و سرانجام رسید … نخستین بهمن ِ بدون «پدر» را میگویم!
تنها چیزی که تو را از رسیدن به
رؤیاهایت باز میدارد
چشمپوشی از آنهاست
ریچارد باخ
امروز دقیقاً ۱۴۸ روز از رفتن پدر میگذرد … امروز که پسرش آخرین وداع را با جفت ۴ زندگیش میکند … و حالا ناچار است تا نخستین بهمن زندگیش را بدون پدر درک کند …
چند روز پیش بود که خبر شکسته شدن سرعت نور را خواندم؛ خبری که مدتها بود منتظر شنیدنش بودم! البته نه به خاطر آن که پوز اینشتین را بزنم و فرمول معروفش را به زبالهدان بفرستم! نه … فقط به دلیل آن که ایمان دارم روزی خواهیم توانست آنهایی را که دوست داریم، دوباره ببینیم، بدون آن که به انرژی بدل شویم! فقط کافی است بتوانیم سوار بر ارابهای شویم که سرعت حرکتش از سرعت سیر نور بیشتر باشد؛ مثلاً اگر میتوانستم هماکنون از مکانی که ۱۴۸ روز نوری با زمین فاصله داشت، دنیا را رصد میکردم، بیشک درمییافتم که پدر در آخرین لحظههای زندگیش – در آن تنهایی – چه میکرده است …
با این وجود، هنوز هم احساس میکنم … نه! ایمان دارم که روح پدر همراه و یاور پسر است …
همین چند هفتهی پیش بود که برای دیدن تالاب در آتش سوختهی گندمان با خودرو شخصیام راهی طبیعت بختیاری شدم تا به اتفاق هومان عزیز، سری به منطقه زده و از نزدیک عمق خسارتهای وارد بر این سرزمین ناب را دریابم … قرارمان با هومان صبح خیلی زود بود، پنجشنبه بود و آماده شدیم تا از بروجن به سمت گندمان برانیم … تازه یادم افتاد که روز قبل کارت سوختم را در پمپبنزین میمه (حدود ۳۰۰ کیلومتر آن سوتر جا گذاشتهام!)؛ کارت سوختی که متعلق به پراید گازسوز پدر بود و همیشه به دادم میرسید … امّا اینک آن را از دست داده بودم.
هومان گفت: اشکالی نداره، نمیتوانند از آن استفاده کنند! گفتم: چرا میتوانند؛ چون کد رمز ندارد! گفت: پس برویم زودتر باطلش کنیم؛ گفتم: چگونه؟ پدر که رفته است و ما هنوز تشریفات حقوقی «مرگ» را انجام ندادهایم!
خلاصه این که تقریباً همه گفتند که باید بیخیال آن کارت هلو شویم! چون خیلی راحت میره توی گلو! نمیره؟
فردای آن روز … امّا … در پمپ بنزین میمه من آن کارت نیممیلیون تومانی را صحیح و سالم از کارگر شریف آنجا تحویل گرفتم و شرط را از آنهایی که میگفتند، کارت بیکارت! مگر ممکن است دیگر این کارت پیدا شود … بردم!
میدانید چرا؟
چون فکر میکنم روح پدر هنوز هم همین نزدیکیهاست و مثل همیشه هوای یگانه پسرش را دارد … چون فکر میکنم هنوز هم دلچسبترین تبریک تولد را میتوانم از پدرم بشنوم … برای همین است که پند باخ را جدی میگیرم و هیچگاه از رؤیاهایم چشم نمیپوشم.
شما هم نپوشید! چشم را میگویم … رؤیا را میگویم … عشق را میگویم …




تولدتان مبارک . برایتان روزهایی گرم و شاد و طلایی در دومین مقطع جفت چهار زندگیتان آرزو می کنم دوست عزیز.
پاسخ:
درسته! ۴۵ سالگی؛ یعنی آغاز دومین جفت ۴ زندگی! درود …
روح پدر عزیز و شریفتان شاد باشد…
من نیز ایمان دارم که پدرتان همیشه از کنار رفیق آسمانی مان نظاره گر فرزندانش است و مهرش و دعای خیرش بدرقه راه آنان است.
پاسخ:
ممنون … خداوند سایه پدر و مادر را همواره بر بالای سرتان سبز نگه دارد.
و چه زیبا سرعت سیر نور و آرزوی دیدار آنان که دیگر نداریمشان را با هم تلفیق کرده بودید ، چه مژده ای به از این!
پاسخ:
و این افق روشن فرداست … افقی که در آن پرده ها می افتد و حقیقت تاریخ بر ما عریان خواهد شد.
آمدم تولدتان را تبریک بگویم که در زمرهی اولین تبریک گویندهها باشم… بروم و برگردم پست را دقیقتر بخوانم و حرفها بزنیم…
اینجا به سبک بلاگفا گل ندارد؟! به ما به سبک بلاگفا گل میگذاریم…
شما تعدادش کنید به اندازه سالهای زیستنتان.
[گل]
شما خودتان گل هستید بانو … اون هم از نوع آنیموسی اش! نیستید؟
راستی چقدددددر اروند جان شبیه پدرتان است… درست حدس زدم؟ نزدم؟!
پاسخ:
شاید! بیشتر البته به همسرم شباهت دارد.
روحش شاد و یادش سبز
ممنون رضا جان.
تولدتون مبارک … مطمئنم پدر و مادرتون امروز رو در آسمانها شادمانه جشن می گیرن برای پسری که امروز بهش افتخار می کنن …
پاسخ:
ممنون سروی عزیز و باوفا … به دوستی با تو افتخار می کنم.
هووووم… شبیه همسرتانند؟! عجب پس آن چشمها، آنچشمها…
باور کنید من احساس کردم ۴۰- ۵۰ سالگی اروند در چشمهای آن عکس فریاد میزند!
پاسخ:
اتفاقاً بخصوص آن چشمها … البته تا ۵۰ سالگی را نمی دانم! تازه یه شباهتهایی هم به من داره که نمی تونم بگم! می تونم؟
اوووو! من متولد سال خروسم و ناچاراً مردهی تعریف و تمجیدم، اگر کنگر خوردم و لنگر انداختم، در جریان باشید از کجا آب مینوشد جریانها!!
تعریف شنیده، خوش آمدنش درگرفته بسی… بسیها!!!
نگرفته؟!
پاسخ:
خبر خوبی بود! چی از یک آنیموس بانشاط و صمیمی برای کنگر خوردن و لنگر انداختن بهتر؟ دل نوشته های درویش به داشتن چنین خوانندگان باصفایی به خود می بالد و دیگر نمی گویم که نمی بالد! چون واقعاً می بالد!
حالا که بهتر نگاه میکنم باید بگم ۳۰ – ۴۰ سالگی…
پاسخ:
نه! هنوز تا ۱۰ دقیقه مانده به اول تیر ۱۳۸۱ فرصت داری! می دونی تو این مدت چقدر آتیش هست که می تونی بسوزونی؟! تازه بعدش هم می تونی! مگه من نمی تونم؟ درود …
بگذر از ورق پاره ای به نام شناسنامه … سن و سال واقعی آدمها را با کودک درون شان و عیار شیطنت هاشان بسنج! آنگاه خواهی دید که آنیموس قصه ما گاه مانند یک دختر ۱۴ ساله در بیان احساسش نفس کم می آورد … گاه اشک مجالش نمی دهد … گاه می ترسد … گاه قهر می کند … گاه سرخ می شود و خجالت می کشد … گاه بلند بلند می خندد و گاه در حرکتهای موزون نفس کش می طلبد! نمی طلبد؟
تولدت پسر سبزش مبارک..
مطمئنم که همیشه با تو هست و همین حتما بهت قوت قلب میده ..
سایه ات بر سر خانواده ات مستدام باد و
روح رفته گان هم قرین رحمت ایزد منان ..
شاد و سلامت باشید جناب درویش..
پاسخ:
ممنون از این همه دلگرمی و شور … کاش حال مهتای سرزمین ما نیز دوباره سبز و بانشاط و پرامید شود …
تولدت مبارک رفیق قدیمی …، راستی این عکاس عجب عکس خوش تیپی گرفته از این یگانه پسر، نه؟
اون عکاس که خیلی نازنینه … یه رفیق واقعی … دوستی که می شه همیشه رو دیوارش یادگاری نوشت و با یادگاری ها خاطره ساخت و با خاطره ها زندگی کرد … زنده باشی هومان جان.
وایییییییییی دوریش یک اشتباه به شدت لپی صورت گرفته، ۳۰ – ۴۰ ساله منظورم عکس پدر بود که در این سن به نظر میامد و منظورم این بود که فکر کردم اروند جان در ۳۰-۴۰ سالگی این شکلی باید باشد…
من در ۱۴ سالگی عجیب سرخوشم که فحشترین فحش عزیزترین عزیزم همیشه همین است: احساساتت مثل دخترهای ۱۴ ساله میماند!!!
از ۲۱ سالگی تا امروز همیشه نظرش همین بوده و مثل مرد روی حرف خودش ایستاده…
یعنی حداقل ۷ سال است که این جمله آشناترین جمله به گوش من است: ” احساساتت مثل دختر ۱۴ ساله است”…
یک موقعهایی میخندد و میگوید یعنی از این بهتر نمیتوانستم باشم، یک موقعهایی هم با چشمهای گرد شده میگوید… یعنی خیلی بد است که من اینقدر بچهی احساساتیای درونم دارم…
خیلی مواقع هم به خاطر همان ۱۰ دقیقه کذایی آنقدر از تفاوت بین دو لحظهی من تعجب میکند که چشمهایش بین خندیدن و غضب کردن گیج میشود…
نمیدانید چه کودکانه به این حالتش بلند بلند میخندم…
بعد یک نفس عمیق میکشم و سعی میکنم برای یکساعت هم که شده یک رفتاری ثابتی داشته باشم که کمی احساس ثبات کند بندهی خدا…
روی هم رفته احوالمان خوب بود تا زمانی که فاصلهها نان ِ رابطهمان را آجر نکرده بود… و چراغهای رابطه هنوز روشن بود…
باید یک بار دیگر روی ایوان بروم و به پوست کشیدهی شب دست بکشم شاید یک فرجی شد و آن ۱۰ دقیقه و خاک سرد دیماه یک جورهایی به هم غلبه کردند و دل ِ ما گرمتر ازین شد که هست…
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم… شما هم لطفاً، بیزحمت دست برآرید…
دقیقاَ به آنچه گفتید ایمان دارم. روحشان قرین آرامش باد
سلام.
قشنگ بود مثل همیشه. از نوشته هایی که آدمو توی فکر ببرن خوشم میاد نه اینکه صرفا راجع به رخدادها باشه. یک اتفاق همیشه اتفاق میافته. اگه بهش فکر کنیم ثبت میشه و اگر نه از دستش میدیم حتی اگه ناخوشایند باشه.
عشقو به عنوان یه اتفاق خوب قبول دارم. همیشه با آدم هست حتی برای کسانی که دوستشون نداریم. برای اونها نبودنش باهامون هست.
.
.
.
قشنگ بود مثل همیشه. موفق باشید.
روحش شاد
فارغ شدم از این جهان رو سوی جانان می روم
یک سو نهاده درد و غم شادان و خندان می روم
پا بند من بود این جهان گشتم رها زین بند ها
شیدا روان در کوی او مست و خرامان می روم
تن چون قفس جان بند او محبوس بودم اندراو
بگسستم اینک این قفس با وجد و شادان می روم
سرتاسر این عمر ما بودی دو روزی پیش ما
دیروز گریان آمدم امروز خندان می روم
بار گران زندگی بشکست بند از بند تن
المنۀ لله کنون بس سهل و آسان می روم
شما لطف دارید آقای درویش . من هم از اینکه میهمان میزبان خوب و با صفایی مثل شما هستم در پوست خودم نمی گنجم … خانه ات آباد بهمنی …
عمو محمد تولدت مبارک…
سلام دوستم
چقدر عالی و دانشین می نویسید ، مطمئنم چون از دل بر می آید بر دل هم می نشیند ، اینجا را دوست دارم به من آرامش خاصی میدهد ، من هم پندتان را آویزه گوش جان و دل خواهم کرد تا رویا ، عشق و چشم را نپوشم !
روح پدرتان شاد باد و میلاد تنتان هم فرخنده باد .
شاد باشید و شادی بخش
زادروزتان فرخنده . امیدوارم انرژی مثبت و حمایتگر پدر همواره در زندگیتان جاری و ساری باشد . یادشان گرامی و روحشان شاد
پاسخ:
درود بر دوست دیرینه و عزیزم. امیدوارم که مراحل پرواز ، بلوغ و سبکبالی به خوبی در حال طی شدن باشد … بسیار خوشحالم کردید بانو …
امید که دوباره دوشس درون در وجود و ضمیر آنا ترکتازی کند! نکند؟
سلام
تولدت مبارک وروح پدر شاد.زحمت بکش یه ایمیل برام بفرست تا میلتو داشته باشم.من اغلب به وبلاگ شما وهومان سر میزنم ولی فرصت در اجرا ظاهرا از تحقیقات کمتره چون نمیرسم نظری بگذارم.موفق باشی.از داریوش خبر داری؟
پاسخ:
ممنون مهرداد جان. میل من در قسمت: «در باره» قرار دارد. زنده باشی.
خدایش رحمت کناد . شک ندارم که روح ایشان قرین آرامش و شادی است و شما نقش بزرگی در این امر دارید.
ضمنا تشکر از زحمت هایی که تحمل می کنید برای عبور از موانع و دیدن سرود کوهستان نیم بند . مایه دلگرمی است . محرک تجدید نظر
پاسخ:
خوشحالم که محرک شده ام برای یک دوست سبزاندیش. درود …
تولدتان مبارک. زندگی جریان دارد اگرچه کسانی که دوستشان داریم مانند کودکی هایمان کنارمان نیستند. زندگی جریان دارد و یاد آنها همواره با ماست.
راستی از اینکه چندساله شده اید ننوشتید!
پاسخ:
ممنون خانم نظری عزیز … من متولد ۴ بهمن ۱۳۴۴ هستم. البته پیشتر بارها اشاره کرده ام. درود …
تا شقایق هست زندگی باید کرد…
پاسخ:
چشم!
از ازل بودهام،
اکنون هستم و تا پایان روزگار نیز خواهم بود،
زیرا وجود مرا زوال نیست…
(جبران خلیل جبران)
بنظرم رمز این جاودانگیمان در همان رویاها و عشقهایی هست که شما بخوبی بهش اشاره کردید…
پاسخ:
زنده باشی هموطن عزیز دیار حکیم سرافراز توس. جاودانگی ارزانی ات باد …
جای پدر عزیزتر از جانتان همیشه سبز باشد، و تولدتان مبارک…
انشاا… ۱۲۰ سال دیگر مثل این سالهای گذشته عاشق باشید و سبز… و سایهتان مستدام بر سر اروند عزیز و عزیزانتان.
در آغاز ۴۵ سالگی براتون آرزو میکنم که به آرزوهاتون برسین
روح عزیزان از دست رفته تون هم شاد باشه
و امیدوارم سال جدید زندگی تون مثل بهاران سبز باشه
پاسخ:
ممنون متین جان … آرزوی من آن است که رایگان بفروشیم محبتهای بدون منت خود را به آدمها، حیوانات و گیاهان … جامعه ای که اینگونه رفتار کند؛ همان شهروندان آرمان شهری هستند که همه آرزوی سکونت در آن را داریم. نداریم؟
عمو جان تولدت مبارک…
امیدوارم ۱۲۰ سال زنده باشید.
پاسخ:
زنده باشی عزیزم. می بوسمت دختر هوشمند بختیاری …
روح پدر شاد و تولد شما مبارک
پاسخ:
سلام بر دوست قدیمی … خوشحالم کردید. ارغوان عزیز چطور است؟ حتما برای خودش خانومی شده! نه؟
زادروزت خجسته باد، و یادش گرامی.
نمی خواهم دل تو را بسوزانم؛ برای آنان می گویم که قدر داشته ها را نمی دانند: خوش به حال من که در پنجاه سالگی پدری سرخوش دارم!
درود بر عباس محمدی عزیز … از رفیق آسمانی ام می خواهم تا این سرخوشی را برای پدر بزرگوارتان تا آن زمان که هست، مستدام بدارد.
فردای تولدتون مبارک!
پاسخ:
ممنون از این همه لطف …
درویش عزیز
میدانم ، میدانم ،
پدر ،
“بزرگ بود و از اهالی امروز ”
اما،
پدر مهربان که آن سفر را تنهای تنها آغاز کرد،
زندگی را زیبا زیست ،
اما پس از سفرش ،
هنوز آسمان آبی است ،
میدانی یعنی چه ؟
یعنی زندگی و عشق و همه زیبائی های ژرف آن،
مال محمد درویش است،
مال اروند است ،
مال ……………. است ،
میدانی که
” زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ”
اما فراموش نکن ،
” پرشی دارد اندازه عشق ”
پس در این روز ها،
با یاد بزرگواری ها و سخاوتنمندی های “پدر ”
در این روز های بهمنی ،
به ریاضیات و هندسه بیاندیش :
زندگی ضرب زمین در ضربان دلها ست،
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست .
طراوت و سرخوشی همچون همیشه از ” درویش ” ها جاری باشد .
پاسخ:
ممنون محسن جان. تولد غزلت … همه زندگیت هم مجدداً مبارک و میمون باد و امیدوارم جراحتش زودتر خوب خوب شود.
برای امروز سلام… خوبید؟! میخواستم بپرسم ۴۴ سال و یه روزگیتون خوب بوده تا حالا؟!
و یه چیز دیگه یادم افتادم اومدم بگم که یه تشویقی باریکلایی چیزی بشنوم برم دنبال بازیم…
سال ۸۲ وقتی خودم دانشجوی کامپیوتر بودم، یه دوست بسیار عزیز داشتم که رشتهش منابع طبیعی بود، عنوان پروژهش “جنگلداری شهری” بود، به عنوان هدیه تولدش براش پروژهش رو نوشتم!!!!
تولدش اول دی بود و تحویل پروژه ۱۵ دی! شب تولدش داشت ناله میکرد که اصلاً نمیدونم چیکار کنم و هنوز حتی یه کتاب هم پیدا نکردم در مورد پروژهم و اینا و این درحالی بود که من “اوربن استریت” و “گرین پیس” و “کارتوگرافی درختان شهری” و “آفات درختان بوستانی” و “انتخاب درختهای خیابانی” و خیلی چیزای دیگه رو از “ساختمان داده” و برنامهنویسی به زبان دلفی” و “برنامهنویسی سیستمهای تجاری” خیلی بیشتر بلد بودم! D: و در واقع منتظر بودم فرداش بشه تا سه نسخه از پروژهی ۱۹۰ صفحهای رو که با دو شعر تقدیمی در ابتداش و جلد کالینگور مات سفید آماده کرده بودم بهش بدم…
حالا دیدن قیافهش موقع گرفتن هدیه بماند… تصور کنید، روز دفاعیه(!) (تحویل پروژه) استاد اینقدر از دوست جان ِ بنده تعریف کرد و گفت میخواد از مطالب این پروژه در پایان نامه دکتراش استفاده کنه و نمره ۱۹ رو پای برگه براش امضا کرد و اضافه کرد تا حالا هیچکس بالای ۱۸ازش نگرفته و اینها…
خلاصه اون تحقیق و اون ترم تحصیلی برای من جزو پربارترین روزهای زندگیم بود.
ساعت ۵ عصر از آریاشهر میرفتم گیشا کتابخونهی پارک گفتگو تا ساعت ۹یا ۱۰ که کتابخونه تعطیل میشد و یکی دو ساعت درسای خودم رو میخوندم و یه تایمی رو هم غرق کتابای سبز درختی میشدم… دو ماه کارم این بود… خودم میامدم خونه تایپ میکردم، کپی میگرفتم از کتابا، ۱۰ تا کتاب رو زیر و رو میکردم… خلاصه خیلی رنج شیرینی بردم، قابل توصیف نیست دیگه اواسط کار بیشتر برای دل خودم کار میکردم تا خوشحالی دوست جونم و در واقع اون موقع یاد گرفتم یه دانشجو چطور باید دانشجویی کنه…
ترم بعدش خودم هم فارغالتحصیل شدم و پروژه خودم رو ۲۰ گرفتم…
این بود خاطرهای از یک کودک ۲۰ و اندی ساله از تهران.
آقا پخش میشه؟!
پاسخ:
منو یاد “خانه دوست کجاست” انداختید و یاد: “بابا آب داد” …
آن رفاقت ها چرا هر روز کم و کمتر می شود؟
چشمانم را نمدار کردید بانو …
حالا شما صرف نظر کنید از خیانتی که در حق جامعه علمی جنگلها و مراتع و منابع طبیعی شد…
دیگه من که یه دوست لاولی اون موقع بیشتر نداشتم…
پاسخ:
چشم! این هم به خاطر شما صرف نظر شد!
اضافه میکنم آریاشهر محل کار بود که ساعت ۵ به مقصد خیابان پیروزی گیشا ترکش میکردم!
این یعنی آخر فعالیت! من شاغل هم بودم، حالا بگین آفرین دختر خوب و فعال.
…
پاسخ:
نمی گم تا چشم نخوری!
بله! فقط سه حرف میتواند
آفرینندهی این حجم عظیم و سرخرنگ
از مالیخولیا باشد!
ع
ش
ق
این سه کلمهی با شکوه…
پاسخ:
سه حرفی که عجیب شنیدنش، خواندنش و حس کردنش نامکرر است! نه؟
سلام آقای درویش عزیز چه زییا از پدر گفتید و چه خوب یادش کردید در روز تولدتان. و مگر میشود باچنین عشق و ایمانی چیزی را خواست و به دست نیاورد؟! و این را باور کنید که هم اکنون نیز در کنار شماست وجودش را حس نمی کنید؟ گاهی وجودشان بیشتر از زنده ها حس می شود نمی شود؟؟ رحمت خداوند بر او.
پاسخ:
سپاسگزارم عسل مهر عزیز.
به خودتون چی هدیه دادید؟( بعنوان کادو تولد )
پاسخ:
هدیه من همین پیامهای مهرآمیز و همراهی های شورانگیز و همدلی های صمیمانه است … چه هدیه ای از یادبرگ های خوانندگان عزیزم برای درویش ارزشمند تر؟
با کمی تاخیر که از بابت آن پوزش می خواهم، همانگونه که به درستی فرمودید، روح پدر هنوز هم همراه و حامی پسر است. بر این باورم که ایشان همواره از داشتن فرزندی چون شما و نوه نازنینی چون الوند عزیز شادمان خواهند بود. روحشان شاد…
پاسخ:
درود بر پورنگ عزیز … امیدوارم رفیق آسمانی ما همواره هوای پدر بزرگوارتان و هنرمند عزیز وطن را در آن حوالی داشته باشد …
و راستی، از بس که سپهر از اروند عزیز (لطفا بخوانید الوند) یاد می کند، من نیز به اشتباه نوشتم الوند…
پاسخ:
ببوسش آن پسرک شیطون را رفیق! البته به شرط آن که آن دخترک شیطون تر نبیند!!
مطمئن باشید که روح بزرگ پدر همیشه یاور و یار فرزند خواهد بود. خداوند پدر نازنین شما را قرین رحمت خودش کنه و عمر طولانی به شما و خانواده عزیزتون عطا کنه. یادشون همیشه سبز و جاودان…
تولدتون مبارک جناب درویش عزیز
ممنون سانی عزیز. خداوند سایه عزیزان را همواره بر بالای سر شما مستدام دارد.
سلام،
از نبود پدرتون واقعن متاسفم. در مورد حمایت همیشگی پدر و مادرها از بچه هاشونم کاملن باهاتون موافقم و بارها احساسش کردم. من هر موقع دلم می گیره شب خواب بابا رو می بینم که بغلم می کرده و باهام داره حرف می زنه…
پاسخ:
روح پدر قرین آرامش باد …
محمد عزیز, ضمن عرض تبریک بخاطر سالروز تولدتان, از اینکه یاد پدر را اینقدر با صفا گرامی داشتید, امید است تبریک دیگر مرا نیز بدین خاطر پذیرا باشید. روان پدر شاد باد, که هست, زیرا پسری چون تو دارد که در همه حال به یادش هستی.
من اعتقاد دارم که پدر و مادر, آفریننده ی ما هستند و اگر بنا باشد کسی را بابت این آفرینندگی بپرستیم, کسی نمیتواند باشد جز والدین ما.
درود بر دانش عزیز و ممنون از تبریک و پیام پرمهرتان. کاش تا زمانی که زنده هستند بیشتر قدرشان را بدانیم.
به همسر محترم سلام برسانید و به امید دیدار.
تیپه درویش خوش تیپه درویش فقط به اون موهای کرنلی و نوک سبیل ها نگاه کنید!آقا عاشق کشه مرحوم درویش
حالا اون مرحوم دورشو حوری های سفید و کپل و غلمان هایی که تازه پشت لبشون سبز کرده گرفتن یک حوری سرشو رو شونه اون مرحوم گذاشته و در حالی که با سبیلاش بازی می کنه میگه دکتر منو صیغه می کنی؟
یک غلمان هم استکان….(بابا اونجا بهشته!) رو با عشوه میزاره لب درویش خان بعدش هم یک قاشق ماست و خیار بهشتی
حیف کاشکی من از اون جنت مکان درباره دهه سی پرسش می کردم
ببین درویش خان پدربزرگت چه خاطراتی از اون مرحوم داشته ….نیمه های شب یکهو درب چوبی منزل هر دو لنگه اش باز میشه درویش خان با بینی خون آلود موهای آشفته و چشم سیاه شده و لب خونین ولی با خنده و سرفرز و ترنگ میافته تو خونه….خوش بحال خانم پرستار های همکارش شبها باهم می نشستند چایی و شیرینی می خوردند!
بابا درویش خان باید برای اون مرحوم زانتیا می خریدی پراید در شان ایشون نبود ماشالله!الان حوریها و غلمان ها چه کیفی می کنند!بطری بطری می ناب بهشتی خالی میشه(نگران نباش اونجا بهشته عرق و ورق و زررق آزاده)مرحوم هایده با کمال احترام پیش ایشون نشسته و مهستی خانم هم مشغول درست کردن ماست و خیاره
راستی نظر کارشناسی شما درباره غلمان چیه؟اگر حوری است غلمان دیگه چرا بالام جان؟
گمان می کنید اگر م..م دلی خان و دکتر ناصرالحکما با غلمان و حوری روبرو شوند چه واکنشی از خود نشان دهند؟
شما چطور دادا چه مزه ای را دوست می دارید؟کاکائوی یا با طعم توت فرنگیآیا در بدو ورود به فردوس برین می گویید حوری خوبه یا غلمان البته غلمان غلمان غلمان!
این حرفها شاید قباحت داشته باشه اما حداقلش اینه که سیاسی نیست
بهتره انسان رو به دلایل فساد اخلاقی و روابط شیرین نا مشروع بگیرند تا سیاسی درویش خان
راستی تولدت مبارک مبارکه مبارک یا بقول کاسکوی من:
رد کن لبو جیگر
اشکار عزیز می بینم که ضربه کاری بوده و ماجرای مشروطیت بدجوری تظاهرات مجازی ات را متلاطم کرده! نکرده؟
حرفی بزن چیزی بگو ممد درویش دلم ریشه
کاشکی الان بهشت بودم ممد آقا
حالا منکه فنا شدم ولی اون مرحوم هم خیلی خوش تیپ بود نبود؟
“کسانی که به تو مار می دهند، هنگامی که تو از آنان ماهی می خواهی، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند. بنابراین، این عمل از طرف آنان، نوعی سخاوت است.”
امیدوارم دل ریشت بهتر بشه اشکار جان …
تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…
تولدت مبارک
ممنون پسرعمه جان … خدمت خانوم سلام مخصوص برسان … گفتن ندارد که خاطره انگیزترین لحظات زندگیم یه جورایی با عمه فاطمه عزیز و فرزندان پاکنهادش گره خورده است … خداوند عمه را … مادر را بیامرزد … خیلی زود رفت … خیلی.