با امثال رزیتاها و آقا سهیل ها داشته باشم ممد درویش
با سهیل را نمی دانم! اما مطمئن هستم که با رزیتا یه تفاوتهایی داری! نداری؟
درویش جان خبر نداشتم. در این رابطه من رسما از هر دو تشکر می کنم.
ارادتمند
این عدالت نیست امیر جان! باید بیشتر از بسکی خودمان تشکر کنی! چون سر شان کانری به اندازه کافی تشکر گویان سینه چاک دارد! ندارد؟
درود …
قطعا فعالیتها، زحمات و جناب بسکی برای سبز نویشان پوشیده نیست. ولی چه کنیم که ایشان به اندازه شون کانری مشهور نیستند. اما برای اینکه این قضیه به بی عدالتی ما منجر نشود من باز هم از این همه خدمات صادقانه ایشان (جناب دکتر بسکی) سپاسگزاری می کنم. فقط کمی نگرانم….!
ارادتمند
دیگه چرا نگرانی رفیق؟
نکنه می ترسی چشمانت شور باشد؟
نه نارنینم، جناب دکتر بسکی زیادی سبزه، چسبیدن به سبزها کار دست آدم میده. نمیده؟
نه بابا نمی ده … کار را می گویم! خیالت راحت … همین دیروز در شبکه اول سیما، یک ساعت داشتند در باره اش حرف می زدند و زندگیش را به تصویر کشیده بودند.
جایت خالی هفته گذشته در گرگان سری به کشت و صنعتش زدیم. خیلی جالب بود. بچه های مرکز تحقیقات گرگان خیلی از وی برایم تعریف کردند. فرصتی شود از وی خواهم نوشت.
پاسخ:
حتماً بنویس امیر جان … و مصور انتشارش بده.
دکتر بسکی را اولین بار در ” باز هم زندگی ” دیدم . در برنامه ی مشترکی با آقای اینانلو که آقای بیرنگ مجری اش بودند . برنامه ی فوق العاده ای بود با آن خاطره ی دلنشین از آقای اینانلو و اعلام ترک شکار .
یک بار هم به برنامه ی تیک تاک دعوت شده بود .
دکتر بسکی موجود جالب و عجیبی است که سبک جدید از زندگی را به من نشان داد . دوستش دارم . نازنینی است برای خودش .
پاسخ:
آن برنامه را من هم دیدم و همراه با اینانلو و آقای بیرنگ اشک ریختم …
درود.
ای کاش بسکی ها را قبل از آنکه دیر شود ببنیم …
پاسخ:
کاش …
خب باید اعتراف کنم که این آقای شان کانری جدا شایسته چنین تعاریفی هم می باشند!هرچند که لینک طرفداران سینه چاکشان ف.ی.ل.تر است و همین حالا هاست که من از کنجکاوی(نه فضولی ها !!)کبود بشم ولی دست آن هایی که قدر می دانند درد نکنه!
پاسخ:
اشکالی نداره … بگذار آنیموس بیاید! او حتماً فیلتر شکنش به روزه! نه؟
امیدوارم آقای بسکی سلامت و زنده باشند و همین طور سبز بمانند؛
ایشان خیلی دوست داشتنی هستند.
و در ضمن ، خیلی با آقای خاکپور موافقم .
من هم و ما هم برای سلامتی ایشان و هومان خان دعا می کنیم.
درود …
آنیموس!نه بابا! این رفیق ما پاک از دل و دماغ به روز کردن آن مقوله افتاده!
این جور مواقع دلمون به وبگرد خوش بود که اون هم فعلا خاموشه!
پاسخ:
پس کجا هست اون وبگرد بی معرفت؟!
درویش عزیز.
دفعه قبل خواستم بگم ، خودم را نگهداشتم ،
اما باز،
با این داریم داریم ها و بیشترش رو هم داریم ،
دیگه نمی تونم .
تا کی باید به تک داشته ها ، اگرچه هم بسیار بسیار ارزشمند به پرزدازیم؟
از یک دیدگاه این عدم مسئو.لیت پذیری نسبت به مسئوایت های مسئولانه ما نیست ؟
هیچ اندیشیده ای که چرا بستر رشد این گونه ارزشمندی ها در میان ما مانند راه بن بستی شده است ؟
هیچ اندیشیده ای که این ارشمند یها و ارز شمندان بر برستری که خو د گسترانده اند با تلاش فراوان و گاه از خود گذشتگی به رشد و ارزشمندی رسیده اند ؟
اصلن وازه خوفناک ” فرار ” مغز ها تو را به خوف انداخته است ؟
وقتی بستری فراهم آید ( در هر جغرافیائی ) که ارزش های ” انسان ” ی را پاس بدارد و تو بروز خود را در آن بستر دریابی بدون شک فرمان را بان سوی میجرخانی . اگرچه گاه بستر هائی فراهم میاید که قالب های دیگری را پاس میدارد و مشتاقان و مشتریانش هم کم نیستند ، آنگاه که لایه های طمع ” انسان ” که وسعتی بیکران دارند گشوده میشوند .
پس:
بجای واگوئی داشتن ها و داریم ها و تکیه بر تک ستارگانمان از خوی بزرگ نمائی این مفردان که از پدران مان به یادگار در ذهن هامان نشسته ودر شعر شعرای گذشته امان هم بشدت به چشم میخورد ، با این شدت باید گذر کرد .
نه آن که نادیده انگاشتشان ، نه ،
همتی باید ،
از سوی همگی مان،
تا آرام آرام ،
بستر رشد ارزش های ” انسان ” ی فراهم آید .
و بعد ،
بدون داریم ، داشتن ها ،
بهره مند گردیم از خردورزی و هوشمندی ” انسان ” های فرهیخته “انسان “نگر .
ما ” انسان ” های ارزشمند ، اندیشمند ( و گاه خوش تیپ ) بسیار داریم ،
اما بستر رشدشان کجا است ؟
درویش عزیز،
ما رونامه های بسیار داریم ،
ما………………………
اما بستر رشدی برای فرهیختگی در میان آن ها یافته ای؟؟
حال با همان آمار و ارقام در دست رس ببین برخی از همین خردورزان در دنیای مجازی چه بستری را فراهم آورده اند و چگونه تلاش میکنند .
( و امید به آن بسته ام )
برای مثال همین ” مهار بیابان زائی “.
که هوشمندانه در چه بستری حرکت میکند .
پس باید از فکر کردن با ” قلب ” بدر آئیم و به فراهم کردن بستری از تفکر و اندیشه به پردازیم ،
وبعد ،
بر روی این بستر ،
همه احساس و لطافت ها را هم میتوان با کنار زدن پرده ها به هوای تازه دعوت نمود.
آن جا که تنها برای رسیدن به زندگی زرد پر از طراوت و مهربانی های خالصانه و عشق،
” همیشه با نفس تازه راه باید رفت ”
درویش عزیز،
بگذار مثالی ساده برایت بگویم:
گزارش گر تلویزیون ،گزارش گرفته بود از تماشاگری در میان خیل بسیار طرفداران تیمی:
تماشاگر :
آخه شما بوگو ۸۰۰۰۰ نفر میشه ۱۱% ؟؟
و تماشاگر دیگر :
میگه ۱۳% آخه ۱۰۰۰۰۰ نفر میشه ۱۳% بعدشم هی کم میکنه .
و آنسو تر در یک برنامه دیگر،
آرام و مستدل
بدون حاشیه و عبور از بستر احساسی ،
به همه سئوالات پاسخی داده شد که مطلق آن پاسخ بدون توجه به نتیجه آن ،اینگونه بود ،
خردمندانه ، مستند و جسورانه.
اما ، اما ،
چند درصد از آنگونه گویان پذیرفتند که میباید از بستر احساس برای چنان بیانی بدر آیند و در بستر خردورزی حرکت کنند؟
به نظر من مهم نیست ،
بستر عبور برای رسیدن به فرهیختگی این است و نه آن .
و میباید چنین بستر هائی را گستراند .
پس همتی باید کرد ،
برای همین همچنان در انتظار خواهیم ماند تا از تا نما هائی همچون تار نمای ” محمد درویش ” خردمندانه به چنین همتی همت گماریم .
بزرگ کردن ها و نق زدن ها را به کناری بگذاریم و بسوی فراهم آوردن بستری بشتابیم که در آن :
” انسان ” ، ” زندگی ” و ” عشق ” عمیقن گرامی پنداشته شود .
در چنان روزی شاید صدای زنگ موبایل هایمان اینگونه فضا را پر کنند .
” من چه سبزم امروز “
درود بر محسن عزیز …
قبول دارم، در جامعه امروز ما سامانه ای بایسته برای فرزانگی و نخبه پروری وجود ندارد. آنها که ستاره شدند و درخشیدند، بیشتر از هر چیز مدیون پایمردی های خود بوده و هستند. سامانه آموزشی ما بیشتر نخبه کش و بله قربان گو تحویل بده است تا پرورش جوانانی که خلاق باشند و از پرسیدن نهراسند.
من هم امیدوارم که آن اتفاقی که منتظرش هستی روزی در این دیار بیافتد … البته به شرط آن که تا آن روز، کابوس فرار مغزها چنین اجازه ای را بدهد.
تلاشم در مهار بیابان زایی هم همین است … این که در سخت ترین شرایط هم می شود ستاره هایی روشن و منظرهایی تابناک را دید و به آن آویخت! نمی شود؟
زنده باشی رفیق ۷ ساله من در آستانه رفاقتی ۱۵ ساله!
دوست عزیز نوشته جالبی بود بویژه لینکهای درون آن که موجب شد با انسانهایی در خانه پدری آشنا گردم که هم خوشحالم هستند و هم به داشتنشان افتخار . . .
شاد باشید
درود بر حسین عزیز … خوشحالم که چنین حسی را در اینجا تجربه کردید.
استاد اگه فقط به خوش تیپیه که زیاد داریم!
فاکتور های دیگه هم مهمه که متاسفانه دچار خلا آن هستیم.
سلام و درود بر پارسای عزیز و تردامن …
قبول دارم ؛ دست کم سه تا فاکتور دیگه هم مهمه! نه؟
بله!دست کم!
ولی دست بالا خیلی چیزای دیگر!البته مطمئنا بستگی به طرف آدم هم دارد !
عجب! شما هنوز در محل کار تشریف دارید؟ بی خود نیست وقت نمی کنی به هملت و یار برسی! نه؟
راستی!
احساس می کنم می خواستی یه چیز دیگه هم بگی … منتها چون باز فکر کردی که ممکنه از اینجا خانواده رد بشه، نگفتی! نه؟
درست مثل لینوکس!
دقیقا دکتر جان! همین روزهاست که خبر جوانمرگ شدنم را از برای ندیدن هملت بشنوید!
خب!خانواد هم دل داره!خصوصا اگه خانوادهه جوان باشد که کلا آموزش چیز خوبیه مثل لینوکس!
شماچی استاد؟ سرکار هستید یا در کنار اروند عزیز و سایر خانواده محترم!؟
پاسخ:
خدا نکنه جوانمرگ بشی فرزندم. پس حقوق و گل سرخ و یاقوت و گردنبند الماس و سفر به آنتالیا و جزایر قناری را برای چی گذاشتن؟
برای همین گذاشتن دیگه که وقتی گاف دادی، بتوانی جبران کنی.
دست کم از سرنوشت غم انگیز یک وبگرد درس عبرت بگیر! نه؟
در ضمن من الان در منزل هستم و جای شما خالی بدجور داره بهم خوش می گذره …
استاد باورکردنی نیست ولی اینجا یعنی اینجا ها(هر سه بلاگ)تنها وبلاگ های غیر تخصصی رشته من است که می خوانم .خرسندم که افتخار آشنایی شما نصیبم شده است.
پاسخ:
خوبه یه ذره تنوع در زندگی! همش که نمی شه آدم به ویندوز و سون و لینوکس ور بره! نه؟
دست رو دل من نگذارید استاد!گردن بند الماس!
یک وبگرد کیست؟من تازه کارم اینجا!
خوش به حالتون . من هم الان یه ساقی کمر باریک نیاز دارم!
یک وبگرد را نمی شناسی؟ نامش آرش است … خیلی خوش هیکل است … موهای بلندی دارد … شناختی؟!
در ضمن الماس راس راسکی نشد، بدلی که می شه! مهم اینه که صفا وجود داشته باشه که می دونم داری. اونوقت لینوکس هم جواب می ده! نمی ده؟ حالا کمر باریک هم نشد؛ نشد! شد؟
آرش زیاد می شناسم که یکی شان همین مشخصات که گفتید را دارد, می شناسیدش؟
صفا که بله!صفا سیتی هم بله!لینوکس هم بله!
نه نشد!بی کمر باریک!
آره بابا رفیقمان بود … منتها از موقعی که مادر عزیزش به دیار باقی شتافته … همه چیز را رها کرده … حتا لینوکس را! و این قدری عجیب است! نه؟
در مورد کمر باریک هم دیگه بیشتر اصرار نمی کنم! لابد تجربیات شما اینگونه جواب داده است! نداده است؟
دقیق تر که می بینم این جا آشنا کم نیست !
رفتم تو لک این که این آزش شما همان دوست ما است؟
انگار کسان دیگر هم هستند!
راستی کی بود می گفت من خیلی باهوشم!اشتباه کرده بود!!!!!!
پاسخ:
روحیه ات را از دست نده فرزندم! شما در برابر یک بهمنی تمام عیار ایستاده اید! برو در پستهای قبلی ببین این آرش تو چه هیاهویی اینجا راه انداخته بود …
راستی! شما چرا نتوانستید او را به کار بازگردانید؟ پسر خیلی خوبی است … دلش مثل آب چشمه زلال است …
خوب این لینوکس را هی به رخ ما می کشید ها دکتر جان!
باور نمی کنم که تجربه شما جز این باشد!
باور کن پارسا جان … گفته بودم که مهندس کشاورزی هستم! نگفته بودم؟
خیلی تلاش کردم دکتر جان !تقریبا روزی دوبار با او تماس می گیرم یا جواب نمی دهد یا خاموش است یا میگه حال ندارم!که البته وقتی حالت سوم اتفاق می افتد من خوشحال می شوم!
پاسخ:
کاش می شد یه روز با هم می رفتیم سراغش … راستش برایش خیلی نگرانم و متاسفانه تلفن تماس یا آدرسی از وی ندارم.
بهمنی تمام عیار سرجای خودش !ولی شما بیشتر به دی متمایل هستید ها!
باید به سبک ابطحی اعتراف کنم که موضوع جالب شد و باید برم کامنت های سایر دوستان را ریویو کنم!
در اضافه این که باور نمی کنم!
پاسخ:
اون اضافه رو خوب اومدی! می ذارم به حساب لطفت!!
اما حتما برو و بخوان … کلی صفا خواهی کرد! نخواهی کرد؟
استاد من درست حدس زدم؟سایر دوستان را می گویم؟
پاسخ:
دیدی اشتباه می کردی! این که خودت را زیاد باهوش نمی دانستی رو می گم! نه؟
مهندس کشاورزی !!!!! استاد از اینجا خانواده رد می شه!
پاسخ:
خب رد بشه! مگه مهندس کشاورزی بودن جرمه که باید فیلترش کرد؟!
حتما.از او اجازه این کار را می گیرم.در حال حاضر که منزل خواهرش در شهرستان است.
پاسخ:
ممنون … منتظرم.
جرم که نه!خب ما چیزی نمی گیم که هرکی می فهمه بفهمه خوبه؟
همون جوری که لینوکس و گرین هم جرم نیست!
استاد جالب شد!خانم مهندس ما هم پس آلوده است!
اینجا کلاً دُز آلودگیش بالاست! نیست؟
چونکه در کلبه درویش رونق اگر نیست، مهم نیست!
صفا هست! نیست؟
خب البته!من خرم!چون یادم رفته بود کی لینک فضاپیمای آتلانتیس رو برام فرستاده بود!
چه جالب! چقدر این عبارت برایم آشناست … البته دور از جوون شما!
بله فرمایشتون درسته , صفا هست.امیدورام همیشه پررونق باشد و بماند.
کم کم دارم می ترسم یه دمپایی زنونه از آن سوی کابل ها مرا مورد اصابت قرار دهد که شما را گرفتار خودم کرده ام!
پاسخ:
دمپایی زنونه که اشکالی نداره! بترس از روزی که کفش نوک تیز پاشنه بلند به سویت پرتاب شود فرزندم!
من برم شام درست کنم استاد.
دارم می رم خونه.خوش باشید و شب خیلی خوش .
پاسخ:
می بینم که ترک دیار و یار کردی که! چرا خودت شام درست می کنی واسه خودت؟ از یک متولد دی ماه با پرستیژ بعید است! نیست؟ تو باید دست کم یا شام مامان را بخوری یا شام خانوم را و یا …
گفته بودم که مهندس کشاورزی هستم! نگفته بودم؟
…درویش خان وقتی که در اتاق شما سرم را بلند می کردم و برق چشمان شما را می دیدم دریافتم که شما کارشناس ارشد اصلاح نباتاتی چون لاله و سنبل هستید نه یک مهندس کشاورزی
درویش خان اگر عهد سلطان محمود بود شما جای ایاز ندیم سلطان را می گرفتید
پیش بسوی کاستاریکا
می گم: حالا نمی شه بریم جزایر قناری؟ آخه کوشان مهران (اشکار) عزیز! می ترسم کاستاریکا هم به سرنوشت هاییتی دچار بشه! نمی شه؟
دی ماه!؟جالب بود!
من دو سالی هست مجردی زندگی میکنم و بسیار خوشم البته!حالا برای شام یه فکر می کنم!شام مامان که معرکه ات و بعضی وقتا برام سفارشی می آره با تنوع یک هفته غذا!و در مورد شام خانوم لااقل تا ۵ سال آینده فکری در موردش نمی کنم
۵ سال؟ همش ۵ سال؟! چرا اینقدر عجله داری رفیق؟ مگه بسیار خوش نیستی البته؟!!
ای بابا!استاد نمی خواین که من پیر پسر بشم کسی دیگه بهم زن نده که!
حالا هر چقدر هم خوش باشم به اینش نمی ارزه!تازه این ۵سالش رو هم هر بار میگم دچار عقوبت یک هفته ای میشم . می دونید که!
آره می دونم! اصولاً موصولاً سنگ بزرگ علامت نزدنه! نه؟
البته هنوز مونده تا پیر پسر بشی رفیق، من یه دوست ۶۰ ساله می شناسم به نام محسن که اینجا هم کامنت می ذاره و هنوز فکر می کنه ۷ سالشه!
راستی! به آقا حمید ن. هم سلام برسون! برام نوشته که رفته اون خانومه رو تو پارک ملت دیده که چگونه به گربه ها غذا می داده …
آفرین!این سنگ بزرگ دقیقا خودش بود!
جدددا!؟کسی از ما هم هست که این جا نباشه؟
بابا یه پورسانتی چیزی به خانم مهندس بدین!
آره فکر کنم هنوز دو نفرتون تا حالا به اینجا سر نزده اید! البته دو نفر از ۱۸ نفر!!
جناب درویش عزیز، لطفا اسپند دود کردن رو فراموش نکنید.
به چشم … خداوند به هر دو عزیز عمر پربرکت ۱۲۰ ساله دهد. ممنون از تذکرتان.
درود …
درویش عزیز
پس از اینهمه نکته پرانی ها و شاید انبساط روحی ،
کمی هم لابلای آن از زندگی زیبا ، گرم و ” انسان ” ی بگوئید .
ظاهرا قرار است همه این تلاش های شما و دیگر پژوهندگان محیط زیست در خدمت زندگی ” انسان ” ها باشد .
کمی نگرانم که حاشیه ها ، زندگی ها مان را ” زنده ” گی کند . نمی کند ؟
آن ادبیات خاص ریبای شما می تواند به گرمای زیستن مان افزون کند .
می تواند سخاوتنمدی های مان را جاری کند.
می تواند دچار مهرورزی های خالصانه و نه غریزی مان کند .
می تواند توانایمان کند که هوشمندانه طراوت را از آب های آبی که نگران کمبود آن هستید بگیریم . نمی تواند ؟
مگر نکته پرانی و انبساط روحی را می شود از زندگی جدا کرد رفیق؟ اصلاً چه کسی گفته است: زندگی حسابی یعنی زدن حرفهای حسابی در باره آب های آبی؟
اگر این طور بود که دیگر کودکی را حذف می کردند و بازی را به کناری می نهادند! نمی نهادند؟
من بر این باورم که زندگی می تواند یافتن سکه ده شاهی باشد و سکه ده شاهی را در محافل دانشگاهی و از پس جستارهای آکادمیک و خشک به دست نمی آوردند! می آورند؟
زندگی شاید آن خودنویس هایی باشد که در انتهای فیلم ذهن زیبا به قهرمان داستان هدیه می دهند رفیق من! نمی دهند؟
من بر این باورم که باید رها تر از همیشه و ساده تر از دیروز کفشها را درآورد و اجازه داد تا احساس هوایی بخورد … آنگاه شاید توانست زنگ باران را بی منت برای یک دوست دیگر و تشنه هم به صدا درآورد؛ آن هم به صورتی کاملاً ناغافلکی! نه؟
درویش آدم روزها و رخدادهای ناغافلکی است محسن جان؛ همان گونه که می دانم تو هم هستی، وگرنه ممکن نبود شبی تا صبح گفتگو کنیم و نفهمیم که زمان از خروس خوان هم گذشته است …
یادش به خیر.
درویش عزیز
این ناغافلکی تو هم داستانی شده . نشده ؟
بیاد جشن تولد این روزهای جوانانمان می افتم که همه اشان میدانند که دوستان مشغول فراهم آوردن ” سورپرایز ” برایشان هستند!!! و تصور کن با چه ذهن پری به تولد خودشان میروند !! بزرگ و بزرگتر از ” سورپرایز ” قبلی و البته بدور از آن ماهیت خوش رنگ انگیخته گی ها برای زاد روز ” دوست ” .چرا ؟؟ چون ذهن ها همه اشان برای بزرگی و وسعت ” سورپرایز ” به ابزار های نمادین روی میآورند ، نه به درون های پر از بالندگی و این است آنچه میبینی از سرخوردگی ها و بی تفاوتی ها و در پایان نا انگیخته گی ها .
نمی دانم چرا تصور کرده ای با تحصیلات آکادمیک نمی توان سکه دهشاهی در جوی خیابان یافت ؟؟؟؟؟
تحصیلات آکادمیک که به مقاله و پژوهش و آمار ساختن و ……. برای برتری در کشور و منطقه و قاره نیست عزیز من .
تحصیلات آکادمیک برای آشنائی با این مقولات است که در آمیختن با ابزار مناسب راه های ” زندگی” کردن ” انسان “ی فراهم آید .
در این راه هاست که میدان های بیشماری برای بازی ، برای کودکی
حتا در کهنسالی فراهم میاید .
چرا مقوله دانستن و آگاه شدن را خروج از زندگی انگاشته ای. برایت که گفته بودم . نگفته بودم ؟
آن چیزی که در پی این استدلا ل” زندگی ” اش خوانده ای ” زندگی نیست ” زنده ” گی است .
درویش عزیز
یادت هست ؟
۸۰۰۰۰ نفر آخه میشه ۱۱%
این که تحصیلات آکادمیک را آنسوی زندگی یافته ای برایم سخت است .
نکند باز میخواهی بگوئی باید با چشم قلب جلو رفت ؟
من میگویم نه نباید رفت .
پاسخ:
جشن تولدها و کادو پرانی های این روزگار را خوب آمدی … کار به جایی رسیده که نوشتن چند کلام مهرآمیز و متفاوت را اصلاً در چنین روزهایی جدی هم نمی گیرند و در مراسم کادو بازکردن هاشان سانسورش می کنند یا از رویش می پرند و می گذرند!
اما در مورد آن که همچنان باید با چشم دل به زندگی نگریست، مرد و مردانه ایستاده ام تا اندش!
می توانی یک شب قرار بگذاری با بیژن فرهنگ دره شویی در ویلای طالقان … و تا صبح به هم بپیچیم و بیاویزیم!
درود …
دیدنش برای من حکم دارو داره و از خبر دیلی تلگراف هم مهم تره
) !!!
پاسخ:
امیدوارم آن سفرکرده را هر چه زودتر ببینی و دارو را نوش جان کنی مهتای عزیز.
سلام،
درود بر عسل مهر عزیز … این روزها مثل کماندار ناپیدا شده ای ها!
کسی اینجا از مونترا خبر نداره؟ چند وقته که وبلاگش رو تعطیل کرده .
مونترا جان اگه اینجا رو می خونی ، نگرانت هستم ، برای تصمیمت احترام قائلم اما یه وقت هایی هم از خودت خبر بده .
منتظرم هر چه زود تر وبلاگت رو باز کنی و دوباره حرف های قشنگ قشنگ بنویسی.
هر وقت که می بینم چنین بلایی بر سر یک وبلاگ دوست داشتنی می آد، دلم می گیره … کاش مخاطبین چنین وبلاگهایی که با دلشان می نویسند ظرفیت بیشتری از خود نشان دهند و بگذارند حداقل در این فضاهای مجازی اندکی احساس آدم هوایی بخورد!
برای مونترا آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم دوست بهمنی اش به دادش برسد!
سلام دوست عزیز
آره قبول دارم ما بیشتر از ۲ صفر رو هم داریم !
شادباشین
به نظر می رسه دلت پر است ها! نه؟
امیدوارم خودم رو پیدا کنم …
راستی قالب وبلاگم عوض کردم که دیگه دلتون نگیره
تو امیدوار باش … اما من ایمان دارم.
و … ممنون.
سلام. باعث خوشوقتی هست که صداتون رو توی عصر پرتغالی شنیدم. آقای مهندس درویش همیشه موفق باشید.
و البته سبب خوشبختی من که چنین شنوندگانی دارم.
درود …
جناب درویش سلام
بله . پر پر پر کمی نزدیک به ترکیدن از این همه توجه به پژوهش های علمی در کشورم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
مطمئن هستید که منظور فقط کیفیت پژوهش های علمی بود! نبود؟ نه؟
سلام عمو درویش. خوبید به لطف خدا؟!
چند باری از پریروز آمدم، بنویسم و احوالی بگیرم، دستم نرفت به نوشتن…
نه که خوب نباشم خیلی… وقتم تنگ بود اندکی…
عجله داشتم برای رفتن و به دنیای واقعی واقعی واقعی رسیدن… آنجا که مرگ یعنی دیدن ِ خانهی خیلی کوچک ابدی عزیزانت، آنجا که به هر شکلی باید تاب بیاوری نبودنشان را، چه به دیار باقی شتافته باشند، چه دیار ناباقی…
دلم یک چنگ امید میخواهد در سقوط از یکی از بلندترین قلههای زندگی…
البته انقدر ناامید نیستم که این سقوط را بیش از یک بانجیجامینگ هیجانانگیز نبینم…
اما هنوز به سقوط کامل نرسیدهام که کششی باشد به سمت ِ قله و برم گرداند به اوج!!!
این کف ِدست من و این آفردابینی استاد… چه میبینید حضرت درویش؟!
پاسخ:
نشد عزیز من! اینجوری که نمی شه وارد حوزه های تخصصی شد … تازه من که کف دستی نمی بینم! می بینم؟
“آفردابینی” هم کلمهی بدی نیست، به جای “فردا بینی”، اگر حواست نباشد و اشتباه تایپی داشته باشیها…
آدم یاد ِ جد و آبادش میافتد که به مرداد میگفتند امرداد!
پاسخ:
خوشم می آد که کم نمی آری! می آری؟
حقا که همان ده دقیقه کار خودش را کرده است! نکرده است؟
حالا هی کامنت خودم را میخوانم و از خودم غلط دیکتهای میگیرم… البته بگذارید دوستان کمی به “بانجی جامینگ” من بخندند به جای “بانجی جامپینگ”، مثل من که به نامادری پدرم میخندیدم و لذت میبردم از شیرینی بیانش وقتی به کمد میگفت “کُمِت” یا به موبایل میگفت “موبای” یا به جوب آب میگفت “جوق ِ آب”…
پاسخ:
یادش به خیر جوق ِ آب …
برایم خاطره ای شیرین را زنده کرد …
سلام،
هوررررا دکتر بسکی، هوراااا…
پاسخ:
بسکی نازنین مردی است … او ویترینی از بیماری ها داشت و دکترها جوابش کرده بودند … او قرار بود که ۳۵ سال پیش مرده باشد؛ اما او درس بزرگی به عظمت نادانی در دانش پزشکی داد! می دانی چرا و چگونه؟
متاسفم آقای درویش عزیز. خدا منو ببخشه که باعث نیگرانی دوست های خوبم شدم…
من هم امیدوارم خداوند شما را ببخشه! به شرط آن که قول دهی دیگه تکرار نمی شود!!
درود …
چشم، دیگه تکرار نمی شه…
آفرین دختر خوب … من هم برایت از رفیق آسمانی ام شفاعت می طلبم.
درود …
من مردهی این حوزهی تخصصی بعضیها هستم…
(خواهر بنده، فال قهوه میبیند، بسیار هم جالب، ولی واقعیت این است که آن چیزی که میگوید حسیست که درک میکند، نه آن چه در فال میبیند، در واقع به ظاهر قهوه را میبیند، شما هم فکر کنم، این کف را همینجوری میبنیید، وئلا عالم الغیبید با آن اسمی که آن دفعه گفتید… یاسمن و اینها که یادتان هست؟!)
من فقط یک جا کم آوردگی کردم، آن هم وقت تقسیم ۱۰ دقیقهها بود که بنده در صف ِ پفک نمکی بودم احتمالاً…
در ضمن چند شب پیش این سگمون بدجور پالس (!) میکرد، بردیمش کنار ِ جوق آب، یه بُرده (!) نون تُخس کردیم جلوش، آفتاب صبح قیومتو دید انگاری، چِزِّ آب رو آتیش بود بگی، برید صداشو… (از بیانات نوستول مادربزرگ ناتنی محترممان، که میگفتند تهرونی اصیل فرمایش میفرمود…)
در وبلاق خودم هستم خدمتتون، بابت عرض تشکر…
[گل] (به سبک بلاگفا، بخوانید، لاله…)
موافقم … داشتن حوزه تخصصی در بعضی آدمها خیلی می تونه هیجان انگیز باشه واسه بعصی دیگر از آدمها! نمی تونه؟
منتها شما نباید آن ۱۰ دقیقه غفلت را دست کم بگیرید!
وقتی که می دانیم و می دانید که حوا در اثر چند ثانیه غفلت رنگین! چنین اوضاع جور واجور و همشون هم یه جورایی ناجور در کهکشان راه شیری آفریده! نیافریده؟
بعضی چیزها در حد گیگابایت (حتی بیشتر) بدجنسی میباشد!
فرم گرد سرم پخ شده از بس در مدتک، آن ده دقیقه را بر فرق شکافتهی بخت ِ نایار من کوفتید!
دستکم گرفتن یادم رفته، از بس دستبالا گرفتید حضرت درویش آن دقایق پایانی بازی را!
راستی خرج دارد؟! مهمانی خرج دارد؟
شما بگوئید، به جای یکی دو مهمانی طلبتان…
در ضمن ما طلبکار بودیم، توپ را انداختید توی زمین ما؟
لاجرم دربی من و شما خطرناکتر از دربی امروز میباشه استاد!
می بینم که فوتبالی هم هستی!
اتفاقاً امروز اروند با خودش یک شنل آبی رنگ برده مدرسه و قرار بوده مدرسه هم بازی فوتبال را روی صفحه عریض پخش کند تا همه بچه ها هر چه فریاد دارند آنجا بکشند!
در ضمن به جای واژه مشکوک و بیگانه “دربی” از شهرآورد استفاده فرمایید!
راستی!
اگر اون گیگا بایت بود!
این چیه؟!!
نه این در حد همین کیلوبایتهای معمولی بود… اما عدم ادامهی پیشبینیها، برابری میکنه با بدجنسی در حد “ترابایت”…
برای یه آدم اساساً منتظر…
این شکلک آنیموس چه دل تنگم کرد!
فقط به خاطر شقایقم:
نه حقیقتش موضوع گیگابایت یا ترابایت نیست. موضوع اینه که من در مورد ظرفیت پذیرش واقعیت در شما نمی خواهم از برآورد کارشناسی استفاده کنم!
الاهی من بمُرم، اینا واسه خاطر شقایقم… ببخشید عمو جون. دوستم دلش گرفت، مجبورم کلی از ته دل براش بخندم…
با اجازه:
D: D: D:
پاسخ:
فیلم هنرپیشه مخملباف را یادت هست؟
کم کم دارم نگران میشم، استادها!
ظرفیت پذیرش چی رو میفرمائید؟!
پاسخ:
نگرانی هم خُب داره! نداره؟
این کامنت رو مثل اینکه دوبار برای شقایق جان گذاشتم، صلاح دونستید یکی رو پاک کنید و این کامنت رو…
نه! هر کدومش یه حس متفاوت داره … تازه من اینجا در دل نوشته ها فقط در یک حالت چیزی را پاک می کنم!
هنرپیشه… خوشم میاد، سربسته و سرراست میرید سر اصل مطلب…
و به هدف میزنید!
پاسخ:
تازه من هنوز نمی خواهم به هدف بزنم! چون نمی خواهم دیگر هدفی نداشته باشم!!
در کدام حالت دست به دیلیت میشوید؟!
در حالتی که بوی توهین به سوم شخص به مشام رسد.
نگرانی…
راستش باید اعتراف کنم، از اردیبهشت امسال، بعد از ۲۷ سال، تازه درک کردم اضطراب یعنی چه…
اضطراب از امتحان را نمیگویم، چیزی مثل خوره را میگویم که ریشه آدم را میخورد، جان ِ آدم را میکاهد…
این نگرانی هم که گفتید، اخیراً به همین شکل ظاهر میشود… اضطراب و اضطراب و اضطراب…
آدم از این یکی باید بترسد، عجیباً و شدیداً و من همینطوری نگرانم چه رسد که ابتدای حرفی را بشنوم و تا تهش را نخوانم…
چرا نوشته اید بعد از ۲۷ سال؟!
چون من ۲۸ سالهام!
نه! شما ۲۸ سال و ۷ ماه ۱۳ روز و ۱۰ دقیقه از عمرتان می گذرد!
بنابراین اگر می خواهید گردش کنید، چرا از اون ور گرد نمی کنید؟!
البته حق دارید اگر نتوانید آن ۱۰ دقیقه را گرد کنید! نه؟
نه! اون موقع ۲۷ سالم تموم شده بود! اردیبهشت ماه به اول ۲۸ نزدیکتر بودم تا آخر ۲۸!
این ده دقیقه اولش صدایی مثل “چیلیک چیلیک” داشت، کمکم “بولومب بولومب” شد، بعد “بومب بومب” بعدتر “بامــــب بامــــب”، این آخریه بد صدایی داشت “گرومب گرومب”…
دیگه مغزم حسابی تخت ِ کلهم شد!
D:
مثل اینکه شما نمی خواهید حرف گوش کنید! نه؟
گاهی نمیدانم چه چیز را باید گوش کنم… الان از آن گاهیهاست…
کلاً امروز … و شاید این هفته اصلاً حالتان خوب نیست و من مایل نیستم بیشتر حالتان را خراب کنم!
البته ماجرای حرف گوش نکردن را حتماً از شقایق بپرس!
ممکن است اتفاقاً حالت را خوب کند!!
امروز تنها روز این هفته بود که حالم خوب بود…
ولی اصرار نکنم شاید بهتر باشد… میپرسم از شقایق جانم.
همین امشب، یا همین الان زنگ میزنم…
کنجکاوی هم از آن حسهاییست که مثل حسادت زنانه، روی اعصابم هستها!
فکر خوبیه … تضمین می کنم که هم مشکلت حل می شه … (مشکل که می گویم، یعنی همان حسادت زنانه!) و هم حالت بهترتر می شه! و هم از این استاد حیرت خواهی کرد! نخواهی کرد؟
نه، چه شقایق جان را بشنوم امشب یا نه… دیگر از حضرت استاد حیرت خواهی (!) نخواهم کرد تا صلاح بر ما حاصل و نازل شود…
اگر دل شقایقم نمی گرفت الان اینجا یک شکلکی می گذاشتم که نباید…
ولی حالا مبدله را می زنیم و به جای پرانتز بسته، پرانتز باز را می نگاریم که این شکلی بشود:
پ.ن:نه که حرفهای شما دائماً برایم حیرتآور شده٬ گفتم اصطلاح جدیدالتاسیسِ ِ “حیرتخواهی” را ابداع کنم٬ بل با نوشتهی شما هم ٬هماهنگ بشود…
چرا خواهی کرد … حیرت را می گویم … از حضرت استاد را می گویم!!
من که هنوز چیزی نگفته ام آخه!
هنوز خیلی مانده تا برف زمین آب شود! دست کم تا والنتین مانده تا همه چیز آشکار شود! نمانده؟
اگر جریان ِ ولنتاین هم مثل این برفها باشد که الان روی زمین نشسته٬ منتظر نمانم بهتر نیست؟!
ولی علیرغم برف ِ نباریده٬ اندکی از بار دپرشنم کم شد٬ حالا دوباره سیر صعودی هیجان مثبت را طی میکنم…
راستی با شقایق حرف زدم٬ همین ده دقیقه پیش… ولی…
ولی بی ولی!
اما و اگر هم نداریم!
مثل اینکه دوباره می خوای حرف گوش نکنی ها!
ولی آخه شقایق برام تعریف نکرد!
D:
عجب! من فکر کردم او ماجرایش را می داند …
اشکالی نداره … شاید یه روز خودم برایت تعریف کردم.
۱- مرررسی. خدا رو شکر برای شما و محبت تان.
۲- فکر می کنم ایشون با ایمان و انتخاب شون درس بزرگی به همه، حتا دانش پزشکی، دادن. درسته؟
پاسخ:
دقیقاً همینطوره …
زنده ؛ سرحال و مست از رفاقت با بهمنی های عالم باشید همیشه!
این روزها چقدر دستخط ِ دل نوشته هاتون کم رنگ شده .
حرف های دلتون ته کشیده یا ما دیگه محرم نیستیم؟
پاسخ:
هیچکدام … حرف های دل من که لامصب تمومی نداره! داره؟
از شما محرم تر هم دیگه کی بهتر؟
مشکل اینجاست که مهار بیابان زایی امانم را گرفته این روزها … و البته موضوع به نظرم بسیار مهم است.
درود …
سلام
این روزها یک شبه جنازه ! دور از جون شما البته ، ساعت ده شب میاد خونه , میافته رو تخت تا صبح زود فرداش که دوباره روز از نو روزی از نو . اون …منم!
پاسخ:
همین که راحت می خوابی … بی چک و چونه و قرص اضافی، کلی خوبه … به خصوص در این دوره زمونه که آدم بهتره اصلاً وقت نداشته باشه تا به یه چیزایی فکر کنه! نه؟
دور از جون خودت عسل مهر جان . ایشالا همه ی خستگی ها واسه رسیدن به یه چیز درخور و خوب و عالی باشه .
اینقدر هم خودت رو خسته نکن . تنت سلامت باشه مادر!
پس تو هم فهمیدی طرف مادره! طفلکی کماندار که آخرش هم نفهمید! فهمید عسل مهرجان؟
مرسی سروی جان , چقدر این حرف های پر مهر به دل آدم میشینه و آخیش…
خسته گی آدمو می گیره…
درسته … هیچی تو دنیا به اندازه به جا آوردن آدمی که آدم رو درک کنه، به آدم نمی چسبه! می چسبه؟
مادر کدومه آقای درویش ! این یه اصطلاحه دیگه. چرا وسط دعوا نرخ تعیین میکنید؟ خوشم میاد ماشاا… حواستون همه جا هست. خیر چیزی نفهمید (چشمک)
برای فکر کردن هم بیداری را دارم.!
درود … با توجه به زمان ارسال کامنت ، انگار این دفعه زیاد خسته نبودی! بودی؟
در مورد بیداری هم غصه نخور، اینجور که داره پیش می ره، دغدغه های طرح تحول اقتصادی کاری می کنه که تو بیداری هم آدم دیگه مخش کار نکنه! اتفاقاً همین طرح مساله را اخیراً با یک سوپر رایانه در شریف مطرح کردند و طفلکی به کل هنگ کرد! نکرد مادر؟
وای مرررسی. شما هم…
من که هستم! نیستم؟
آقای درویش عزیز!
وقتی به اروند می گید ” برو بخواب بابا” … منظورتون اینه که اروند بابا است؟
ایهام داره آقا! ایهام داره! دقت نکردید… ایهام داره!
خداییش هم اروند “بابا” که چه عرض کنم … نادرشاه است!! نیست؟
دوران شاهنشاهی تموم شده آقا… حداقل اس یه رئیس جمهور رو بگید تا نیومدن ازتون بازخواست کنن.
منظورم اسم بود!
نه! هنوز تمام نشده … به عنوان مثال می توان به انگلستان، دانمارک، اسپانیا، نپال و … اشاره کرد!
اونها هم فرمالیته هستن. مترسک سر خرمن . برای روزهای جشن خوبن. برای نمایش . قدرت اجرایی آنچنانی ندارن .
در ضمن من با نظام شاهنشاهی مخالفم . خیلی غیر دموکراتیکه . مثلا اگه قراره تو ایران شاهنشاهی باشه من فقط به شرطی قبول می کنم که بابای من شاه بشه.
منظورم اینه که چرا باید یه نفر همین جوری بیاد خودش رو شاه معرفی کنه ، بعد هم حکومت بصورت موروثی تو خانواده اش بچرخه . با فرض اینکه شاه فعلی کفایت سیاسی و اخلاقی و … داشته باشه (فرضا) از کجا معلوم که پسرش هم کفایت داشته باشه.
البته دولت های به ظاهر دموکراتیک زیادی هم تو دنیا هستن که از پادشاهی وحشتناک ترن.
وقتی میگم دموکراتیک منظورم معنای واقعیشه.. نظر مردم ، رای مردم ، خواست مردم.
پاسخ:
خُب مگه شما فکر کردید آقا اروند من واقعاً رییسه تو خونه ما؟!
ایشان هم مانند لرد چستر فیلد، لرد بازیش را می کند دیگر! وگرنه همیشه حرف آخر را آقای پدر می زند و می گوید:
چشم!
کلی نوشتم !بعد یه نفس عمیق کشیدم و پاکش کردم!
پاسخ:
گرفتم! مراعات فیل سواری وبلاگ مرا کردی! نه؟
این قدر بابت پاره ای از مصلحت اندیشی ها ! خودم را سانسور می کنم می ترسم همین روزا خودمم کلا از زندگی کات بشم!
پاسخ:
خدانکنه … اصلاً حالا چرا آنقدر خشن؟ چرا کات؟ مگه دیلیت کردن را بلد نیستی رهبر جنبش؟!
ظاهرن من رسمن “مادر” شدم.نه؟
روز تعطیل بود جناب درویش.
تقصیر خودت هست! وقتی برای بازی کردن در نقش دختر ناز می کنی، مجبوری مادر شوی رفیق من! نه؟
خوش حالم که گرفتین ! دلم نمی آید تن ِ نازک ِ دل نوشته های دوست داشتنی مان بابت خشمی که این چند ماه گلویم را می فشارد آزرده شود
من هر بار با شنیدن و خوند این عبارت لیدر جنبش خنده ام می گیره!
ولی حالا مونده تا برف زمین آب شود!ضربه کاری را می گویم!
درود بر لیدر جنبش!
ممنون که حواستان به تن نازک دل نوشته های درویش است و به سراغش که می آیید … می کوشید تا نرم و آهسته بیایید.
راستی! از آنیموس چه خبر؟
احساس می کنم داره پوست می اندازه و به زودی خیلی چیزها را که شاید اولش یه خورده تلخ باشه، درخواهد یافت؛ چیزهایی که می تونه نوید بخش افق های روشن و حرکت معنی دارتری به سوی یاسمن باشه! نه؟
هوم…من الان دوتاشاخ سبز رو سرم دارم !
پاسخ:
حالا چرا سبز؟!
عمو؟ پوست رو دیشب از سر گذروندم، هنوز به دُم نرسیده، هنوز دارم جون میدم، ولی تلخیش رو درک کردم، اگر کورسوی امیدی هست زین پس بگید…
فعلاً متحیرم. هر چند این کلمه کوتاهیه برای بیان احساس من…
راستی پوست انداختنم منو از علاقهم به یاسمن دور میکنه…
پاسخ:
خوشحالم که این مرحله دشوار را از سرگذراندید … نگران همین مرحله بودم و برای همین گفتم: می ترسم از هدفم چیزی نماند!
گفتید کمی تلخ؟ من برای بزرگترین آلام بشری یه جمله دارم: “جان ِ آدم را میکاهد”…
استاد، این درد از دیشب دارد جانم را میکاهد… کمی تلخ نبود، خیلی ذقوتوم بود… خیلی…
می فهمم … اما یادت باشد که یک قانون در این دنیا اجتناب ناپذیر و غیر قابل تغییر است …
قانونی که در کتاب آسمانی هم آمده و می گوید:
إن بعد العُسر یسرا .
یعنی بعد از هر سربالایی حتما یک سرازیری دلپذیر، نرم و روان و صیقلی، دوست داشتنی و روح بخش وجود دارد که هم خستگی از تن می زداید و هم نسیمش که به آدم می خورد، او را چند سال جوان تر می کند! نمی کند؟
فقط کافی است که کم نیاوری و به هر قیمتی شده خودت را به چکاد (قله) برسانی و آنگاه سرافرازانه چون پرندگان به پرواز درآیی …
میفهمم… اما خسته از اینم که دائما از چکاد به دره فرو میافتم و دوباره بعد از : عسر یسر را باید انتظار بکشم… نه! روال طبیعی زندگی اینجور فرود و فراز نیست… اگر پاسختان این است که زندگی فراز و نشیب زیاد دارد و این خصلت آن است. فکر کنم به خاطر آن ده دقیقه باید باشد که شما میدانید و من!
ارادت
این خستگی به خاطر این است که دوست دارید از این قله به اون قله بپرید! دوست ندارید بیایید پایین و دوباره سختی های یک صعود دیگر را تجربه کنید! نه؟
و این نشانه آن است که تمایلات تیرماهی می خواهد آن ده دقیقه نازنین را به تصرف درآورد!
غافل از این که همه لطف و شور و خاطره های زندگی به همان ۱۰ دقیقه است و این که یک نفر باشد تا حالت را بگیرد و آنگاه قدر حال خوش را بهتر درک کنی …
یک حال آنیموسی ناب! نه؟
۱۰ بار خوندم نوشتهی شمارو! نمیدونم چرا درک نمی کنم مفهوم کلمات رو.
سنگین نیست ولی من الان درک نمیکنم. برم یه گشت و گذاری کنم، شاید امروز شاید فردا باز هم خوندم و درک کردم، شاید میانهی راه امروز حوالی انقلاب هم یک کتابی چیزی پیدا کنم که با یک بار خوندنش یهو احساس کنم بعد از چهل بار خوندن، متوجه مفهوم کامنت شما شدم…
فکر کنم امروز تمرکز لازم را نداری و هنوز ترکش های پوست انداختن ِ دیروز سبب شده تا نتوانی اطراف خود را به درستی بنگری. بهت پیشنهاد می کنم امروز به خودت استراحت بدهی و زیاد از خودت کار نکشی … به خصوص کارهایی که نیاز به محاسبه داشته باشه.
کتاب خوندن و راهپیمایی فکر خوبیه.
تاکید می کنم که دیروز خداوند به تو لطف داشته و نباید آن را به حساب بدشانسی بگذاری … امروز خیلی بیشتر از دیروز می دانی و باید متوجه باشی که “دانستن” هزینه دارد و البته میوه اش ممکن است اندکی در ظاهر تلخ یا گس باشد … اما مثل خرمالو می ماند! مهم آخرش است که مزه اش کم نظیر خواهد بود! نه؟
به این فکر کن که امروز حقیقت را دریافتی! اگر فردا این اتفاق می افتاد؛ شاید مجال بی هزینه جبرانش مانند امروز فراهم نبود! بود؟
و این یعنی: رفیق آسمانی آنیموس را دوست دارد و هواشو هم دارد.
توصیههایتان روی چشم، باز هم حرف دارم اما، باشد برای زمانی که انگشتهایم قدرت بیشتری برای تایپ کردن داشته باشند، و ذهنی که کلماتش مرتب باشد…
بسیار سپاس دوست عزیز…
تشکرم به خاطر بانو آنیموسم و روزهای بارانی این روزهایش است.
باران… کاش باران بیاید یک ریز و مدام، شقایم جانم. از تو سپاس به خاطر چنین حسن معرفیای… چنین دوست متفاوتی…
و از استاد هم… خودتان میدانید…
راست گفتی…امروز عجیب دلم می خواهد یا باران بیاید یا کسی…
همین است که زندگی را زیبا می کند! نمی کند؟
این که چند تا آدم ممکنه به دلیل چند تا لکنت کوچک یا بزرگی که تو زندگی براشون پیش آمده، دلگیر باشند و از شانس بدشون گله مند!
غافل از این که اون لکنتها و چالشها برای این بوجود آمده تا مزیتها و طراوت های بیشتر و باکیفیت تری را به صورتی ناغافلکی تر تجربه کنند و یادشان بماند برای همیشه که:
اگر آن رفیق آسمانی روزی به حکمت جلوی ارسال یک گیفت را در والنتاین گرفت
شاید می خواهد ز رحمت هدیه ارزشمندتر دیگری را پیش کش کند! نه؟
درود بر شقایق و آنیموس عزیز …
منتظر رحمت واسعهاش هستم… همیشه بودهام…
حرف حق بیش از این جواب ندارد.
اگر بدانی برایت چه خوابی دیده ام … تا میدان انقلاب را یک ضرب می دویدی دختر!
روزگارت خوش است … خوش تر هم خواهد شد.
ایمان دارم.
من از همین الان کفشهای کتانیام را پوشیدم و کولهام را انداختم، کتاب ِ از حال بد به حال ِ خوب هم خیلی سنگین است، برنداشتم توی کوله… خوابی که شما ببینید، آبی ِ آبیست.
ایمان دارم.
معلوم هم نیست … شاید سرخ سرخ باشد! نباشد؟
ای داد بیداد ! داستان ناز کردن دیگه چیه آقای درویش؟؟!!
پاسخ:
داد و بیداد هم داره واقعاً … منتها دیگه کار از کار گذشته! نگذشته؟
هان؟!
.
.
.
.
آهاااااان!
.
.
.
.
راستی سلام، صبح به خیر.
صبح به خیر بر آنیموس با کفشهای کتانی!
به نظر من هم گذشته!کار را می گویم البته!
آی گفتی!
این چه کاری است که از کار گذشته و فقط من نمیدونم؟؟!!
دقیقاً پاسخش در کامنت یادداشت بالایی (زنانگی و ضعیفگی) مستتر است!